بیست و شش و یک نفر
داستان بیست و شش و یک نفر از مجموعه داستانهای ماکسیم گورکی را در اختیار شما قرار می دهم .
ما بیست و شش نفر بودیم . بیست و شش موجود زنده که توی زیرزمین مرطوبی در را بر روی ما بسته بودند و از صبح تا شب خمیر می کردیم و کلوچه و نان خشک می پختیم . پنجره های این زیرزمین در گودالی که در مقابل زیرزمین حفر کرده بودند کار گذاشته شده و با آجری که از فرط رطوبت سبز بود محکم شده بود . چهارچوب این پنجره ها از بیرون با تور سیمی مسدود شده و نور خورشید از خلال شیشه هائی که از گرد و غبار آرد مستور بود بدرون اتاق نمی تابید . ارباب ما بدین جهت پنجره ها را با تور سیمی مسدود کرده بود که ما نتوانیم تکه ای از نان او را به گدایان و یا دوستانی که در نتیجه بیکاری گرسنه بود بدهیم – ارباب ما ، ما را متقلب میدانست و ناهار ما به جای آبگوشت ، سیرابی گندیده بود ...

زندگی توی این قوطی سنگی و در زیر سقف کوتاه و خفقان آور که با دوده و تار عنکبوت پوشیده شده بود ، برای ما طاقت فرسا بود .
ساعت پنج صبح از خواب بیدار می شدیم در حالی که هنوز از خواب سیر نشده و گیج و بی علاقه بودیم ساعت شش برای تهیه کلوچه پشت میز می نشستیم ، خمیر آنرا رفقای ما موقعی که ما هنوز در خواب بودیم آماده کرده بودند . و در تمام روز از صبح تا ساعت ده شب بعضی پشت میز نشسته بودند و خمیر کشدار را پهن می کردند و برای این که اعضایشان خشک نشود تکان می خوردند و برخی دیگر در همین وقت آرد را با آب مخلوط می کردند و در تمام روز آب جوش در توی دیگی که کلوچه ها پخته می شد آرام و حزن انگیز زمزمه می کرد و پاروی نانوا با سرعت توی تنور می رفت و تکه های خمیر لیز پخته را بر روی آجر داغ می انداخت .
از صبح تا شب در یک سمت تنور هیزم می سوخت و انعکاس سرخ شعله ی آن در روی دیوار کارخانه می لرزید گویی با سکوت خود به ما می خندید . تنور عظیم به به کله ی غول افسانه ای شبیه بود که گوئی از کف زیر زمین سر بدر آورده و دهان گشاد خود را که مملو از آتش سوزان بود گشوده و با نفس گرم خود بر روی ما نفس می زند و با دو حفره ی سیاهی که بر روی پیشانیش قرار گرفته بود ، به کار بی انتها و نا محدود می نگرد این دو حفرهی عمیق مانند دو چشم بودند ، همان چشمان بی رحم و خونسرد این موجود غول آسا که همواره با نگاههای تیره و تار نظاره می کردند ، گویی که از تماشای این بردگان خسته شده بودند و از آنان انتظار آدمیت نداشتند و با بی اعتنایی چندش آور انسانیت و عقل آنان را مورد تمسخر قرار می دادند .
همه روزه ، در زیر گرد و غبار آرد و در توی گلی که از توی حیاط با پای خودمان به زیر زمین انتقال داده بودیم ، در وسط هوای متراکم متعفن خمیر را پهن می کردیم و از آن نان کلوچه تهیه می دیدیم و آنرا با عرق خودمان تر می کردیم ، و از کار خودمان نفرت شدیدی داشتیم و هیچ وقت ساخته ی خود را که از دست ما بیرون می آمد نمی خوردیم و نان سیاه را بر کلوچه ترجیح می دادیم . پشت میز درازی روبروی یکدیگر نشسته بودیم . نه نفر دیگر و در خلال ساعتهای طولانی خود به خود دستها و انگشتان خودمان را حرکت می دادیم و چنان به این کار عادت کرده بودیم که دیگر هیچ وقت توجهی به طرز حرکات خودمان نداشتیم و چنان زیاد یکدیگر را دیده بودیم که هر یک از ما تمام چین و چروکهای صورت دیگری را در نظر مجسم داشت . حرفی نداشتیم که با هم بزنیم به این هم عادت کرده و دائماً ساکت بودیم مگر در مواردی که به یکدیگر دشنام می دادیم . زیرا همیشه موجبی پیدا می شود که انسان دیگری را به باد ناسزا بگیرد ، مخصوصاً دوستان و رفقا را . ولی ندرتاً به یکدیگر فحش می دادیم ولی سکوت فقط برای کسانی خوفناک و دردناک است که حرفهای خودشان را زده و دیر حرفی نداشته باشند . برای افرادی که هنوز آغاز سخن نکرده اند ، سکوت ساده و سهل است ...
