زندگی عجیب و غریب خواهران برونته



زندگی عجیب و غریب خواهران برونته
نوشتن و جوانمرگ شدن، طبیعت خانواده برونته بود. اما عجیب و غریب بودن، ژنی بود که شاید در امیلی به کمال رسید. هر سه دختر خانواده برونته مردنی و رنگ پریده بودند. آنها اجازه نداشتند....

 
عجایب سه گانه    باز هم ترجمه جدیدی از رمان 3 خواهر (برونته‌ها) روانه بازار کتاب شد؛ نویسندگانی که به خاطر زندگی عجیب و غریب شان اسم‌شان همیشه سر زبان‌ها بوده.
نمی‌شود به سادگی از کنار زندگی خواهران برونته گذشت؛ زندگی با یک پدر همیشه عصبانی که کاری جز زجر دادن دختران بدبختش نداشت. خواهران برونته در خانه‌ای پر از التهاب و ترس از ابراز وجود بزرگ شده اند؛ داستان نوشتند و دست آخر جوان مرگ شدند. خواندن آثار برونته‌ها برای آنهایی که می‌خواهند داستان کلاسیک بخوانند، شروع خوبی است و حتی می‌تواند یک کلاس داستان‌نویسی درست و درمان هم باشد؛ داستان‌هایی که هر از گاهی ناشران به سرشان می‌زند تا با ترجمه و سر و شکل تازه روانه بازار کتاب کنند. ما هم به همین بهانه سراغ این 3 خواهر رفتیم تا به صورت جداگانه، زیر و روی جهان داستان‌گویی آنها را برایتان بگوییم.
 
برونته‌ها با آن لباس‌ها و چهره‌های گرفته و غمگین‌شان در عکس، نمونه بارزی از آدم‌های انگلستانی عصر ویکتوریایی هستند؛ انگلستانی که بعد از انقلاب صنعتی از یک طرف پیشرفت‌های علمی‌اش سرعت سر سام‌آوری گرفته بود و بورژوازی، شهرها، کارخانه‌ها و دموکراسی توسعه پیدا می‌کردند و از طرف دیگر بیکاری و بحران‌های اقتصادی و زندگی بسیار سخت کارگری، مردم را روز به روز بیشتر در غارهای تنهایی‌شان فرو می‌برد. به خاطر همین اوضاع بود که رمان نوشتند و از این روزگار دوگانه‌شان داستان‌های خواندنی ساختند. برونته‌ها در همین روزها به دنیا آمدند و 3 زن نویسنده معروف شدند. «شارلوت»، «امیلی» و «آن» 3 دختر از خانواده 8 نفره یک کشیش فقیر بودند که به ترتیب و با فاصله‌های 2 سال به دنیا آمده بودند. مادر، بعد از به دنیا آوردن «آن» کشیش بیچاره را با یک پسر و 5 دختر تنها گذاشت و مرد. از همان روز بود که پدرشان دیگر آن آدم سابق نشد؛ تا توانست به بچه‌ها سخت گیری کرد و زور گفت و بچه‌ها را مسؤول اداره خانه کرد و شارلوت و امیلی را با ماری و الیزابت به مدرسه شبانه روزی _ که مخصوص دختران روحانیون بود _ فرستاد. 2 دختر بزرگ‌تر  از کمبود غذا و کثیفی، سل گرفتند و مردند. امیلی و شارلوت از فرصت استفاده کردند و به خانه برگشتند؛ هر چند اوضاع خانه با شبانه روزی فرق زیادی نداشت و دوباره سایه آن پدر خشن و فقر و کمبود محبت مادر، بر سرشان سنگینی می‌کرد. اما دوای همه دردهای‌شان تخیل بود؛ روزها در دشت و علفزارها دور هم می‌نشستند و در دنیای رویاها گم می‌شدند. همین بازی و داستان‌هایشان بعدها ایده اولیه بیشتر داستان‌هایشان شد. به جز چند سالی که پدر آموزششان داد آموزش دیگری ندیدند اما 3 خواهر از حداقل‌هایی که زندگی در اختیارشان گذاشت حداکثر استفاده را کردند؛ از همان تخیلاتشان قصه‌هایی معروف به «افسانه‌های انگریا» را نوشتند. وقتی اوضاع مالی و رفتارهای پدر حسابی عرصه را بر امیلی و شارلوت تنگ کرد، تصمیم گرفتند کار کنند و برای خودشان زندگی مستقلی بسازند. به بروکسل رفتند تا زبان فرانسه را خوب یاد بگیرند و بشوند معلم فرانسه اما زد و خاله‌شان مرد و آنها به دهکده‌شان برگشتند. فقط شارلوت مدتی در یک شبانه روزی کار کرد و از همان تجربه کوتاه، رمان «استاد» را نوشت؛ رمانی که 2 سال بعد از مرگش منتشر شد. 3 خواهر تصمیم گرفتند یک مدرسه تأسیس کنند اما بعد از کلی دردسر بی‌خیالش شدند و به شاعری روی آوردند ولی از دیوان شعرشان که با اسم مستعار چاپ کردند استقبال نشد. شروع به نوشتند کردند و در سال‌های کم باقیمانده از عمرشان رمان‌های جداگانه ای نوشتند. شارلوت همان داستان «استاد» را نوشت که شکست خورد. «بلندی‌های بادگیر» امیلی را هم اول تحویل نگرفتند اما کمی‌ که گذشت، دوزاری‌شان افتاد که به چه شاهکاری رو به رو هستند و بعدها در فهرست بهترین رمان‌های انگلیسی قرار گرفت. رمان بعدی شارلوت «جین ایر» بود (که آن هم بعد از مرگش منتشر شد) که بعد از شکست کتاب اول، موفقیت چشمگیری برای شارولت به ارمغان آورد. شهرت کتاب خواهر بزرگ‌تر، کتاب «اگنس گری» «آن» را تحت الشعاع قرار داد. «آن» یک رمان دیگر منتشر کرد و 2 سال بعد در 29 سالگی از دنیا رفت. یک سال قبل از او امیلی 30 ساله از دنیا رفته بود و با مرگ تنها برادرشان، شارلوت، تنها شد. او بعد از این سال‌ها تا پایان عمر، رمان نوشت و کار کرد تا کم کاری‌های 2 خواهرش را جبران کند. «شرلی» و «ویولت» هر کدام 3 جلد نوشته بودند. شارلوت سال 1854 بالأخره تن به ازدواج داد و همسر معاون پدرش شد اما درست یک سال بعد از ازدواجش سل گرفت و از دنیا رفت تا تراژدی زنجیره ناکامی‌های برونته‌ها تکمیل شود.

