گر اجازه بدهيد برگرديم به سال‌هاي خيلي قبل. براي هر هنرمندي نقطه آغاز فعاليت هنري‌اش شايد خيلي خاطره‌انگيز باشد. اولين جرقه‌اي كه باعث شد شما به سمت ادبيات و بخصوص ترجمه ادبي بياييد چه بود؟

جرقه‌اي لازم نبود. من از اول در همين خط بودم. از زمان بچگي در واقع. آدم‌ها استعدادهاي مختلف دارند. يكي نقاش است اگر واقعا نقاش باشد از اول نقاش است ديگر، يعني از بچگي يواش يواش رشد مي‌كند. كار نوشتن هم همين گونه است و به جرقه خاصي نياز ندارد.

اولين بار كه كاري از شما منتشر شد كي بود؟

اولين داستاني كه ترجمه كردم و منتشر شد و خودم الان آن را ندارم و نمي‌دانم مي‌توانم آن را به دست بياورم يا نه يك داستان بود به اسم اولين پرواز از يك نويسنده ايرلندي كه در يكي از روزنامه‌هاي ادبي حدود 55 سال پيش منتشر كردم.

داستان پرواز مرغي است كه در طبيعت بزرگ مي‌شود و تجربه اولين پرواز او را بيان مي‌كند. داستان خيلي قشنگي هم بود. بعد از آن هم آن را نه ديدم و نه خواندم.

اولين كتابتان چه بود؟

اولين كتاب من وداع با اسلحه بود.

چه سالي؟

سال 33. حدود 22 سالم بود كه اين كتاب را ترجمه كردم.

خيلي جسارت‌آميز نبود كه در اين سن به سراغ همينگوي برويد؟

در واقع جسارت‌آميز بود، ولي فكر مي‌كنم از عهده‌اش برآمده‌ام. البته چاپي كه الان هست با اصلاحاتي كه بعد در آن كتاب انجام دادم منتشر شده است.

اولين چاپ اين كتاب مربوط به سال 33 است كه من خودم هم ندارم و ناشرش صفي‌عليشاه بود و من مدت‌هاست آن را نديده‌ام و اگر كسي داشته باشد يك نسخه قيمتي مي‌شود.

بلافاصله حدود يك ماه از انتشار اين كتاب به زندان افتادم و 4 سال بعد از آن وقتي از زندان درآمدم در موسسه انتشارت فرانكلين مشغول به كار شدم.

در زندان كاري ترجمه نكرديد؟

چرا، كار ترجمه زياد كردم مثلا تاريخ فلسفه غرب راسل را در آنجا ترجمه كردم، البته بعدها رويش خيلي كار كردم. همچنين داستاني از مارك تواين ترجمه كردم كه داستان خيلي مفصلي هم نيست، البته اين كتاب با هاكلبري فين فرق دارد. بعد كه از زندان بيرون آمدم اينها را منتشر كردم.

شايد لازم بود به عنوان اولين سوال مي‌پرسيدم اصلا زبان را چگونه ياد گرفته‌ايد؟

من در سال سوم دبيرستان از درس زبان انگليسي تجديد شدم. معلم ما خانم ارمني خوبي بود كه به من نمره تجديدي داد. من تابستان شروع كردم به خواندن و حقيقتش اين است كه از آن زمان تا به حال دارم مي‌خوانم و اين كه چقدر ياد گرفته‌ام بحث ديگري است.زبان چيزي است كه تمامي ندارد و آدم تا هست بايد مطالعه كند.

آن خانم معلم را ديده‌ايد و فكر مي‌كنيد چه حسي داشته از اين كه كتاب شما را ديده است؟

او را ديگر هيچ وقت نديدم و لابد كتاب من را ديده است، اما نمي‌توانم واكنش او را حدس بزنم.

خيلي‌ها معتقدند تا در دل زبان مبدا نباشد نمي‌تواند مترجم شود. شما به اين حرف معتقديد؟

درست است. اگر كسي تفاوت لهجه‌ها و اشكال مختلف زبان را نتواند دربياورد كه مترجم نمي‌شود.

نه منظورم اين است كه نمي‌شود در يك كشور انگليسي زبان نبود و تفاوت‌هاي زباني و اصطلاحات را شناخت.

به نظر من اين گونه نيست. تجربه خود من اين بود كه من زبان را در خود ايران ياد گرفتم البته شايد استعداد خوبي هم داشتم براي اين كه بعدها وقتي به انگليس رفتم گاهي با اشخاص مختلف كه صحبت مي‌كردم باورشان نمي‌شد كه براي اولين بار است به انگليس رفته‌ام.

چه سالي به انگليس رفتيد؟

اولين بار سال 41 رفتم و دو سه ماهي هم بودم، البته من در آبادان انگليسي ياد گرفتم و در اين شهر انگليسي‌ها حضور داشتند و در حقيقت زبان ياد گرفتن در اين شهر با شهرهاي ديگر فرق داشت.

من مقدار زيادي از زبان را در سينما ياد گرفتم. سينما تاج آبادان در آن موقع 3 تا فيلم ‌نشان مي‌داد كه 2 تايش انگليسي بود و يكي آمريكايي و من هميشه مي‌رفتم و اين فيلم‌ها را بيشتر از يك بار مي‌ديدم و اين خودش مساله مهمي در زبان ياد گرفتن من بود.

وداع با اسلحه را چگونه به دست آورديد؟ كسي توصيه‌اي كرده بود؟

مي‌شود گفت يك انتخاب اتفاقي بود.

همينگوي در آن زمان نويسنده شناخته شده‌اي بود؟

بله. او از قبل از جنگ يعني سال 1939 نويسنده كاملا شناخته شده‌اي بود.

در آن زمان همينگوي مرده بود؟

نه زنده بود. همينگوي در سال 63 ميلادي خودكشي كرد. من آن موقع در فرانكلين كار مي‌كردم.

آنجا مترجم بوديد؟

نه من در آنجا سرويراستار بودم، البته ابتدا ويراستار شدم. سرويراستار آن موقع آقاي منوچهر انور بود. يادم هست ترجمه داستان مارك تواين را به اين موسسه بردم و آقاي انور پسنديد و من چون دنبال كار مي‌گشتم مرا به آقاي صنعتي‌زاده كه رئيس موسسه فرانكلين بود معرفي كرد. در آن زمان حدود بيست و هفت هشت سال داشتم. پس از 2 سال آقاي انور از اين موسسه رفت و من به جاي او سرويراستار شدم.

چه كساني با اين موسسه فعاليت داشتند؟

مترجمان زيادي با اين موسسه همكاري داشتند. مترجمان موسسه را من انتخاب مي‌كردم و غالبا هم مترجماني از نسل جديد انتخاب مي‌كردم، چراكه سبك مترجمان قديم را نمي‌پسنديدم.

مرحوم قاضي هم با شما همكاري مي‌كرد؟

فرانكلين كتاب‌هاي انگليسي را ترجمه مي‌كرد و قاضي مترجم فرانسه بود، البته من با او آشنايي و ارتباط داشتم. بعدها در فرانكلين سازمان كتاب‌هاي جيبي را راه‌اندازي كرديم كه فكر مي‌كنم در اين مجموعه از قاضي هم استفاده كرديم.

از خود شما در اين مجموعه كتاب‌هاي جيبي كاري چاپ شد؟

بله. وداع با اسلحه را دوباره در اين مجموعه پس از پنج شش سال بعد از چاپ اول منتشر كردم.

چه زماني دوباره سراغ همينگوي رفتيد؟

ترجمه پيرمرد و دريا مربوط به سال‌هاي بعد ازانقلاب است. يادم است يك روز اواخر دهه 40 آقاي صنعتي‌زاده اين كتاب را جلوي من گذاشت و گفت اين كتاب را ترجمه كن. من قبلا امتحان كرده و به اين نتيجه رسيده بودم كه نمي‌توانم ترجمه‌اش كنم. من به ايشان گفتم نمي‌توانم اين كتاب را ترجمه كنم؛ البته بايد بگويم من اين كتاب را قبلا براي ترجمه فيلم سينمايي ترجمه كرده بودم كه در نريشن فيلم بسياري از بخش‌هاي كتاب هست و بعد وقتي متن اصلي را ترجمه مي‌كردم اين بخش‌هاي ترجمه شده موجود بود و در ترجمه استفاده كردم.

چرا ابتدا كتاب را ترجمه نكرديد؟

من اصولا كارهايي را ترجمه كرده‌ام كه وقتي آنها را مي‌خوانده‌ام حس كرده بودم مي‌توانم ترجمه‌شان بكنم و بعد سراغ ترجمه‌اش رفته‌ام.

در مورد پيرمرد و دريا اين حس را نداشتم و فكر مي‌كردم در ترجمه فارسي درنمي‌آيد. وقتي فيلم را براي ترجمه آوردند من در آن موقع در تلويزيون كار مي‌كردم و اين متن را آنجا ترجمه كردم.

پس از فرانكلين به تلويزيون رفتيد؟

بله حدود سال‌هاي 50 يا 51 بود. تلويزيون بخشي داشت براي ترجمه متون فيلم كه من 2 سالي در آن بخش كار مي‌كردم. بعد كه از آنجا در آمدم حس كردم چيزهايي از ترجمه پيرمرد و دريا دستم آمده است و ترجمه‌اش را كامل كردم.