گاهی ما آواز می خواندیم و آواز ما چنین آغاز می شد . در وسط کار ، ناگهان یکی از ما آهی می کشید ، شبیه به آه اسب خسته و آزرده ، آن گاه آهسته و آرام یکی از آوازه های را که آهنگ ملایم و حزن انگیز آن همواره از سنگینی و فشار درون خواننده می کاهد ، زمزمه می کرد . یکی از ماها آواز می خواند و ما ابتدا به آواز یکنواخت او گوش می دادیم و این آواز در زیر سقف خفه ناک زیر زمین خاموش می شد ، مانند کانون آتش کوچکی بود که یک شب مرطوب پاییز ، هنگامی که آسمان خاکستری رنگ مانند سقف مسین بر روی زمین معلق است آنرا خاموش کند . سپس آوازه خوانی دیگر به آوازه خوان اولی می پیوست و آنگاه دو صدا آهسته و محزون در خفگی و گرفتگی حفره ی تنگ ما طنین می انداخت و ناگهان یکباره چند صدا با هم دم می گرفتند و این آواز مانند موج اوج می گرفت و نیرومند تر و رساتر می شد و گویی دیوارهای خفقان آور مرطوب زندان سنگی ما را پس می زد .
هر بیست و شش نفر آواز می خواندند . صدای بلند در فضای کارخانه طنین می انداخت . این آواز در این تنگنا گنجایش نداشت ، به سنگهای دیوار اصابت می کرد ناله و فغان آغاز می نمود و دل را با دردی آرام تر و تازه آشنا می کرد و زخمهای دیرین را تجدید می نمود و غم و اندوه را بیدار می کرد ... خوانندگان آه سنگین و عمیقی می کشیدند . گاهی یکی از ما ناگهان آوازش زا قطع می کرد و مدتها به آواز خواندن رفقایش گوش فرا می داد و دوباره آواز خود را در امواج آوازهای دیگران فرو می ریخت . دیگری با فریادی حزن انگیز آهی بر کشید ، چشمانش را فرو می بست و شاید امواج پهناور و فشرده صداها ، راهی صاف و هموا را در مسافت بعیدی به او نشان می داد که با خورشید درخشان روشن شده بود و او خود را سالک آن راه می دیدی ...
شعله ی تنور می لرزید و پاروی نانوا در روی آجر حرکت می کرد و آب در درون دیگ زمزمه می نمود و انعکاس آتش در روی دیوار هنوز می لرزید و با سکوت می خندید .. ولی ما با الفاظی بیگانه ، نوحه سرایی می کردیم ، نوحه سرایی مردمان زنده که محروم از نور خورشیدند و نوحه سرایی بردگان . بین منوال ما بیست و شش نفر ، در زیر زمین خانه بزرگ سنگی ، عمر بسر می بردیم و بقدری زندگی بر ما سخت می گذشت که گویی تمام طبقات سه گانه این منزل بر روی شانه های ما بنا شده بود ..
اما علاوه بر آواز ، دلخوشی دیگر هم داشتیم ، یک شئی گرانبها که در نظر ما بمنزله خورشید بود . در طبقه دوم ساختمان ، کارخانه زری دوزی بود و در بین دختران کارگر بسیاری که در آنجا زندگی می کردند ، دختر کارگری بود شانزده ساله ، به نام تانیا ، هر روز از پشت شیشه پنجره کوچکی که از توی ایوان مسقف در درون در کارخانه کار گذاشته بودند با چهره گلگون کوچکی که چشمان آبی نشاط انگیزی داشت ، نگاه می کرد و صدای زنگدار تسلابخش او فریاد بر می آورد :
- زندانی ها ! کلوچه بدهید !
همه با شنیدن این صدای صاف و روشن رو بر می گرداندیم و با نشاط و خونسردی به چهره پاک دختری که تبسم شیرینی بر لب داشت ، نگاه می کردیم . تماشای بینی وی که در اثر فشار به شیشه مسطح شده بود و دندانهای ریز سفید او که از زیر لبان گلگون اش که در نتیجه تبسم نمایان شده بود ، برای ما مطبوع و دلنشین بود . می دویدیم که در را به روی او باز کنیم و یکدیگر را هول می دادیم ، و آنگاه او شاد و مهربان در حالی که پیش بند خود را جلو آورده بود وارد زیر زمین می شد . در جلو ما سرش را کج می کرد و می ایستاد و به ما لبخند می زد . گیسوان بلند و ضخیم خرمائی او که از روی شانه آویزان بود و در روی سینه اش قرار گرفته بود . ما مردمان کثیف و جاهل و بیقواره سراپای او را می نگریستیم آستانه ی در از کف اتاق چهار پله بالاتر بود ، ما سرهای خودمان را بلند می کردیم و به او صبح بخیر می گفتیم و جمله های خاصی را بر زبان میراندیم . آهنگ صدای ما به هنگام صحبت با او ملایمتر بود و مزاح های ما ساده تر ، همه چیز ما نسبت به او جنبه خاصی داشت . نانوا از توی تنور ، یک پارو از کلوچه های پخته و سرخ بیرون می آورد و با چابکی آنرا بر روی پیش بند تانیا می ریخت .