خواهران غریب

اگر این 3 خواهر قلم به دست نمی‌شدند، حالا بعد از گذشت 2 قرن کسی از خانواده برونته‌ها نام و نشانی نداشت. رمان‌های خواهران برونته در دنیای ادبیات به شدت تأثیرگذار بوده اند؛ اما حالا اسم آنها نه فقط به خاطر تأثیرگذاری در دنیای ادبیات سر زبان‌هاست که به خاطر رنج‌های فراوانی که در زندگی شخصی شان کشیده‌اند نیز همیشه مورد توجه بوده اند.
برونته ای که هیچ نبود / آن برونته
 کوچک ترین برونته: «آن» بود که بالأخره سر مادرشان را خورد تا خانواده برونته‌ها در حد 6 فرزند کنترل شود (2 خواهربزرگ _ ماریا و الیزابت _ در 12 و 10 سالگی از سل مردند). ته تغاری بودن معمولا ً خیلی حال می‌دهد اما نه وقتی که سایه 2 خواهر نویسنده و شاعر و یک برادر نقاش روی سرت سنگینی کند و مدام زور بزنی تا به آنها برسی. حتی تصاویری که از «آن» مانده را شارلوت یا بران ول از او کشیده اند. می‌گویند آن برونته کوچک‌ترین برونته‌هاست و آثارش هم کوچک‌ترین آثار برونته‌هاست.

متفاوت ترین برونته:
«آن» تعدادی شعر نوشته و 2 رمان؛ «اگنس گری» و «مستأجر عمارت و ایلدفل» (که هر دو به فارسی ترجمه شده اند). قهرمان کتاب‌های او هم مثل کتاب‌های امیلی و شارلوت، دخترهای جوان عجیب و غریب _ مثل خود برونته‌ها _ هستند اما سبک نوشته‌های «آن» با بقیه فرق دارد و طنزپردازی‌هایش بیشتر آدم را به یاد جین آستین می‌اندازد. کتاب دوم «آن» ظرف 6 هفته نایاب شد اما پس از مرگش، شارلوت اجازه چاپ مجدد کتاب‌های این «عصیانگر علیه برونتیسم» را نمی‌داد چون فکر می‌کرد که خوب نیستند و با سبک خانواده جور در نمی‌آیند.