كارهايي مثل ترجمه وداع با اسلحه يا پيرمرد و دريا يا كارهايي كه از فاكنر ترجمه كرديد در رسانه‌ها و مطبوعات آن دوران چه تاثيري داشت؟

به نظرمن خيلي بحثش در مطبوعات مطرح نشد و حالا هم اين گونه است؛ البته در زماني كه پيرمرد و دريا منتشر شد گلشيري جلسه‌اي گذاشت و داستان‌نويسان جمع شدند و درباره اين كار حرف زدند. اين بحث‌ها در مجالس و محافل مي‌شد، ولي در مطبوعات انعكاس چنداني نداشت.

جلسه‌اي كه مرحوم گلشيري گذاشت چگونه جلسه‌اي بود؟

جلسه بيخودي بود! گلشيري خودش كه زبان نمي‌دانست و نمي‌توانست در باب ترجمه اظهارنظر كند. گروهي از بچه‌ها بودند كه آنها هم اطلاعي نداشتند. فقط خانمي بود كه الان هم خارج است و كتاب‌هايش سر و صدا كرده است. سوالات اصلي را ايشان مطرح مي‌كرد و بقيه بيشتر تماشاچي بودند، چون جوان‌هايي بودند كه زياد چيزي سرشان نمي‌شد و فقط شنونده بودند.

خانم آذر نفيسي منظورتان است؟

بله.

آقاي صنعتي‌زاده ديگر چه كتاب‌هايي به شما معرفي مي‌كرد؟

صنعتي‌زاده كتابي به من معرفي نمي‌كرد و من به او كتاب معرفي مي‌كردم. پيرمرد و دريا را خوانده بود و پيشنهاد كرد كه من هم ترجمه‌اش نكردم.

پس از تلويزيون كجا رفتيد؟

رفتم خانه نشستم و ترجمه كردم. بعد از انقلاب ديگر كار بيرون نكردم و سه چهار سال صرف هكلبري فين و رگتايم و پيرمرد و دريا كردم و 3 سال هم صرف ترجمه تاريخ روسيه شوروي كه نوشته‌ اي‌اچ كارگ است و به تاريخ انقلاب بلشويكي مي‌پردازد، كردم كه اين كتاب بازتاب چنداني پيدا نكرد.

رگتايم را كي ترجمه كرديد؟

سال 59. آن زمان دكتروف در ايران معروف نبود و من نمي‌شناختمش. دكتروف در واقع همسن من و الان هم زنده است. آن موقع حدود 40 سال داشت و اين كتاب تازه درآمده بود. من با مرحوم بيژن مفيد رابطه كتابي داشتم و گاهي اوقات كتاب‌هايي كه مي‌خواند مي‌آورد به من مي‌داد و از من كتاب‌هايي مي‌گرفت. يكدفعه او سه چهار كتاب براي من آورد كه آن كتاب هم جزو آنها بود كه براي من خيلي جالب بود، اما دوباره به نظرم آمد كه نمي‌توانم آن را ترجمه كنم. اين مساله خيلي جالبي است و غالب كتاب‌هايي كه ترجمه كرده‌ام در ابتدا فكر مي‌كرده‌ام نمي‌توانم ترجمه‌شان كنم. به هرحال آدم‌ها حس و حال‌هاي مختلفي دارند و اينها مسائلي است كه در حين كار براي آدم پيش مي‌آيند.

از چه چيز رگتايم خوشتان آمد؟

از تكنيك اين كتاب خيلي خوشم آمد. در داستان نويسي آن روزها اين كتاب اتفاق جديدي بود. وقتي ترجمه‌اش كردم به خوارزمي دادم و چاپش كردند. عين اين اتفاق براي بيلي بتگيت هم پيش آمد و اول فكر كردم نمي‌توانم ترجمه‌اش كنم، ولي بالاخره ترجمه‌اش كردم.

به نظرخودتان كدام يك از اين دو كتاب بهتر است؟

به نظرم رگتايم كتاب بهتري است و اگر چه كتاب كوچك‌تري است، ساختار بهتري دارد.

در بين تمام داستان‌هايي كه ترجمه كرده‌ايد كدام داستان را بيشتر دوست داريد؟

اين سوال خيلي سختي است و جواب آن را واقعا نمي‌دانم. همه اين كارهايي كه ترجمه كرده‌ام دوست دارم، چرا كه من تا كاري را دوست نداشته باشم، ترجمه نمي‌كنم.

كي سراغ فاكنر رفتيد؟

بعد از آن كتاب نخستين پرواز اولين نويسنده‌اي كه سراغش رفتم فاكنر بود، يعني قبل از 20 سالگي كارهاي او را ترجمه مي‌كردم. 6 تا داستان او را ترجمه كرده‌ام كه به اسم يك گل سرخ براي اميلي منتشر شد و 3 تا از اين داستان‌ها را من قبل از 20 سالگي ترجمه كرده‌ام.

چه جراتي!

(مي‌خندد).

يك ويژگي در كار شما هست كه شخصيت‌ها در داستان‌هايي كه ترجمه مي‌كنيد بر اساس روند داستان لحن و زبان خاص خود را مي‌گيرند. به اين توانايي چگونه رسيديد؟

اين در واقع انعكاس خود اثر است و فكر مي‌كنم اگر مترجم، داستاني را كه مي‌خواند بشناسد بايد بتواند اين كيفيت خاص را به فارسي برگرداند و اين برمي‌گردد به توانايي و استعداد او در زبان فارسي و ظاهرا من مقداري اين استعداد را داشته‌ام.

البته اين هم نسبي است، مثلا در هاكلبري فين، مارك تواين كه استاد لهجه‌هاي جنوب آمريكاست وقتي قهرمان‌هاي داستان به بخش‌هاي مختلف مي‌روند شخصيت‌ها به لهجه‌هاي مختلف حرف مي‌زنند كه من در ترجمه يك زبان حد وسط را پيدا كرده‌ام و به فارسي برگردانده‌ام.

فكر نمي‌كنيد پس از ترجمه هاكلبري فين و فاكنر، رفتن به سراغ مارك تواين كمي برايتان افت كلاس داشت؟

نه اصلا. مارك تواين استاد همه اينهاست. همينگوي درباره مارك تواين گفته بود او پدر همه ماست. مارك تواين نويسنده خيلي بزرگي است.

نه. بحث من اين است كه شما داشتيد مدرن‌ها را پي مي‌گرفتيد. چرا برگشتيد عقب؟

مارك تواين در واقع استاد مدرن‌هاست و مدرنيسم داستان‌نويسي در آمريكا از او شروع شد. اين مساله به نظر من اصلا عقب‌نشيني نيست.

چرا شما به شاخه‌اي از مدرنيست‌ها كه جويس و بكت و وولف از نمونه‌هاي مشخص آن هستند، علاقه‌اي پيدا نكرديد؟

من اولا از مدرنيسم‌ها، نمايشنامه‌هاي بكت را ترجمه كرده‌ام؛ اما داستان‌هايش را عقيده ندارم كه بشود ترجمه كرد. واقعيتش اين است كه عقيده ندارم داستان‌هاي بكت داستان‌هاي خوبي باشد و كارهايش خيلي هم خوانده نمي‌شود.

ثانيا فصل معروف اوليس جويس يعني تك‌گويي آخر جويس را هم من ترجمه كرده‌ام، اما چاپ نشده است و به آقاي بديعي هم داده‌ام.

من تا به حال نشنيده بودم شما هم اين فصل را ترجمه كرده‌ايد.

بله، جايي نگفته بودم و جويس هم به هر حال نويسنده مهمي است كه شروع‌كننده مدرنيسم ادبيات است. حقيقتش اين است كه من به قسمت اول رمانش عقيده نداشتم و علاقه‌اي هم نداشتم آن را ترجمه كنم، اما آن بخش پاياني به كلي چيز ديگري است. پايانش خيلي جالب است. ترجمه اين كتاب به سال 54 و 55 برمي گردد. درباره جويس خيلي حرف زده شده كه خيلي از اين حرف‌ها قاتي پاتي است.

چقدر اين حرف كه اوليس در ايران قابل چاپ نيست، درست است؟

قابل چاپ است، البته در شرايط فعلي مشكل است. يادم است آقاي مهاجراني به آقاي بديعي تلفن زد و گفت چرا اين كتاب جويس را نمي‌دهيد تا ما چاپ كنيم كه البته ايشان كتاب را براي چاپ نداد.

كار ديگري از جويس ترجمه نكرديد؟

يك داستان كوتاه از او خيلي قبل‌ها، يعني وقتي زندان بودم ترجمه كردم.

از اين شاخه خيلي ترجمه نكرده‌ايد، مثلا از ويرجينياوولف هم كاري ترجمه نكرده‌ايد. چرا؟

من به ويرجينيا وولف عقيده‌اي ندارم، چرا كه به نظر من بيشتر انشا نويس است تا نويسنده. به نظر من نويسنده خيلي مهمي نيست.

نويسنده‌اي هست كه آرزو داشته باشيد ترجمه‌اي از او به اسم شما باشد، اما نشده باشد؟

يادم نمي‌آيد، اما موضوع اين است داستان‌هايي كه من ترجمه كرده‌ام خيلي‌هايش قبلا ترجمه شده است، براي مثال مارك تواين پيش از اين كه من ترجمه كنم 2 بار ترجمه شده بود، يكي را آقاي هوشنگ پيرنظر و يكي را آقاي گلستان ترجمه كرده بودند كه به نظر من ترجمه‌هاي خوبي نبود.