ما او را آگاه کرده و می گفتیم :
- مواظب باش ارباب تو را نبیند !
دخترک با حیله و نیرنگ می خنیدید و با صدایی نشاط آمیز فریاد می زد :
- زندانی ها خداحافظ !
و مانند موش کوچولو با سرعت از نظر ناپدید می شد .
فقط مدت زیادی پس از رفتن او با خوشی و سرور به یاد او بودیم .
و همانند سخنانی را که دیروز و قبل از دیروز درباره او بر زبان می راندیم تکرار می کردیم : زیرا همه چیز دور و بر ما همچنان بود که دیروز و قبل از آن بود ....
ما همیشه درباره زنان نوعی صحبت می کردیم که گاهی از شنیدن صحبتهای خشن و بی حیای خویش متنفر و منزجر می شدیم پر واضح است که زنانی را که ما می شناختیم شاید در خور چنین سخنانی بودند ولی درباره تانیا هیچ وقت کلمه زشتی بر زبان نراندیم . شاید علتش این بود که مدت اقامت او در زیر زمین ، نزد ما ، زیاد نبود : مانند شهاب ثاقبی که از آسمان بر زمین فرو می ریزد در جلو چشم ما نمایان می شد و محو می گردید .
شاید هم علتش این بود که او دختری بود کوچک و فوق العاده زیبا ، و هر چیز زیبا حتی در مردمان خشن هم حس احترام ایجاد می کند . هر چند که اعمال شاقه ما را به گاوهای نر کند ذهنی مبدل کرده بود ولی با این وجود ما هنوز آدم بودیم و نمی توانستیم در برابر خیلی از مسایل سر تکریم فرود نیاوریم . کسی بهتر از او در نظر ما جلوه نمی کرد و جز او کسی دیگر نبود که به ما کسانی که در زیرزمین می زیستیم . توجه کند .
بالاخره ما او را از خود می دانستیم ، کسی که به وجود کلوچه های ما زنده بود و نفس می کشد : ما خود را موظف دانستیم که به او کلوچه های گرم بدهیم ، و این بخشندگی برای ما نظیر قربانی بود که به بت تقدیم می شد .
این عمل جزو مراسم مذهبی ما شد و هر روز ما را بیشتر به او دلبسته می کرد . علاوه بر این کلوچه ما به تانیا زیاد نصحیت می کردیم و به او می گفتیم که لباس گرمتری بپوشد با سرعت و شتاب از پلکان بالا و پایین نرود و از حمل بسته های سنگین هیزم خودداری کند . اندرزهای ما را با تبسم می شنید و با خنده جواب می داد ولی هیچ وقت اطاعت نمی کرد و ما هم هیچ گاه نمی رنجیدیم ، زیرا فقط می خواستیم به او نشان بدهیم که مراقب و مواظب اش هستیم .
غالباً با خواهش های گوناگون به ما مراجعه می کرد ، مثلاً تقاضا می کرد که در سنگین زیرزمین را برای او باز کنیم ، برای او هیزم بشکنیم و ما هم با خوشی و حتی با غرور و نخوت این کارها و کارهای دیگر او را انجام می دادیم .
ولی وقتی که یکی از ما از او خواهش کرد که یگانه پیراهنش را وصله کند او با نظر تحقیر آمیز غرولند کرد و گفت :
همین کارم مانده بود . ...
ما به احمقی که این تقاضا را کرده بود خیلی خندیدیم ، و دیگر هیچ وقت از او تقاضائی نکردیم . ما او را دوست داشتیم .
ما می بایست تانیا را دوست می داشتیم ، زیرا کس دیگری نبود که دوستش بداریم . گاهی یکی از ما این طور اظهار عقیده می کرد و می گفت :
چرا ما این دخترک را لوس می کنیم ؟ در او چه چیز خوبی سراغ داریم ؟ بی جهت سر به سر او می گذاریم . !
کسی که جرئت می کرد چنین مطالبی را بیان کند ما خیلی زود و با خشونت رامش می کردیم . ما می بایست چیز را دوست می داشتیم ما این چیز را یافته بودیم و دوست داشتیم .
چیز را که ما بیست و شش نفر دوست می داشتیم می بایست برای هر یک از ماها پایدار و خلل ناپذیر می بود ، مانند معبودی مقدس ، و هر کس که با ما مخالفت می کرد ، دشمن ما محسوب می شد .
ارباب ما ، علاوه بر کارخانه ی کلوچه ، کارخانه نان بولکی سازی هم داشت . این کارخانه در همان منزل قرار داشت و بوسیله دیواری از حفره ما جدا می شد و کارگران نان پولکی سازی چهار نفر بودند و دور از ما زندگی می کردند .
آنها کار خودشان را تمیز تر از کار ما می دانستند و چون خود را از ما بهتر می پنداشتند بنا بر این پا به کارخانه ما نمی گذاشتند و هنگامی که ما هم را توی حیاط می دیدند مسخره می کردند . ما هم نزد آنها نمی رفتیم ، ارباب ما را منع کرده بود از ترس این که مبادا پولکی های تازه را بدزدیم . ما کارگران نان پولکی سازی را دوست نداشتیم زیرا نسبت به آنها حسد می ورزیدیم .
کار آنها از کار ما آسانتر و اجرتشان از ما زیادتر و وضع تغذیه ی آنها بهتر و کارخانه ای در آن به کار مشغول بودند از حفره ی ما وسیع تر بود . همه ی آنها تمیز و سالم بودند و در نظر ما منفور . ما همگی زرد چهره بودیم و پریده رنگ . سه نفر ما به بیماری سیفلیس مبتلا بودند بعضی هم به مرض جرب ، و یکی از ما در اثر ابتلای به بیماری روماتیزم به کلی کج و معوج شده بود . پولکی سازی ها روزهای عید و تعطیل کت و چکمه صدا دار می پوشیدند و دو نفر از آنها آکوردئون داشتند و جملگی برای تفرج به پارک شهر می رفتند . اما ما لباس ژنده ای بر تن داشتتیم و چارقی بر پا می کردیم و پلیس اجازه ورود به پارک شهر بما نمی داد . آیا با چنان وضعی ما می توانستیم پولکی ساز ها را دوست بداریم !
روزی ما خبر داشتیم که نانوای آنها میگساری کرده و ارباب حساب او را تصفیه کرده و دیگری را بجای وی اجیر نموده است این شخص تازه سربازی بود که جلیقه اطلس بر تن می کرد و ساعتی داشت که زنجیر آن طلا بود .
دین چنین آدم شیک پوشی ، حس کنجکاوی را در ما بر میانگیخت و بامید دیدار او یکی از دیگری بیرون میدویدیم .
ولی خود او شخصاً در کارخانه ما حضور یافت . با نوک پا به در اتاق کوبید و در را باز کرد و آنرا همان طور باز گذاشت . در آستانه در ایستاد در حالی که تبسم می کرد به ما خندید و به ما گفت :
خدا قوت بدهد ! بچه ها سلام !
هوای یخبندان که مانند ابر متراکمی در زیر پای او چرخ می خورد وارد اتاق شد . او همان طور که در آستانه ی در ایستاده بود و از بالا ما را نگاه می کرد . از زیر سبیلهای بور تاب خورده ی او دندانهای درشت زردش می درخشید . جلیقه ای که پوشیده بود واقعاً جلیقه ای خاصی بود آبی رنگ بود و گلهایی روی آن ، قلابدوزی شده بود و تلاطو خاصی داشت ، دگمه های این جلیقه از یک سنگ قرمز مخصوص تهیه شده بود و اما زنجیر او .....
او سربازی بود زیبا و قامتی بلند داشت سالم بود و گونه های سرخی داشت . چشمهای روشنش با مهر و محبت نگاه می کردند . روی سرش کلاه آهار زرده ای قرار گرفته بود و از زیر پیش بند تمیزی که حتی یک لکه بر روی آن دیده نمیشد نوک تیز چکمه های واکس زده او نمایان بود .
نانوای ما با احترام از وی درخواست کرد که در را به بندد ، او با عجله این کار را انجام داد و درباره ارباب از ما سوالاتی کرد . ما حرف یکدیگر را قطع می کردیم و باو می گفتیم که ارباب ما متقلب و حقه باز و شرور و مردم آزار است .
سرباز به حرف ما گوش می داد ، سیبیلهایش را تکان می داد و با نگاههای روشن ملایم خود ما را می نگریست .
ناگهان او گفت : عده ی دختران در کارخانه شما زیادند ؟
بعضی از ما خنده احترام آمیزی کردند و برخی دیگر قیافه های غمگین خود را کج و معوج نمودند و یکی از ما ، برای سرباز شرح داد که عده دختران نه نفر است ...
سرباز چشمک زد و گفت از وجودشان استفاده می کنید ؟
دوباره ما خندیدیم ولی خنده ی ما چندان بلند نبود و حجب آمیز بود ... بعضی میل داشتند که از نظر سرباز ، مانند خود او جوانی دلیر و رشید جلوه کننده ولی هیچ کس قادر به این کار نبود یکی از ما ، بعدم قدرت خود اقرار کرد و گفت :
ما را چه به این کارها ....
سرباز با دقت ما را نگاه می کرد و با اطمینان خاطر گفت : این کار برای شما دشوار است ! سر و وضع مرتبی ندارید ! شکل حسابی ندارید ! زن شکل ظاهر مرد را دوست دارد . باید انسان هیکل حسابی داشته باشد ...
همه چیز مرتب و منظم باشد و ضمناً زن قدرت و قوت را هم محترم می شمارد .... دست انسان باید اینطوری قوی باشد ...
سرباز دست راستش را در حالی که تا بازو ، آستین پیراهنش را بالا زده بود و عریان بود بیرون آورد و آنرا به ما نشان داد .... دستش سفید و قوی بود و موی طلایی رنگ روشنی سطح آنرا پوشانده بود .