معيار ترجمه دوباره آثاري كه ترجمه شده‌اند چيست؟

معيارش اين است كه ترجمه بهتري بايد بشود.

اگر همين فرصت را مي‌گذاشتيد براي برگردان اثري كه اصلا به فارسي ترجمه نشده بهتر نبود؟

به نظر من اتفاقا وقتي يك اثري ترجمه مي‌شود و آن طور كه بايد نيست، مترجمي بتواند آن را آنچنان كه بايد ترجمه كند ترجمه اين كار واجب تر از اين است تا اين‌كه برود سراغ اثري كه ترجمه نشده است. مارك تواين به نظر من اين‌گونه بود و ترجمه آقاي پيرنظر مثل بقيه ترجمه‌ها و خيلي قابل توجه نبود. گلستان هم كه خيلي پرمدعا بود. فكر مي‌كردم ترجمه خوبي كرده است، چرا كه ترجمه او را نخوانده بودم. وقتي كتاب را سال‌ها بعد از چاپش خواندم، ديدم ترجمه خوبي نيست. مثلا ابتدا صحبت از كتاب قبلي يعني تام ساير مي‌شود و در آنجا آقاي گلستان مي‌گويد آقاي مارك تواين آنجا دروغ گفته، اما ترجمه من اين است كه آقاي مارك تواين چاخان كرده كه مي‌بينيد خيلي تفاوت هست بين اين دو در فارسي، چرا كه در آنجا اصلا دارد شوخي مي‌كند.

الان مشغول چه كاري هستيد؟

مشغول داستان‌هاي كوتاه همينگوي هستم كه 3 يا 4 تا داستان از حدود 77 و 78 داستان مانده است، البته يكي دو داستان ترجمه نشدني است كه داستان برف‌هاي كليمانجارو قبلا چاپ شده است.

دو سه تا كتاب هم دست آقاي زهرايي است كه وزارت ارشاد هنوز مجوز آنها را نداده است. يكي از اينها ترجمه نمايشنامه خانه برنارد آلباي فدريكو گارسيا لوركاست، البته ترجمه‌هاي ديگري از اين كار شده است، از جمله ترجمه شاملو كه چاپ شده اما به ترجمه من ايراد گرفته‌اند.

ترجمه شاملو چگونه ترجمه‌اي است؟

اصلا ترجمه نيست. ترجمه‌هاي شاملو به درد نمي‌خورند و اصلا مترجم نيست. ترجمه شعرهايش هم ظاهرا بيشتر از خودش است!

درباره نجف دريابندري

نجف دريابندري مترجمي است كه حضورش در طول چهل، پنجاه سال اخير، يعني از زمان انتشار كتاب وداع با اسلحه در سال 1333 (1954ميلادي) تاكنون همواره احساس شده و آثار پديد آمده از سوي او زبان فارسي را پربارتر كرده است. هرچند بيشتر به عنوان مترجم شهرت دارد؛ اما وي داراي هنرهاي متعددي است و گستره كارش، از ادبيات تا فلسفه را در بر مي‌گيرد و گهگاه گوشه چشمي نيز به طنز نشان مي‌دهد. مقدمه‌هايي كه او بر پاره‌اي آثار ادبي جهان مانند «بيلي باتگيت»، «پيرمرد و دريا»، «هكلبري‌فين» و «بازمانده روز» نوشته، از يك سو و آثاري مانند «درد بي‌خويشتني»، «تاريخ فلسفه غرب» و «متفكران روس» از سوي ديگر وسعت ميدان عمل او را نشان مي‌دهد. در اين ميان كارهاي گهگاه مطبوعاتي‌اش نيز اثري چون «چنين كنند بزرگان» پديد آورده است كه از طنزهاي ماندگار زبان فارسي است.

بنابراين ما در برخورد با دريابندري تنها با مترجمي كه كسب و كارش ترجمه است روبه‌رو نيستيم. با نويسنده‌اي سر و كار داريم كه در پي اداي مقصود و شناساندن ژانرهاي ادبي گوناگون، بيشتر به ترجمه روي آورده است.

دريابندري كتاب مستطاب آشپزي را پس از سال‌ها پژوهش و با همكاري همسرش فهيمه راستكار به پايان رساند و به پيشخوان كتابفروشي‌ها سپرد. اين كتاب كه حاصل چيزي حدود 3 دهه پژوهش او و همسرش است و حتي در جمع‌هاي خانوادگي و مهماني‌ها هم براي آن تحقيق كرده‌اند، پس از چندين سال پياپي هنوز هم در زمره آثار پر فروش كشور قرار دارد. البته نبايد فراموش كرد كه اين كتاب با حجم و مدت زمان پژوهش و نوع چاپ بايد قيمت زيادي هم داشته باشد، اما اين امر باعث نشده است از اين كتاب استقبال نشود.

دريابندري كتاب‌هاي پيرمرد و دريا اثر ارنست همينگوي،يك گل سرخ براي اميلي اثر ويليام فاكنر، وداع با اسلحه اثر ارنست همينگوي، چنين كنند بزرگان اثر ويل كاپي باعنوان اصلي (انحطاط و سقوط تقريبا همه افراد)، قدرت اثر برتراند راسل، رگتايم اثر ادگار لورنس دكتروف، تاريخ فلسفه غرب اثر برتراند راسل، بيگانه‌اي در دهكده اثر مارك تواين، معني هنر اثر ايزا برلين، ماجراهاي هكلبري‌فين اثر مارك تواين، فلسفه روشن‌انديشي اثر ارنست كاسيرر، گور به گور اثر ويليام فاكنر، بيلي باتگيت اثر ادگار لورنس دكتروف، آنتيگون، پيامبر و ديوانه اثر جبران خليل جبران را در وادي ترجمه دارد و بسياري از اين كتاب‌ها بارها از سوي ناشران مختلف منتشر شده و از سوي بسياري از مردم با استقبال روبه‌رو شده است.

دريابندري در كتاب افسانه اسطوره كه درباره اسطوره در ايران است به اين بحث مي‌پردازد كه اساسا چيزي به نام اسطوره در برابر اصطلاح انگليسي myth در زبان‌هاي جهان وجود ندارد، به باور او چيزي كه حالا به عنوان اسطوره وارد زبان ما شده است در برهه‌اي از تاريخ كه خيلي هم دور نيست به اين وادي آمد. به قول دريابندري اسطوره در ايران براي خودش افسانه‌اي دارد.

دريابندري در حال حاضر مشغول نوشتن زندگينامه خود است. او البته كتاب من و سهراب دريابندري را پيش از اين نوشته كه با استقبال روبه‌ور شده است.


نجف دريابندری مترجمی‌است که حضورش در طول چهل پنجاه سال اخير، يعنی از زمان انتشار کتاب "وداع با اسلحه" در سال ۱۳۳۳ (1954 ميلادی) تا کنون، همواره احساس شده و آثار پديد آمده از سوی او زبان فارسی را پربارتر کرده است. هرچند بيشتر به عنوان مترجم شهرت دارد اما وی دارای هنرهای متعددی است و گستره کارش، از ادبيات تا فلسفه را در بر می‌گيرد و گهگاه گوشه چشمی‌نيز به طنز نشان می‌دهد. مقدمه هايی که او بر پاره ای آثار ادبی جهان مانند "بيلی باتگيت"، "پير مرد و دريا"، "هکلبری فين" و "بازمانده روز" نوشته، از يک سو و آثاری مانند "درد بی خويشتنی"، "تاريخ فلسفه غرب" و "متفکران روس" از سوی ديگر وسعت ميدان عمل او را نشان می‌دهد. در اين ميان کارهای گهگاه مطبوعاتی اش نيز اثری چون "چنين کنند بزرگان" پديد آورده است که از طنزهای ماندگار زبان فارسی است. بنابراين ما در برخورد با دريابندری تنها با مترجمی‌که کسب و کارش ترجمه است رو به رو نيستيم؛ با نويسنده ای سر و کار داريم که در پی ادای مقصود و شناساندن ژانرهای ادبی گوناگون، بيشتر به ترجمه روی آورده است.

با وجود اين در اين گفت‌وگو - که از سری گفت‌وگوهايی است که قرار است کار ترجمه را دنبال کند - با وی صرفا به عنوان مترجمی‌که آثار درجه اولی در زبان فارسی پديد آورده رو به رو می‌شويم و به ديگر هنرهايش نمی‌پردازيم.


دريابندری متولد ۱۳۰۹ خورشيدی آبادان است. او مردی نسبتاً درشت اندام، خوش چهره و نکته سنج است. محضر شيرينی دارد و دوستانش هرگاه خودش را پيدا کنند، محضرش را بر آثارش ترجيح می‌دهند. زبان رسا، ذهن روشن، طنز جاندار و تفکر عميق، محضر او را برای دوستانش گرم و آموزنده می‌سازد. گپ و گفت با او به خاطر نکته سنجی هايش شيرين است و خنده های قاه قاهش آن را شيرين تر می‌کند. با وجود اين حافظه اش در اين اواخر خيلی عالی نيست و در اثنای گفت‌وگو نام‌ها و چيزهای ديگر از يادش می‌رود. اين گفت‌وگو در ويلای او در زيبا دشت کرج انجام شده است.


س.اگرچه شما هم به عنوان مترجم و هم نويسنده و گاهی هم منتقد شهرت داريد اما من در اينجا تنها به وجه ترجمه نظر دارم. بنابراين اجازه بفرماييد امروز از اين وجه صحبت کنيم. آخرين کاری که ترجمه کرده ايد چيست و آيا اين روزها چيزی در دست ترجمه داريد؟ يا به نوشتن کاری مشغول هستيد؟        


 دریابندری: به نظر بنده ترجمه يک کار آفرينشی است. يعنی هر اثری که می‌خواهيد ترجمه کنيد بايد برای آن زبان خاصی پيدا کنيد. برای من هميشه همين جور بوده است...بنابراين آنچه به نظر من اهميت دارد همين جنبه آفرينشی کار است. دو کار در واقع مدتی است که در جريان است اما به علت گرفتاری هايی که داشته ام هر دو نيمه کاره مانده است. يکی مجموعه داستانهای همینگ‌وی است که پسرش جمع آوری کرده؛ در مجموع هشتاد و چند داستان است. اين کار به نيمه رسيده ولی هنوز تمام نشده است. يکی هم يک کتاب فلسفه است مال ديويد هيوم انگليسی که مدتی است دست گرفته ام و حدود صد و سی چهل صفحه ترجمه کرده ام ولی فعلاً کنار گذاشته ام و حالا که قدری سرم خلوت است و از باقی چيزها فارغ شده ام، قصد دارم دوباره دست بگيرم. کتاب هيوم، يک کتاب اساسی در فلسفه در موضوع فهم بشر است. می‌دانيد که هيوم يکی از فلاسفه بزرگ انگليس است. در واقع به عقيده خيلی ها بزرگترين فيلسوف تاريخ است. البته او کتاب ديگری دارد که بعد از اين کتاب نوشته و خلاصه تر است و کمابيش همين مطالب است. بعضی ها به من گفته اند چرا آن کتاب را ترجمه نکردی. ولی من فکر می‌کنم کتاب اصلی هيوم با وجود آنکه مقداری مطالب زائد دارد، جالب تر است. به هر حال اگر عمری باقی باشد می‌شود به آن يکی هم پرداخت.


س. به اين ترتيب شما اولش با همینگ‌وی و تاريخ فلسفه غرب آغاز کرديد و حالا هم دوباره به همانجا رسيده ايد؟


دریابندری: آره. حالا هم درگير همینگ‌وی هستم.


س. اجازه بدهيد همينجا بپرسم نخستين کاری که ترجمه کرديد کدام بود؟


دریابندری: يک کتابی هست که چاپ شده، اسمش حالا يادم نيست.


س. يک گل سرخ برای اميلی؟


دریابندری: آره، يک گل سرخ برای اميلی. در واقع خود اين داستان اولين چيزی بود که من ترجمه کردم. وقتی هفده هژده ساله بودم. سه تا داستان است: يک گل سرخ برای اميلی، دو سرباز، و انبار سوزی. بعد از حدود سی سال سه داستان ديگر هم ترجمه کردم که با آن سه داستان اول يک کتاب شد. البته يکی از آنها قسمتی از داستان خشم و هياهو فاکنر است. قسمت آخر آن، ديلسی.


س. چطور شد که يک جوان هفده هجده ساله که تازه هم انگليسی ياد گرفته بود، سراغ فاکنر رفت؟ کسی شما را تشويق به اين کار کرده بود؟


دریابندری: نه! من آن موقع کتاب های جورواجوری می‌خواندم. اين داستان ها را هم خواندم و به نظرم آمد که خوب است آن را ترجمه کنم. اين داستان فاکنر ( يک گل سرخ ... ) با اينکه خيلی عالی است و در واقع يک رمان است ولی ترجمه اش مشکل نيست. لااقل به نظر من مشکل نمی‌آمد. البته فاکنر داستان های ديگری دارد که خيلی مشکل است. آن قدر مشکل است که آدم را وا می‌زند. هنوز هم من طرفشان نمی‌روم.


س. از چه نظر مشکل است؟ از لحاظ زبانی يا به لحاظ های ديگر؟     


 دریابندری: در زبان فارسی در طول چهل پنجاه سال اخير ترجمه‌های زيادی صورت گرفته، ولی اگر بخواهيم دقت بکنيم ترجمه های ماندنی يعنی چيزی که در زبان فارسی می‌ماند، شايد از تعداد انگشت های دو دست بيشتر نباشد. از نظر زبانی و ساختمان داستان. بله، بخصوص از لحاظ زبانی. ولی داستان يک گل سرخ اگرچه داستان بسيار قشنگی است اما زبانش ساده است. اين را من آن وقت ها ترجمه کردم و ديگر هم دوباره به ترجمه اش نگاه نکردم. حتماً هم اشکالاتی دارد ولی به همان صورت گذاشته ام بماند.


س. مخصوصاً همانطور گذاشته ايد بماند که يک نمونه از کارهای جوانی شما باشد يا آنکه بعدها هم که نگاه کرديد متوجه شديد اشکال مهمی‌ هم ندارد؟ بعضی ها می‌گويند آن داستان‌ها از بهترين ترجمه های شماست.


دریابندری: شايد! اما اگر اين حرف راست باشد معنی‌اش اين است که بنده در ظرف اين چهل پنجاه سال همينطور واپس رفته‌ام.


س. نه، به اين معنی نيست، حتماً هم نيست. اين را وقتی در اداره انتشارات شرکت نفت بوديد ترجمه کرديد؟


دریابندری: نه. هنوز هيچ کاری نمی‌کردم. بعد که رفتم اداره انتشارات شرکت نفت، اين داستان‌ها را توی روزنامه خبرهای روز منتشر کردم و آقای ابراهيم گلستان هم که آنجا بود، مقدمه‌ای بر آنها نوشت که همراه آنها چاپ شد، ولی گلستان در کتاب نوشتن با دوربين هيچ صحبت از اين مقدمه نمی‌کند. شايد يادش رفته باشد. ولی من سعی می‌کنم اين را پيدا کنم و چاپ کنم، چون جالب است. به هر حال داستانِ ترجمه بنده از همينجا شروع می‌شود و به عقيده بعضی ها در همينجا هم ختم می‌شود!


س. ولی به همينجا ختم نمی‌شود. لابد می‌رسيم به "پيرمرد و دريا" و "هکلبری‌فين" که به نظر من ترجمه های درخشان تری هستند.


دریابندری: خب، اينها کارهايی هستند که بعداً کردم و به عقيده خود من هم بهتر است ولی من وقتی می‌شنوم که يک گل سرخ برای اميلی بهترين کار من است خيلی خوشم می‌آيد. آدم بر می‌گردد به آن دوره. مثلا ناصر تقوايی هميشه می‌گويد که اين بهترين کار شماست و من هم بدم نمی‌آيد.


س. ولی "وداع با اسلحه" را وقتی به اداره انتشارات شرکت نفت رفته بوديد ترجمه کرديد؟


دریابندری: وداع با اسلحه را در سال ۱۳۳۱ ترجمه کردم. ديگر به شرکت نفت رفته بودم و در اداره انتشارات کار می‌کردم. يادم هست که اين کتاب را از آقای گلستان گرفتم و بعداً هم پس ندادم. چون که بعداً مرا دستگير کردند و ديگر نمی‌دانم چه شد. گويا جزو مدارک من بود که جمع کردند و بردند. به هر حال من اين کتاب را به آقای گلستان بدهکارم. ولی در همين کتابی که اخيراً چاپ شده، آقای گلستان گفته اين کتاب را به من داده و گفته آن را ترجمه کنم. ابداً اين طور نيست. من اين کتاب را از ايشان گرفتم که بخوانم. بعد که خواندم فکر کردم که ترجمه اش کنم. ايشان اصلاً خبر نداشت که من دارم آن را ترجمه می‌کنم. بعد هم که ترجمه کردم و چاپ شد، حدود يک ماه بعد به زندان افتادم.


س. شما آن موقع در آبادان و آبادانی بوديد. کتاب در تهران چاپ شد. چه کسی کمک‌تان کرد که آن را در تهران چاپ کنيد؟


دریابندری: خودم آن را به تهران آوردم و با [ دکتر محمد جعفر ] محجوب صحبت کردم. گفتم اين کتاب را چه کارش کنم. گفت من يک ناشری دارم که کتاب‌هايم را به او می‌دهم، انتشارات صفی عليشاه. گفتم پس اين را هم به آنها بده. رفت صحبت کرد. من يادم نمی‌آيد که آن موقع مديران انتشارات صفی عليشاه را ديده باشم. به هر حال دادم به آنها. اما محجوب کارهای زيادی داشت و نمی‌رسيد که آن را تصحيح کند. من از مرتضی کيوان خواهش کردم اين کار را بکند. کيوان تا حدی در تصحيح آن شرکت کرد. يکی کيوان بود و يکی هم فرهنگ فرهی. به هر حال اين کتاب چاپ شد و بعد يک نسخه آن را برای من فرستادند. بعد ديگر من به زندان افتادم و از عکس العمل جامعه نسبت به آن خبر نداشتم. کتاب در هزار نسخه چاپ شد و گويا فروش رفت. بعد از اينکه از زندان در آمدم بار ديگر آن را در انتشارات کتاب های جيبی چاپ کردم. دو سه چاپ هم شد. يادم هست پشت جلد يکی از اين چاپها را مرتضی مميز کشيده بود که طرح جالبی هم بود. من متاسفانه آن را ندارم. بعدها اين کتاب چندين بار چاپ شد و ناشرين متعددی هم پيدا کرد. حالا دست انتشارات نيلوفر است.