دست و سینه همه باید قوی و محکم باشد ... و باز می گویم باید انسان لباس مرتب بپوشد که زیبایی او را تکمیل کند . زنها مرا دوست دارند ، من آنها را دعوت نمی کنم ، گولشان نمی زنم ، خودشان پنج تا پنج تا از گردن من بالا می روند . ...
سرباز ، روی کیسه ی آرد نشست و مدتها راجع به این که چگونه زنها او را دوست دارند و چطور او متهورانه با آنها رفتار می کند مطالبی گفت . سپس خارج شد و موقعی که در ناله کنان بر روی او بسته شد ما مدت زمانی سکوت کردیم و درباره ی وی و داستانهایش فکر می کردیم .
و سپس ناگهان همه ی ما آغاز سخن کردیم و فوراّ معلوم شد که سرباز مورد پسند ما قرار گرفته است . چقدر آدم ساده و خوبی بود آمد و نشست و رفت . هیچکس نزد ما نمی آمد و هیچکس اینطور دوستانه با ما وارد صحبت و مذاکره نمیشد ...
و ما درباره ی او و موفقیتهای آتی اش در برابر زن هائیکه در کارخانه زری دوزی کار می کردند و وقتی که با ما در حیاط ، روبرو میشدند یا لبانشان را به یکدیگر می فشردند و از ما فاصله می گرفتند و می گذشتند و یا مثل اینکه برای ما ارزشی قائل نبودند مستقیماً به طرف ما می آمدند ، بحث و گفتگو می کردیم .
ناگهان نانوا با نگرانی خاطر گفت :
نکند او یک وقتی تانیوشکا را از راه در ببرد ! همه ما از این عبارت بهتمان زد و سکوت کردیم . ما تانیا را فراموش کرده بودیم . سرباز با هیکل درشت و زیبای خود بین ما و او حائل شده بود . سپس یک بحث پر هیاهوی آغاز شد : بعضی ها می گفتند که تانیا اجازه چنین عملی را نخواهد داد و بعضی دیگر تایید می کردند که تانیا نمی تواند در برابر سرباز مقاومت کند و دسته ای هم بودند که پیشنهاد می کردند چنانچه سرباز مزاحم تانیا شود دنده های او را خرد کنند . بالاخره همه تصمیم گرفتند که مراقب احوال تانیا باشند و او بر حذر دارند که از گزند سرباز محفوظ بماند .... این نظر بحث و گفتگو را قطع کرد .
یک ماه سپری شد . سرباز به پختن نان پولکی مشغول بود . با دختران زری دوزی به گردش می رفت غالباً توی کارخانه پیش ما می آمد ولی درباره فتوحات خود نسبت به دختران حرفی نمیزد و فقط سبیلهایش را می تابید و آب دهانش را قوت میداد .
تانیا هر روز صبح برای بردن کلوچه نزد ما میآمد و همچنان شاد و خوش و مهربان بود . ما آزمایشش می کردیم و درباره سرباز با وی وارد صحبت میشدیم .
تانیا سرباز را گوساله چشم وقزده می نامید و یا لقب های مضحک دیگری باو میداد و همین اسباب تسکین خاطر ما می شد . ما بوجود تانیا افتخار و مباهات می کردیم . طرز رفتار تانیا نسبت به سرباز همه ما را تهیج کرده بود و ما گوئی در تحت تاثیر و هدایت رفتار او خودمان هم نسبت به سرباز بی اعتنایی می کردیم . تانیا را بیش از پیش دوست داشتیم و صبحگاهان با نشاط و شادی بیشتری از او استقبال می کردیم .
اما روزی سرباز در حالی که اندکی مشروب خورده بود نزد ما آمد و نشست و شروع کرد به خندیدن و وقتی که ما علت خنده اش را پرسیدیم این طور توضیح داد :
دو تا از زنها با یکدیگر بر سر من دعوایشان شد . لیدکا و گروشکا ....
هاهاها . یکی از آنها موی دیگری را چسبید و پرتش کرد توی ایوان و سوارش شد .... هاهاها .
صورتهای یکدیگر را چنگ زدند ...لباسهایشان پاره شد ... مسخره بود : چرا این زنها مرادانه نمی جنگند ؟ چرا چنگ می زنند . بله ؟
سرباز بر روی نیمکت نشسته بود سالم بود و تمیز و خوشحال و مرتباً می خندید . ما سکوت کرده بودیم . نمی دانم چرا این مرتبه سرباز دلپسند ما واقع نشد . چه شانسی دارم . خیلی مضحک است . همین که چشمک بزنم زن آماه است !
دستهای سفید او که با موی درخشانی مستور بود بلند شدند و دوباره با صدای بلند بر روی زانوهایش فرود آمدند و او همچنان با نگاه دلنشینی ما را می نگریست که گوئی خودش هم مردد بود که چرا در مورد ارتباط با زنها اینقدر خوشبخت است . صورت چاق سرخ او از روی غرور و نیک بختی برقی زد و لبان خود را می لیسید .