س. شما چند بار گفته ايد که در ايام جوانی، وقتی در زندان قصر بوديد ترجمه محمد قاضی از دن کيشوت را خوانده ايد و از آن درس هايی گرفته ايد. ترجمه قاضی از دن کيشوت چه خصوصياتی داشت که می‌شد از آن درس گرفت؟


دریابندری: قبل از اينکه من به زندان بيفتم قاضی کتابی از آناتول فرانس ترجمه کرده بود به اسم جزيره پنگوئن ها. من آن کتاب را خواندم و خيلی حظ کردم و متوجه شدم که يک آدمی‌با يک استعداد خاصی در کار ترجمه پيدا شده است. حقيقتاً قاضی يک "فنومنی" بود در کار ترجمه. بعد به زندان افتادم و در زندان بودم که دن کيشوت در آمد. يادم نيست که دن کيشوت را از کی گرفتم، چون برای خود من نياوردند. جزو کتاب های داخل زندان بود.


س. کتاب داخل زندان می‌آمد؟


دریابندری: بله می‌آمد. اين کتاب را گرفتم و خواندم و به نظرم خيلی جالب آمد. در واقع درس مهمی‌برای من بود. يعنی ديدم يک آدمی‌داستانی را ترجمه کرده ولی گشته و يک زبانی پيدا کرده و اين زبان را دستکاری کرده و ساخته است. اين برای من خيلی درس مهمی‌بود و فکر کردم در ترجمه بايد همين کار را کرد. يعنی برای هر کاری آدم بايد بگردد و زبان آن را پيدا کند. حالا چند وقت پيش من ديدم يک کسی گفته بود که مشغول ترجمه دن کيشوت است و گفته بود که الآن چهل پنجاه سال از ترجمه قاضی می‌گذرد و لازم است که از نو ترجمه شود. شايد هم پر بيراه نباشد ولی من گمان نمی‌کنم ترجمه تازه بهتر از ترجمه قاضی از کار در آيد. چون قاضی يک زبانی برای دن کيشوت پيدا کرده که دقيقاً همانی است که بايد باشد.


س. ترجمه خوب از نظر شما چه معنی دارد؟ می‌دانيد و خودتان هم بارها تأکيد کرده ايد که خواننده معمولا نمی‌رود يک متنی را با اصلش مقايسه کند. همينطور که می‌خواند می‌فهمد که اين کار ترجمه خوبی هست يا نه. طبعاً شما هم همينطور هستيد. ولی نظر شما با خواننده عادی فرق دارد. از نظر شما ترجمه خوب يعنی چه؟


دریابندری: کتاب سروانتس را در نظر بگيريد که يک کتاب قديمی‌است و الان چهارصد سال از عمرش می‌گذرد. بنابراين بايد به يک زبان خاصی ترجمه می‌شد که قديمی‌باشد. اين اولا. ثانيا دن کيشوت اولين رمان اروپايی است يعنی يک چيزی است بين رمان به معنای جديد کلمه و داستان های قبل از پيدايش رمان که "رمانس" خوانده می‌شوند. يک رمانی است که به سبک رمانس نوشته شده است. در آوردن اين کار به فارسی کار ساده ای نيست. قاضی در واقع کاری که کرده اين است که رمانس های فارسی را مثل مثلا اميرارسلان نامدار خوانده و يک همچين لحنی به آن داده و کيفيت خاص رمان را هم رعايت کرده است. خلاصه اينکه يک اثری به وجود آورده به زبان فارسی که من خيال می‌کنم می‌ماند و مانده است. منتها می‌دانيد که قاضی اين کتاب را در واقع دو بار ترجمه کرد. يک بار در چاپ اول، و يک بار در چاپ دوم. در چاپ دوم خيلی آن را تصحيح کرده است. من با اين تصحيحات خيلی موافق نبودم. همان چاپ اول به نظر من بهتر می‌آمد. البته چاپ دوم هم خوب است. اما نکته جالب اين است که من هيچ وقت اين کتاب را با اصلش مقايسه نکرد‌‌ه‌ام. شايد اگر نگاه کنم ببينم قاضی در جاهايی اشتباه کرده باشد. نکاتی را عوضی فهميده باشد. به نظر من اينها اهمتی ندارد. چون خود کار به قدری پاکيزه و شسته است و زبانش يک زبان خاصی است که هر عبارتی از آن را که می‌خوانيد می‌بينيد با عبارت معمولی فارسی فرق دارد.


س. در کارهای شما چه هکلبری‌فين، چه پير مرد و دريا و اين اواخر بازمانده روز، در هر کدام يک زبان خاصی ديده می‌شود. چنانکه اگر اسم شما روی جلد کتاب نباشد و اين سه کتاب را به خواننده ای بدهيم که نداند شما آنها را ترجمه کرده ايد، تصور نمی‌کند هر سه کار يک نفر است. برای اينکه هر کدام زبان خاص خودش را دارد. می‌خواهم بپرسم وقتی دن کيشوت را خوانديد تصميم گرفتيد برای هر کاری اول يک زبان درست پيدا بکنيد بعد ترجمه اش بکنيد؟


دریابندری: دقيقاً. اين پيدا کردن زبان خاص برای هر کتاب را بنده بايد بگويم که از قاضی ياد گرفتم. البته می‌دانيد که قاضی پس از دن کيشوت خيلی کتاب ترجمه کرد. ترجمه‌هايش همه خوب است ولی هيچ کدام به پای دن کيشوت نمی‌رسد. اولا خود کار، يک کار بزرگی است. ثانيا قاضی يک زبانی پيدا کرده است که دقيقا همانی است که بايد باشد. به هر حال بنده از خواندن دن کيشوت در زندان خيلی کيف کردم. يکی از دوستان من هم به اسم مصطفی بی آزار که دبير ادبيات بود، آن موقع در زندان بود. او دن کيشوت را می‌خواند. من هم می‌خواندم. در واقع به نوبت می‌خوانديم و در جريان داستان قرار می‌گرفتيم. به همين جهت گاهی که در کريدور زندان قدم می‌زديم ادای آدم های ديگر را در می‌آورديم و می‌گفتيم اين پانچو است مثلا. من هيچ کتابی نخوانده ام که اين قدر مرا تحت تأثير قرار داده باشد يا مرا اينقدر عوض کرده باشد.


س. چند سال پيش که راجع به زندگی شما صحبت می‌کرديم - و در جاهای ديگر هم از شما خوانده‌ام - که از تأثير صادق چوبک و مخصوصا "خيمه شب بازی" بر زبان خود می‌گفتيد. اين کتاب چه چيز يا چيزهايی داشت که در کتاب های ديگر پيدا نمی‌شد. اساسا ربطش با ترجمه چيست؟


دریابندری: عرض شود به حضور شما که بنده مدرسه می‌رفتم. يک معلمی‌داشتيم که اسمش آقای هروی بود. معلم شيمی‌بود. معلم ادبيات ما خيلی اهل ادب نبود، يعنی در واقع از اين چيزها خبر نداشت ولی معلم شيمی‌ما که اتفاقا اهل رشت بود، اهل ادبيات هم بود و خيمه شب بازی را خوانده بود. اين آقای هروی اگر چه معلم شيمی‌بود ولی گاهی سر کلاس چيزهايی هم می‌گفت. از جمله يک روز گفت اخيراً کتابی خوانده به اسم خيمه شب بازی از صادق چوبک و تعريف کرد که اين خيلی کتاب جالبی است. يادم هست که آن موقع من داستان های [ علی ] دشتی را می‌خواندم و چون به نظرم جالب می‌آمد يک چيزهايی هم به سبک دشتی می‌نوشتم. بعد که آقای هروی اين را گفت من کنجکاو شدم که کتاب را پيدا کنم و پيدا کردم و خواندم و بکلی عوض شدم. برای اينکه من ديدم که «داستان» اصلاً يعنی چی. خيمه شب بازی کتاب جالبی است. کار نداريم که چوبک بعد از اين کتاب، انتری که لوطيش مرده بود را چاپ کرد که البته آن هم جالب بود، گرچه يک خورده فرق داشت و بعد از آن ديگر به نظر من افت کرد. به هر حال اين کتاب اصلاً مرا بکلی عوض کرد. وقتی که خواندم به اين نتيجه رسيدم که اصلاً نوشتن يعنی اين. دشتی چرند می‌نويسد!


س. تا آن موقع داستانهای هدايت چاپ شده بود، آنها را نخوانده بوديد؟


دریابندری: آره، چاپ شده بود ولی مثل اينکه هدايت را بعد از چوبک خواندم. بعد از اينکه خيمه شب بازی را خواندم، شنيدم که چوبک کسی دارد که در حکم استاد اوست. آن وقت متوجه شدم که اينها اصلاً يک حکايت ديگر است. البته می‌دانيد که کارهای هدايت خيلی متفاوت است. بعدها که هدايت را خواندم به اين نتيجه رسيدم که بعضی داستانهايش خيلی عالی است مثل داستان علويه خانم، که به نظر من از عالی ترين داستانهای فارسی و کارهای هدايت است. هدايت نويسنده خيلی وسيعی است. من بخصوص به کارهای طنز هدايت خيلی علاقه مند شدم که متاسفانه گويا کمتر خواننده داشته است. يادم می‌آيد همان موقع که مدرسه می‌رفتم يک سفر آمدم به تهران. چند تا از داستانهای هدايت را خوانده بودم و علاقه مند شده بودم که بقيه را هم پيدا کنم. می‌دانيد که هدايت کارهای خود را يک بار چاپ می‌کرد. در واقع به دست نمی‌آمد. وقتی آمدم تهران رفتم به خيابان ناصر خسرو، به کتابفروشی امير کبير، فروشنده ای داشت به اسم .... حالا اسمش يادم نيست.


س. مهدی آذر يزدی؟


دریابندری: آره، آذر يزدی. چوبک در صفحه آخر خيمه شب بازی نوشته بود بزودی مجموعه داستان ديگری چاپ خواهد کرد. رفتم گفتم اين کتاب را می‌خواهم. گفت اين کتاب در نيامده است. آدمی‌بود که ادبيات سرش می‌شد. يک قدری صحبت کرديم. من گفتم که از هدايت چه داری؟ گفت از هدايت چيزی نداريم ولی من خودم يک کتاب از هدايت دارم و برايت می‌آورم. فردا پس فردا بيا بگير. رفتم آنجا گرفتم. ديدم جلد ندارد. گفتم چرا اين جلد ندارد؟ گفت کارهای هدايت تقريبا همه همين جور است. غالباً جلد ندارد. خودش چاپ می‌کند و همين جوری دست دوستانش می‌دهد. به هر حال من همين را دارم. ازش خريدم. اين اولين کار طنز هدايت بود که من خواندم. برای اولين بار بود که من با طنز هدايت آشنا می‌شدم. اين يک چيز کاملا تازه ای بود برای من. و فکر می‌کنم اساساً يک چيز تازه هم هست. به هر حال من به اين ترتيب با چوبک و بعد با هدايت آشنا شدم.


س. مقصود من بيشتر اين بود که مثلا زبان خيمه شب بازی روی کار ترجمه شما بخصوص بر ترجمه وداع با اسلحه چه تأثيری گذاشت؟ زبان وداع با اسلحه زبان نويی بود. اين زبان از کجا آمده بود؟ تحت تأثير چوبک بود يا تحت تأثير خود همينگ‌وی؟


دریابندری: در واقع بايد بگويم که اين زبان مستقيماً حاصل خواندن خيمه شب بازی و آثار هدايت بود. من يک سرمشقی گرفتم و فهميدم نوشتن و ادبيات غير از آن چيزی است که من تا آن روز خوانده بودم. يعنی زبان داستان بايستی به زبان جاری نزديک باشد و وداع با اسلحه همين جور است.


س. اين طور که شما می‌گوييد ترجمه در واقع يک کار آفرينشی به حساب می‌آيد.


دریابندری: عرض کنم که بله، به نظر بنده ترجمه يک کار آفرينشی است. يعنی هر اثری که می‌خواهيد ترجمه کنيد بايد برای آن زبان خاصی پيدا کنيد. برای من هميشه همين جور بوده است. فرض کنيد کتاب « بازمانده روز »، که زبان خاصی برای خودش دارد. ممکن است کس ديگری اين را بردارد و به زبان ديگری ترجمه کند. در واقع هم کرده است. می‌دانيد که اين کتاب را قبل از من کسی ترجمه کرده است. البته من بعد از اينکه کتاب را ترجمه کردم آن را ديدم. بد هم ترجمه نکرده، ولی زبانش زبان معمولی است. من فکر می‌کنم به همين علت اصلاً نگرفت. علت اينکه ترجمه من گرفت اين بود که من گشتم زبانی برای آن پيدا کردم. آن زبان - می‌دانيد، چيزی شبيه به زبان قاجاری است که من فکر کردم می‌تواند جانشين زبان انگليسی کتاب شود. بنابراين آنچه به نظر من اهميت دارد همين جنبه آفرينشی کار است. در واقع اين ترجمه بنده می‌شود گفت که آفرينش دوباره است از اين کتاب. من چيزهای ديگر را هم کم و بيش به همين ترتيب ترجمه کرده ام و خيال می‌کنم که ترجمه کردن اصولا يک آفرينش دوباره است.


س. يعنی ترجمه کردن به غير از تسلط بر زبان اصلی و زبان مادری به مهارت های ديگری هم احتياج دارد؟


دریابندری: در زبان فارسی در طول چهل پنجاه سال اخير ترجمه های زيادی صورت گرفته، ولی اگر بخواهيم دقت بکنيم ترجمه های ماندنی يعنی چيزی که در زبان فارسی می‌ماند، شايد از تعداد انگشت‌های دو دست بيشتر نباشد. اينها آثاری هستند که کيفيت خاصی دارند و شايد بتوان گفت که اينها از زبان اصلی شان دور شده‌اند. دن کيشوت را در نظر بگيريد. گفتم که من هرگز دن کيشوت را با اصلش مقايسه نکرده ام، و نمی‌دانم قاضی چقدر اشتباه کرده است، ولی نظر من اين است که اگر هم اشتباه کرده باشد اهميتی ندارد. برای اينکه قاضی يک راهی پيدا کرده و در آن راه جلو رفته است. اتفاقا شنيده‌ام کس ديگری هم اين روزها مشغول ترجمه آن از اصل اسپانيايی است و احتمالاً صحيح تر ترجمه خواهد کرد ولی بعيد می‌دانم که قابل مقايسه با کار قاضی بشود، برای اينکه قاضی در ترجمه خود گشته و يک لحنی پيدا کرده و اين لحن است که اهميت دارد. من فکر می‌کنم که اين را ياد گرفتم که در ترجمه آثار، علاوه بر دقت در انتقال معانی، هر اثری بايد يک لحن خاص داشته باشد. اگر آن لحن خاص را پيدا کرديد قابل توجه می‌شود وگرنه مثل بقيه کارها فراموش می‌شود.


س. امروز وقتی به آثارتان خودتان بر می‌گرديد کدام ترجمه را بيشتر می‌پسنديد؟ از اولين کارتان که وداع با اسلحه است تا تازه ترين کار که به گمانم « بازمانده روز » است.


دریابندری: نمی‌دانم. اين سوال مشکلی است. بايد بگويم که من الان چند سال است وداع با اسلحه را نخوانده‌ام. چند وقت پيش مدير مجله مترجم، آقای خزاعی فر، نوشته بود که کتاب وداع با اسلحه را بردم سر کلاس، آنجا خواندم ولی شاگردها از گفت‌وگوهای کتاب خيلی خوششان نيامد. ايشان نوشته اگر دريابندری امروز بخواهد اين کتاب را ترجمه کند، آن را به زبان ديگری ترجمه خواهد کرد. حقيقتش اين است که من اين جور فکر نمی‌کنم. من فکر می‌کنم همان که ترجمه کرده‌ام درست است. اما بايد اضافه کنم که گفت‌وگوهای اين کتاب به زبان جنوبی است، يعنی به زبان شيرازی و بوشهری. يک همچين چيزی. و اين با زبان تهرانی و مشهدی و بقيه فرق دارد. خيال می‌کنم دانشجوهايی که امروز اين را می‌خوانند اين فرق را حس می‌کنند.


س. البته وداع با اسلحه يک تفاوتی دارد و آن اين است که شما برای هر کدام از کارهايتان زبان خاصی انتخاب کرده ايد اما وداع با اسلحه را پيش از آنکه به اين نتيجه برسيد ترجمه کرده بوديد. يعنی در وداع با اسلحه شايد اين کار، يعنی انتخاب لحن و زبان خاص احتمالا انجام نگرفته باشد.


دریابندری: شايد، نمی‌دانم. گفتم که من چندين سال است که آن را نخوانده ام. اصلاً ندارم. من غالب کتاب‌های خودم را ندارم! ولی دير يا زود در می‌آيد. وقتی در آمد می‌گيرم يک دور ديگر می‌خوانم ببينم چطور است. ولی گمان نمی‌کنم که احتياج به ترجمه جديدی داشته باشد. گمان می‌کنم همين که هست درست است.


س. بسيار خوب، وداع با اسلحه را تازگی‌ها نخوانده‌ايد، بقيه را که حتما نگاه کرده‌ايد، مثلا پيرمرد و دريا، هکلبری‌فين، بازمانده روز و .... بين اينها کدام را بيشتر می‌پسنديد؟ 


دریابندری:  کارهای مختلف، اثرات جورواجور روی من گذاشته، بعضی‌ها را می‌پسندم مثل هکلبری، يا بيلی باتگيت، ولی بعضی ها را آنطور که بايد نمی‌پسندم. مثل پير مرد و دريا. حالا برای پير مرد و دريا مقدمه مفصلی هم نوشته‌ام ولی باز هم آنطور که می‌خواستم درنيامده است. نمی‌دانم ولی گمان می‌کنم هکلبری‌فين و بازمانده روز را به قول تو بيشتر می‌پسندم ولی يقين ندارم. مثلا حقيقتش اين است که « پير مرد و دريا » را من خودم زياد دوست ندارم!


س. چرا؟


دریابندری: يک وقتی هم گفتم مثل اينکه اين را ...


س. زمانی ترجمه کرديد که به تلويزيون رفته بوديد.