نانوای ما با قدرت و خشم پارو را در قسمت اول تنور وارد کرد و ناگهان با تمسخر گفت همه ی زنها اینطور نیستند .اما...
سرباز گفت : مقصود چیست ؟ چیزی نیست ..... گذشت !
نانوای ما جواب نمیداد و با سرعت با پارو در درون تنور مشغول کار بود . کلوچه های ناپخته را وارد تنور می کرد کلوچه های آماده را بیرون می کشید و با سر و صدا آنها را بر روی زمین می انداخت و بچه ها آنها را به نخ می کشیدند . نانوا گوئی سرباز و سخنی را که رد و بدل شده بود فراموش کرده بود . ولی ناگهان سرباز دچار اضطراب و نگرانی خاصی شد . از جا بلند شد و بطرف تنور رفت ، در حالیکه بیم آن میرفت سینه اش با چوب پاروئکه در فضا حرکت می کرد اصابت کند .
خیر تو باید اسم آن دختر را بگویی ؟ تو مرا رنجاندی ... من ؟ هیچیک از آنها نمی تواند از من فرار کند . تو حرفهای اهانت آمیز بمن زدی ...
سرباز واقعاً رنجیده خاطر بنظر می رسید گوئی او برای خود احترامی سوای منحرف ساختن زنها قائل نبود . شاید جز این استعداد ، چیز دیگری در وجود او نبود و همین استعداد باو اجازه میداد که خود را آدم زنده بپندارد .
مردمی هستند که گرانبهاترین و بهترین چیزها در زندگانی شان بیماری روحی و یا جسمی آنهاست . در تمام دوران زندگانی با این بیماری دست به گریبان هستند و بدانوسیله زنده می مانند و از آن رنج می برند و با آن تغذیه می کنند . از این بیماری نزد دیگران شکایت آغاز می کنند و توجه نزدیکان را باین سبب به خود معطوف مینایند . با این وسیله همدری مردم را نسبت بخود جلب می کنند و جز این دیگر چیزی ندارند .
شما این بیماری را از آنها بگیرید درد آنها را شفا بدهید ، آنگاه آنها بدبخت می شوند زیرا یگانه وسیله زندگی را از دست میدهند . آنگاه تو خالی و بی معنی جلوه می کنند . گاهی چنان زندگانی دچار فقر و ناتوانی میگردد که انسان بدون اراده مجبور است برای عیب و نقص خود ارزش قائل شود و با آن ادامه حیات دهد .
سرباز رنجیده مزاحم نانوا شد و فریاد می کشید :
خیر تو باید بگویی که کیست ؟
نانوا یکمرتبه رویش را بطرف او برگرداند و گفت : بگویم ؟ بله ؟ تانیا را می شناسی ؟ بعدش چه ؟ بیا او را آزمایش کن . من ؟ بله تو ! تانیا را ؟ کاری ندارد !
خواهیم دید ! خواهی دید ! هاها !
تانیا تو را ....
یکماه مهلت ! ای سرباز مغرور از خود راضی .
دو هفته ! من بتو نشان میدهم که تانیا کیست .
تانیا قابل اعتنا نیست !
رد شود ! مزاحم هستی ....
دو هفته کافی است ! گفتم رد شود !
نانوای ما ناگهان متغیر شد و پارو را تکان داد . سرباز پس پس عقب رفت نگاهی بما انداخت و سکوت کرد و آهسته با غیظ و غضب گفت : بسیار خوب ! و از نزد ما بیرون رفت .
در موقع مشاجره آنان همه سکوت کرده و باین مباحثه دقیق شده بودیم . ولی وقتی که سرباز بیرون رفت هیاهو و جنجال عجیبی بر پا خاست .
یکنفر خطاب به نانوا فریاد زد :
پاول عجب کاری کردی !
نانوا با تغیر جواب داد : کارت را بکن !
احساس کردیم که به سرباز بر خورده و تانیا را خطر تهدید می کند . این موضوع را ما احساس می کردیم و در عین حال حس کنجکاوی مطبوع و احترام آمیزی وجود ما را احاطه کرده بود میخواستیم بدانیم که چه خواهد شد ؟ آیا تانیا در برابر سرباز مقاوت خواهد کرد ؟ و تقریباً همه ما اطمینان فریاد میزدیم :
تانیا ؟ او مقاومت می کند . شکاری نیست که زود بدام بیفتد . اشتیاق فراوان داشتیم که استقامت این بت خودمان را آزمایش کنیم . ما با نهایت حرارات استدلال می کردیم که بت ما بت قوی و محکمی است و از این تصادم فاتح و مظفر بیرون خواهد آمد . عاقبت این طور به نظر ما رسید که ما سرباز را دست انداخته بودیم و او این بحث را فراموش خواهد کرد و ما باید حس خودخواهی او را تحریک کنیم .