دریابندری: آره. اين کتاب گويا در سال ۱۳۳۱ در آمد. همان موقع خواندم ولی اصلاً به فکر ترجمه اش نيفتادم. بعدها يادم هست که همايون صنعتی زاده به من گفت چرا اين کتاب را ترجمه نمی‌کنی. گفتم راستش هيچ وقت مرا وسوسه نکرده، به هر حال نکرده ام. گفت کوششی بکن. من برداشتم سه چهار صفحه اش را ترجمه کردم.


س. اين زمانی بود که در انتشارات فرانکلين بوديد که صنعتی زاده رييس آن بود؟


دریابندری: آره. ترجمه کردم ولی به نظر من درنيامد. گذاشتمش کنار. به آقای صنعتی هم گفتم نه اين کار من نيست. بعد از فرانکلين که به تلويزيون رفتم ويراستار فيلم هايی بودم که دوبله می‌شد. فيلم پيرمرد و دريا آمد و من ناچار بودم يک کاری بکنم. يا بايستی می‌دادم به اشخاص ديگر ترجمه کنند که هر چه فکر کردم کسی به نظرم نيامد، يا بايد خودم ترجمه می‌کردم. به اين نتيجه رسيدم که اساساً کتاب را بايستی با مقدمه و ترتيبات خاصی چاپ کرد تا راهنمايی برای خواننده باشد. چون خواننده فارسی زبان غالباً در جريان نيست و بهتر است که او را در جريان بگذاريم. به هر حال خاصيتش اين است که برداشت مترجم از کتاب و اينکه اصلاً چرا کتاب را ترجمه کرده و مسائلی مانند اينها در آن گفته می‌شود. در نهايت فکر کردم خودم ترجمه کنم. می‌دانيد که مقدار زيادی از متن فيلم همان متن کتاب است. نشستم و متن فيلم را ترجمه کردم. مدتی بعد از اينکه فيلم پخش شد، از تلويزيون در آمدم. بعد برداشتم ترجمه متن فيلم را با اصل کتاب مقايسه کردم، ديدم که کم و بيش همان است. فقط بعضی جاها افتادگی دارد. نشستم افتادگی‌هايش را درست کردم و به هر حال همين که می‌بينيد در آمد. ولی حقيقتش اين است که هيچ وقت از نتيجه کار، آن جوری که دلم می‌خواست راضی نبودم. حالا هم نيستم. درحالی که از بقيه کارها راضی بودم. يعنی بعد از سالها که نگاه می‌کنم می‌بينم همان جور که بايد در آمده اند ولی اين کتاب بخصوص به نظرم آنطور که بايد درنيامده است. منظورم اين است که اين کارهای مختلف، اثرات جورواجور روی من گذاشته، بعضی ها را می‌پسندم مثل هکلبری، يا بيلی باتگيت، ولی بعضی ها را آنطور که بايد نمی‌پسندم. مثل پير مرد و دريا. حالا برای پير مرد و دريا مقدمه مفصلی هم نوشته ام ولی باز هم آنطور که می‌خواستم درنيامده است.


س. به نظر من يکی از نقاط برجسته کار شما در زمينه ترجمه همين مقدمه‌هايی است که بر کتاب‌هايی مانند پيرمرد و دريا نوشته ايد. اين مقدمه‌ها در واقع ترجمه شما را به تأليف و ترجمه بدل کرده است. من خيال می‌کنم - و يک بار هم نوشته ام - که اين مقدمه‌ها به حال خواننده از متن کتاب مفيدتر است. اما شما چطور به فکر افتاديد که بايد يک همچين کاری بکنيد؟


دریابندری: آدم وقتی چيزی ترجمه می‌کند طبعاً همين جوری بدون مقدمه هم می‌تواند دست خواننده اش بدهد اما من فکر می‌کنم اين کافی نيست. يعنی هر کتابی يک چيزهايی می‌خواهد. مثلا به وجود آمدن کتاب چه ترتيباتی داشته، اينکه مورد قبول خوانندگان قرار گرفته يا نگرفته، يا چه چيزی در کتاب هست که بايد به آن توجه کرد. به نظر من نوشتن يک مقدمه اهميت دارد. البته از روز اول من اين کار را نمی‌کردم. مثلا وداع با اسلحه را بدون مقدمه چاپ کردم. برای اينکه آن موقع اصلاً آمادگی اش را هم نداشم ولی بعدها وقتی همینگ‌وی خودکشی کرد يادم می‌آيد يک چيزی نوشتم که در مجله سخن چاپ شد. بعد که کتاب وداع با اسلحه تجديد چاپ شد آن مقاله سخن را به جای مقدمه اش گذاشتم. يا پير مرد و دريا را که در می‌آوردم ديگر درباره همينگ‌وی مطالب زيادی بيرون آمده بود که سبب شد يک مقدمه مفصلی درباره اش بنويسم. بعداً به اين نتيجه رسيدم که اساساً کتاب را بايستی با مقدمه و ترتيبات خاصی چاپ کرد تا راهنمايی برای خواننده باشد. چون خواننده فارسی زبان غالباً در جريان نيست و بهتر است که او را در جريان بگذاريم. به هر حال خاصيتش اين است که برداشت مترجم از کتاب و اينکه اصلاً چرا کتاب را ترجمه کرده و مسائلی مانند اينها در آن گفته می‌شود. مترجمين ما کمتر اين کار را می‌کنند. به نظر من اين يک خرده کوتاهی می‌آيد. تا آنجا که توانستم روی بعضی کتاب‌ها يک چيزهايی نوشتم. مثلا کتاب قدرت راسل که من دو فصلش را اول ترجمه نکردم، بعد که ترجمه کردم به نظرم رسيد که بايد بگويم چرا ترجمه نکرده بودم و چرا ترجمه کرد.



س. اتفاقاً يکی از سوالها درباره ترجمه های شما همين ترجمه قدرت راسل است. چون می‌گويند شما يکی دو فصل اين کتاب را ترجمه نکرديد و آن را به چپ گرايی شما نسبت می‌دهند. قضيه چه بوده است؟


دریابندری: دو فصل آخر کتاب راسل به نظر من خيلی ضعيف آمد. به همين جهت در چاپ اول، اين دو فصل را ترجمه نکردم. بخصوص که اين دو فصل را کس ديگری ترجمه کرده بود. به نظر او اين دو فصل خيلی عالی آمده بود. مثل خود راسل لابد. ولی به نظر من اين دو فصل خيلی ضعيف آمد و ترجمه نکردم. بعد که چاپ شد، عده زيادی از خوانندگان تعبيرات عجيب و غريبی کردند. به همين جهت ترجمه کردم و اضافه کردم. بعد هم يک چيزی نوشتم که در کتاب چاپ شد و آن سر و صدا خوابيد.


س. آخرين سوال راجع به « چنين کنند بزرگان » است که سوال هميشگی است، يعنی هيچ کس توضيحات شما را درباره اينکه اين کتاب ترجمه است، نه نوشته، باور نکرده است. مخصوصاً که طنزهای اين کتاب را در مجله خوشه زمانی که احمد شاملو سردبير بود، هفته به هفته منتشر می‌کرديد و بعد به صورت کتاب در آورديد. ضمنا از ويل کاپی هم هيچ چيز ديگری در زبان فارسی ترجمه نشده، حتا بعضی ها هم می‌گويند که اساساً چنين نويسنده ای وجود خارجی ندارد. بالاخره تکليف اين کتاب روشن نشده است.


دریابندری: و بالاخره هم روشن نخواهد شد! اما عرض کنم که ويل کاپی يک نويسنده آمريکايی است و چندين کتاب هم دارد. يکی از کتاب‌ها همين است که بنده به عنوان « چنين کنند بزرگان » ترجمه کرده ام. ولی اين ترجمه همان جور که از متن کتاب پيداست ترجمه آزادی است. حالا اگر اشخاصی هستند که ويل کاپی برايشان وجود ندارد، بنده چه کار کنم؟ چه کار می‌توانم بکنم؟ من بارها گفته ام ولی مثل اينکه کسی باور نمی‌کند. اين است که بنده رها کرده ام. خوب باور نکنند   !