از این رو زندگانی عصبی هیجان آمیز ما آغاز شد . ما هیچوقت اینطور زندگی نکرده بودیم .
تمام روز را با یکدیگر بحث می کردیم . همه عاقل شده بودیم و او این بحث را فراموش خواهد کرد و ما باید حس یکنوع بازی با ابلیس را آغار کرده ایم ، و گروگان ما در این بازی تانیاست .... و وقتی که از کارگران پولکی سازی خبردار شدیم که سرباز حملات خود را علیه تانیای ما آغاز نموده است ، چنان دل خوش شدیم و بقدری زندگی ما قرین کنجکاوی گردید که حتی متوجه نشدیم چگونه ارباب در اثر تهییج ما چهارده پود بر میزان خمیری که ما در شبانه روز می گرفتیم افزوده است . نام تانیا همه روزه از سر زبان ما نمی افتاد . و هر صبح با بی صبری خاصی در انتظار او بودیم . گاهی بنظر میرسید که تانیا نزد ما خواهد آمد ولی آن تانیای سابق نیست و تانیای دیگری است .
ما ضمناً درباره بحثی که شده بود با او حرفی نزدیم . درباره هیچ چیز از او سوال نمیکردیم و مانند گذشته رفتارمان نسبت باو محبت آمیز و گرم بود . ولی در این مناسبات ما ، مساله ای تازه که با احساسات قبلی ما بیگانه بود وارد شد و این مساله تازه کنکاوی شدید و سردی بود مانند کارد تیز ....
یک روز صبح نانوا موقعیکه شروع بکار میکرد گفت :
برادران امروز روز موعود است ...
ما این مطلب را بدون یادآوری او هم می دانستیم ، اما با این وجود یکه خوردیم .
نانوا یادآوری کرد و گفت : تانیا را تماشا کنید .... الان خواهد آمد .
یکنفر با ابراز تاسف فریاد زد : مگر با چشم می توان چیزی را حس کرد .
دوباره یک مباحثه پر هیاهوی مهیجی شروع شد . بالاخره امروز ما خواهیم فهمید که آن صندوقچه ای که ما بهترین چیزهای خودمان را در آن بودیعه گذاشته ایم تا چه اندازه پاک و بی آلایش است .
در این بامداد ، یکدفعه و نخستین بار احساس کردیم که بازی بزرگی را آغاز نموده ایم و این آزمایش پاکی و پاکدامنی این بت کوچک تا چه اندازه برای ما گران تمام خواهد شد .
این روزهای اخیر می شنیدیم که سرباز با اصرار لجاجت در تعقیب تانیاست .
تانیا هر روز صبح مرتباً در دخمه ما حاضر میشد و کلوچه میبرد و مثل همیشه بود و فرقی نکرده بود .
در این روز موعود ، ما خیلی زود صدای او را شنیدیم ، زندانی ها ! من آمدم ....
ما عجله داشتیم که او وارد شود و وقتی که وارد شد برخلاف معمول او را با سکوت خود استقبال نمودیم . چشمان ما متوجه او بود و نمیتوانستیم از چه با او صحبت کنیم .
در برابر او جمع ما ساکت و آرام ایستاده بود تانیا ظاهراً از این استقبال غیر مانوس متحیر شده بود ولی ناگهان رنگ رویش پرید ، نگران و ناراحت ، در جای خود خشکش زد و با صدای خفه پرسید :
چرا شما این طور به من نگاه می کنید ؟
نانوا چشمش را با دوخت و گفت : تو چرا این طور به ما نگاه می کنی ؟
چطور – من ؟ کلوچه های من را بدهید ...
پیش از این ، هیچوقت او عجله نداشت ...
نانوا بدون اینکه حرکتی کند و بدون آنکه چشمش را از صورت او بردارد ، گفت : عجله نکن !
آنگاه تانیا به عقب برگشت و از نظر ناپدید شد .
نانوا پارو را در دست گرفت و ساکت و آرام در حالی که بسمت تنور رویش را برگرداند گفت : معلوم میشود کار تمام است ! ای سرباز حقه باز !
ما مانند گله گوسفند در حالیکه یکدیگر را هول می دادیم پشت میز نشستیم و با افسردگی کار خود را شروع کردیم .
یکی گفت : شاید هنوز ..... نانوا فریاد زد : بس است ! بس است !
ما همه می دانستیم که نانوا مردی است عاقل و از همه ما داناتر است . از فریاد او درک کردیم که به فتح و ظفر سرباز اطمینان و یقین حاصل کرده است ..... ما غمگین و نگران بودیم .
ساعت دوازده هنگام ناهار ، سرباز وارد شد و او مثل همیشه تمیز و مرتب لباس ، پوشیده بود و مثل همیشه مستقیم توی چشم ما نگاه میکرد . ولی ما از نگاه کردت با او ناراحت بودیم .
آقایان عزیز آیا مایلید من بی باکی و تهور سربازی را بشما نشان دهم ؟
این حرف را با غرور ادا کرد و خنده تمسخر آمیزی سر داد .
بیایید توی ایوان و از شکاف در نگاه کنید ... فهمیدید ؟ ما خارج شدیم و در حالی که به هم فشار می آوردیم ، به طرف شکافهای دری که در دیوار چوبی کار گذاشته شده بودند و به حیاط باز میشد ، حمله بردیم . انتظار ما زیاد طول نکشید . تانیا با گامهای شتابزده با چهره نگران در حالی که از روی گودالهای پر آب و گل جست و خیز می کرد پدیدار شد . و در پشت در زیر زمین از نظر پنهان گردید . سپس سرباز بدون عجله و سوت زنان به آن سمت روان شد . دستهایش را در جیب فرو برده بود و سبیل هایش تکان می خورد ....
باران می بارید و ما می دیدیم که چگونه قطرات باران در گودالها در زیر ضربات این قطره های باران موج بر می داشتند .
روزی بود نمناک و تاریک و غم انگیز . در روی بامها هنوز برف باقی بود ولی در روی زمین لکه های تیره و تار گل نمایان شده بود .
باران آهسته می بارید و صدای غم انگیزی داشت ، ما سردمان بود و از انتظار کشیدن دل خوش نبودیم ...

اول سرباز از توی زیر زمین بیرون آمد . در توی حیاط آهسته و آرام گام بر می داشت و در حالی که سبیلهایش تکان میخورد و دستهایش در جیب بود . مثل همیشه خونسرد بود .
سپس تانیا هم خارج شد . چه چشمانی داشت . در چشمانش فروغ نیک بختی و نشاط نمی تابید و لبانش تبسم می نمود . مثل کسی که در خواب راه می رود گام بر می داشت و تلو تلو می خورد ...
ما نمی توانستیم این وضع را تحمل کنیم . دست جمعی به طرف در هجوم بردیم ، توی حیاط رفتیم و با صدای بلند و وحشیانه و بغض آلود سوت زدیم و فریاد کشیدیم .
او از دیدن بر خود لرزید و مانند این که در توی گلی که در زیر پاهای اوست فرو رفته باشد ، توقف نمود . ما او را احاطه کردیم و با بعض با عباراتی زشت و رکیک باو ناسزا می گفتیم و حرف هائی بیشرمانه می زدیم .
ما نیز کار را با شدت و شتاب انجام نمی دادیم زیرا می دیدیم که راه فرار ندارد و در محاصره جمع ماست و هر قدر بخواهیم می توانیم به او توهین کنیم . نمیدانم چرا ما او را کتک نزدیم در وسط ما ایستاده بود و سرش را گاهی به یک سمت و زمانی به سمت دیگر می چرخانید و به کلمات توهین آمیز ما گوش میداد . و ما بیش از پیش با شدت و خشونت تیر کلمات آلوده و زهر آگین خود را به سوی او پرت می کردیم .
سرخی از چهره او ناپدید شد . چشمان آبی رنگش که یک لحظه قبل قرین شادی و نیک بختی بود گشاده شده بود و از سینه اش بزحمت و سنگینی نفس بیرون آمد و لبانش را می لرزید .
ما او را احاطه کرده بودیم و هدفش قرار داده بودیم زیرا او ما را غارت کرده بود . او بما تعلق داشت و ما گرانبهاترین چیز خود را در راه او نثار کرده بودیم . و تعداد ما بیست و شش نفر بود و او یک نفر و بنابراین مجازات و عذابی نداشتیم که مستحق گناه و معصیت او باشد . چه توهینی که به او وارد نیاوردیم ! او سکوت کرده بود و با چشمان وحشیانه خود ما را می نگریست و بدنش مرتعش می شد .
ما می خندیدیم و عربده می کشیدیم و فریاد می زدیم .... یکی از ما آستین بلوز او را گرفت ...
تانیا ، ناگهان چشمانش برقی زد و بدون شتاب دستهایش را بطرف سرش بلند کرد و در حالی که موهایش را مرتب می کرد با صدای بلند و آرام توی چشم ما نگاه کرد و گفت :
ای زندانی های بدبخت !...
و او مستقیماً به طرف ما گام برداشت و بقدری ساده این کار را انجام داد که گویی ما برابر او نایستاده بودیم و راه را بر او مسدود نکرده بودیم . از ینرو و هیچیک از ما ، در راه او توقف ننمود . موقعی که از جرگه ما خارج شد ، بدون آنکه رو به طرف ما برگرداند با صدای بلند و غرور آمیز و موهنی گفت :
ای مردمان پست .... ای موجودات کثیف ...
تانیا قد علم کرد و با زیبایی و غرور راه خود را پیش گرفت و رفت .
ما در وسط حیاط در توی گل در زیر باران و آسمان خاکستری رنگ بدون خورشید ایستاده بودیم ...
سپس با هم . با سکوت به دخمه مرطوب سنگی خودمان رفتیم . مثل گذشته هیچ وقت به پنجره های ما نمی تابید و تانیا هم دیگر هیچگاه نزد ما نمی آمد ! ....