دو ماه پس از اولین تلفن خانم دلباری، که خبر داد«همایش سراسري داستان نفت به مناسبت یک‌صد سالگی صنعت نفت ایران» در راه است، بالأخره راهی آبادان شدیم؛ آن هم درست موقعی که فکر می‌کردیم سازوکار همایش جور نشده و خبری از سفر نخواهد بود. صبح یک‌شنبه سیزده اردی‌بهشت شال‌وکلاه کردیم و  بعد از ظهر همان روز توی تالار مهر آبادان داشتیم به سخن‌رانی صفدر تقی‌زاده، که به مناسبت بزرگ‌داشت نجف دریابندری ایراد می‌شد، گوش مي‌دادیم. تقی‌زاده از خاطرات مشترکش با دریابندری و دوران تحصیل در دبیرستان رازی آبادان می‌گفت. این دبیرستان انجمن ادبی، تئاتر، کتاب‌خانه، نشریه و سال‌نامه، سالن سخن‌رانی و ارکستر سازهای فرنگی و سنتی را هر دو داشته و محیط مناسبی بوده برای دانش‌آموز با قریحه‌ای چون نجف دریابندری. تقی‌زاده گفت دریابندری را به دلایل سیاسی گرفتند و من«تاریخ و فلسفة غرب» برتراند راسل را برایش بردم و او در زندان آن را ترجمه کرد و نشان داد که در نثرنویسی فارسی معاصر بی‌رقیب است. او مطالب پیچیده را، چه در زمینة فلسفه و چه در وادی رمان، با زبانی ساده، شفاف و روشن بیان می‌کند و در واقع  از پایه‌گذاران ترجمه به زبان ساده و امروزی است. «همینگ‌وی» و«فاکنر» را با زبان نرم و پرطراوت و«ایشی‌گورو» را با زبان استعاره و سفرنامه‌ و با گوشة چشمی  به نوشته‌های قاجاری به فارسی  برگردانده که می‌تواند برای هر کسی که اشتغال خاطرش نوشتن است الگو قرار گیرد. تقی‌زاده گفت مقدمه‌ای که دریابندری بر«پیرمرد و دریا» نوشته است متنی است در تحلیل دقایق و شگردها و سبک و سیاق داستان‌پردازی همینگ‌وی و نمونة برجسته‌ای است از یک کار دقیق و ادبی. سپس با اشاره به داستان‌نویس بودن نجف دریابندری اضافه کرد که با داستان«مرغ پاکوتاهِ» او نطفة داستان‌نویسی آبادان یا خوزستان بسته شد؛ داستانی تمثیلی که زندگی فلاکت‌بار کارگران آن روز را به تصویر می‌کشد. در پایان تقی‌زاده گفت دریابندری خوش‌سلیقه، خوش‌لباس، خوش‌خوراک، طراح و نقاشی است که از چم‌وخم نقاشی به خوبی آگاه است. نویسنده، منتقد و مترجمی که به گنجینة زبان فارسی اضافه کرده و نویسندگان و شاعران پرمایه‌ای، که گروهی از آن‌ها این‌جا حضور دارند، از زیر چتر او درآمده‌اند.

   بعد از آن نوبت به محمد بهارلو رسید که از دریابندری بگوید. از آن‌جایی که فایل صوتی این سخن‌رانی در سایت موجود است چیز زیادی از سخن‌رانی ایشان نمی‌گویم به جز بند پایانی آن که همه، حتی استاد دریابندری، را متأثر کرد و به کف زدن واداشت. بهارلو گفت: «اگر من به آقای دریابندری می‌گویم استاد، با وجدان آرام و راحت این صفت را در مورد ایشان به کار می‌برم چون این صفت حقیقتاً برازندة ایشان است. نه به این دلیل که هم‌شهری من است.»


    و اما حرف‌های خود دریابندری:


   «اولاً تشکر می‌کنم از همه حضار به خصوص از آقایان مدیران شرکت نفت و دوستانی که این‌جا هستند. فکر کنم به صحبت بیشتر احتیاجی نیست اما لابد انتظار دارید که بنده چیزی بگویم. فکر کردم بد نیست مختصری از خانواده‌ام و زندگی خودم در آبادان بگویم. پدر من مرحوم«ناخدا خلف» به همین نام من؛«نجف»، خوانده می‌شد. او اهل بوشهر و از اهالی دهی به نام«چاکوتاه» بود. از ده دوازده سالگی شروع به کار کرد؛ هرکاری. بعد جاشوی کشتی‌های بادی که به آن جهاز می‌گفتند شد و با جربزه‌ای که از خود نشان داد به ناخدایی کشتی‌هایی رسید که از خارج می‌آمدند. آن موقع شهر آبادان وجود نداشت و جزیره‌ای بود خالی با مقداری نخل. پدرم ساکن بصره می‌شود و بعد از تأسیس شرکت نفت، زیر نظر دولت انگلیس، به او و دیگر«پیلُت‌»ها(pilot)، که راهنمایانی بودند که کشتی را به ساحل هدایت می‌کردند، پیشنهاد می‌شود تابعیت عراق را قبول کنند که نمی‌کنند و می‌آیند به آبادان. شرکت نفت آبادان که راه می‌افتد کار پدر من آوردن و بردن کشتی‌ها می‌شود و وجه تسمیة نام خانوادگی ما هم از همین‌جا می‌آید: دریابندری.


   در آبادان به دنیا آمدم و شاگرد خوبی بودم، گرچه کلاس اول را دوسال خواندم. در کلاس نه از انگلیسی تجدید شدم و تابستان آن سال خودم درس را خواندم و به انگلیسی خودآموختة امروز رسیدم و هنوز هم مشغول یادگیری زبان انگلیسی هستم که یادگیری زبان تمامی ندارد. در سال 1332 به دلایل سیاسی به زندان افتادم و بعد از آزادی هنوز کارم را داشتم، ولی سال بعدش که دوباره سروکارم به زندان افتاد دیگر کارم را در شرکت نفت از دست داده بودم. کارمند بی‌انظباط و بدی بودم، یک بار اوائل که می‌خواستند اخراجم کنند تقاضا کردم به ادارة انتشارات فرستاده شوم که در آن‌جا خودی نشان دادم و ترجمه و تألیف‌های زیادی از من درنشریة«خبرهای روز» و«اخبار هفته» به چاپ رسید که متأسفانه خیلی از آن‌ها را ندارم و نمی‌دانم که آرشیو روزنامة آن زمان شرکت نفت هست یا نه، اگر باشد خوشحال می‌شوم که نسخه‌هایی از آن‌ها به من داده شود.


   در سال 33 محکوم به حبس ابد شدم و بعد مدت حبسم به 15 سال رسید و در واقع بعد از 4 سال آزاد شدم. بقیة زندگیم گفتن ندارد که چیزی بوده مانند بقیة مردم. الان در آبادان کسی را ندارم ولی به هر صورت آبادان شهر من است و خوشحالم که بار دیگر به آن برگشته‌ام.»


  یک‌شنبه رفت و دوشنبه آمد که روز داستان‌خوانی بود. اول محمد ایوبی، داستان‌نویس جنوبی، راجع به«نفت درشریان ادبیات داستانی خوزستان» حرف زد که در واقع اشاره‌ای بود قلم‌انداز به آثار نویسندگانی که در جنوب بالیده‌اند و می‌بالند. بعد نعمت نعمتی، احمد بیگدلی، عباس عبدی، فرخنده آقایی، کورش اسدی، فرهاد حسن‌زاده و جمشید خانیان داستان خواندند و آن‌گاه نوبت به پرسش و پاسخ با جواد جزینی و حسین سناپور رسید و در نهایت گفت‌وگویی با محمد بهارلو و صفدر تقی‌زاده صورت گرفت. پرسش بهارلو که در واقع چقدر داستان‌های ما انگ‌ورنگ زمان و مکان را دارند، تفکربرانگیز بود. و بعد به قول ماندانا صادقی، مجری برنامه، بخش رسمی برنامه به پایان رسید. شب توی هتل، مانند شب قبل، برنامه داستان‌خوانی نویسندگان نوقلم‌‌تر بود که به سیاق شب قبل تا بعد از نیمه‌شب ادامه داشت.


   سه‌شنبه، پانزدهم اردی‌بهشت و آخرین روز سفر، سری زدیم به خرمشهر؛ پل جدید و قدیمش را دیدیم، فاتحه‌ای بر سر خسته‌ای خواندیم و با دیدن مسجد و کلیسا و کنیسه‌ای که کنار هم در شهر آبادان بودند به این فکر افتادیم که آبادان، شاید مثل همه‌جای ایران ولی حتماً کمی غلیظ‌تر، تنوع فرهنگی، قومی و دینی داشته و دارد.  


 عصر سه‌شنبه در مراسم اختتامیه نوبت حسن میرعابدینی بود که سخن بگوید. او گفت به دسته‌بندی‌های ادبی باور ندارد چرا که این نگاه با ذات مدرن داستان منافات دارد، گرچه داستان‌نویسان نقاط مختلف واجد ویژگی‌های فرهنگی هستند که در آن بالیده‌اند و در آن صاحب سبک و فردیت منفرد خود شده‌اند. مؤلفه‌هایی که در شکل‌گیری نویسندگان جنوبی مؤثر بوده تنوع فرهنگی، از مراسم زار گرفته تا فرهنگ پیشرفتة اروپایی، و تنوع جغرافیایی بوده است. او افزود تنوع جغرافیایی ژانر ادبی پدید نمی‌آورد اما می‌تواند رنگ و بوی تازه‌ای به ادبیات بدهد و در واقع جغرافیا است که تاریخ را بازسازی می‌کند. در جنوب دو شیوة متفاوت زندگی جریان داشته، زندگی عقب‌افتاده و بدوی و زندگی پیشرفتة شهری که حول زندگی صنعتی شکل گرفته است و هر ور این سطوح پدیدآورندة ادبیات خاص خود بوده است. ادبیات روستایی متکی بر مراسم بدوی و ادبیات کارگری که از دل زندگی صنعتی برآمده است. در واقع سنت ادبی شکل گرفته در خوزستان دو وجه دارد یکی ادبیات بومی با لحن و زبان عامة مردم و دیگر ادبیات معاصر که ریشه در ادبیات کلاسیک، ادبیات بومی و ادبیات جهان دارد. در پایان حسن میرعابدینی تعدادی از نویسندگان دیروز و امروز جنوب را نام برد و اشاره‌وار از داستان‌های بعضی از آن‌ها یاد کرد. بعد تقدریرنامه‌ و تندیسی  تقدیم اهالی داستان شد و شب در حالی‌که دل‌مان برای آن همه مهربانی، که  دیده بودیم و مجبور بودیم ترکش کنیم، تنگ شده بود به تهران برگشتیم.

فریبا حاج‌داییhttp://www.dibache.com/text.asp?cat=8&id=3023