مظلوم ترین برونته:
خواهران برونته همگی مظلومند و سمبل ظلم مردان در حق زنان؛ از پدرشان که محدود نگهشان می‌داشت و توی سرشان می‌زد بگیرید تا برادر معتادشان که آن همه تر و خشکش کردند ولی آخر سر بیماری سل‌اش را به امیلی و «آن» منتقل کرد تا جوانمرگ شوند. اما «آن» از همه مظلوم‌تر بود؛ از بقیه کمتر عمر کرد (29 سال در برابر 31،30 و 39 سال امیلی، بران ول و شارلوت)؛ کمتر از بقیه اجازه خروج از خانه و دیدن چند تا آدمیزاد واقعی را پیدا کرد؛ «اگنس گری» او تقریبا ً همزمان با «جین ایر» شارلوت چاپ شد و به همین خاطر فروشش خیلی لطمه خورد؛ منتقدان و نویسندگان تاریخ ادبیات هم آخرین لگد را به او زدند و گفتند: «شارلوت عضو پر کار خانواده بود و امیلی، نابغه فامیل اما «آن» هیچ نبود.»

از رنجی که می‌برده/ شارلوت برنته
 لابد جک معروف را شنیده اید که به یک بچه پولدار گفته بودند داستانی در مورد یک خانواده فقیر بنویسید و او نوشته بود: آنها خانواده خیلی فقیری بودند؛ خودشان فقیر بودند، همسایه‌هایشان فقیر بودند، نوکرهایشان فقیر بودند، کلفت‌هایشان فقیر بودند، کالسکه‌چی‌شان فقیر بود، وکیلشان فقیر بود و ... . برونته‌ها بر خلاف آن جوان پولدار جوک بالا، بلد بودند فقر و بدبختی و فلاکت را توصیف کنند؛ آنها خودشان فقیر، بدبخت و فلک زده بودند. شارلوت که بزرگ‌ترین آنها بود، زودتر از بقیه به دنیا آمد و دیرتر از بقیه هم مرد که دیگر جای خود دارد. در 4 سالگی شارولت، مادرشان مرد، در 9 سالگی‌اش 2 خواهر غیر معروفش مردند، در 12 سالگی خاله‌اش مرد و همین طور تا آخر عمر 39 ساله، شارلوت مرگ یکی یکی عزیزانش را دید. مدرسه رفتنش جز کتک خوردن، خاطره ای نساخت و مدرسه‌ای هم که خودش تأسیس کرد، سر یک سال ورشکست شد. دلدادگی‌اش به یک تراژدی وحشتناک تبدیل شد و اولین رمانش، «استاد» را ناشر برایش پس فرستاد. حتی شاهکارش «جین ایر» را مجبور شد در چاپ اول با اسم مستعار «کورربل» چاپ کند. معلوم است که همچین آدمی‌وقتی  که می‌خواهد از بدبختی و رنج‌های یک دختر جوان بنویسد، چیزی خواهد نوشت که هنوز که هنوز است از متون جنبش‌های زنانه به حساب می‌آید. «جین ایر» داستانی است که همه منتقدان معتقدند قابل تطبیق با زندگی خود شارلوت است. نوانخانه ای که جین ایر در آن بزرگ می‌شود، همان مدرسه کودکی شارلوت است و شغل جین یعنی معلمی، همان شغل شارلوت است. دل بستن جین به اربابش _ آقای روچستر _ که بعدا ً می‌فهمیم همسرش را زندانی کرده، همان ماجرایی است که سر خود شارلوت درآمد و ازدواج روچستر و جین در آخر عمر، وقتی که روچستر سوخته و چهره اش را در آتش‌سوزی از دست داده، تأکیدی بر همه رنج‌هایی است که شارلوت و خواهرانش کشیده بودند. شارولت برونته یک زن فقیر بود که همه خواهرهایش فقیر بودند؛ همسایه، نوکر، کلفت، کالسکه چی، وکیل و چیزهای دیگر هم نداشت که اگر داشت، آنها هم فقیر بودند.    

با عشق و نکبت / امیلی برونته
 امیلی برونته یکی از خواهران رنگ پریده و اسرار آمیز برونته است که فقط 30 سال عمر کرد و فقط یک رمان نوشت. نوشتن و جوانمرگ شدن، طبیعت خانواده برونته بود اما عجیب و غریب بودن، ژنی بود که شاید در امیلی به کمال رسید. هر سه دختر خانواده برونته مردنی و رنگ پریده بودند. آنها اجازه نداشتند گوشت بخورند؛ اجازه نداشتند با بچه‌های ده نشست و برخاست کنند؛ اجازه نداشتند بلند بخندند یا سر و صدا کنند؛ چون آقای برونته می‌خواست بچه‌هایی پرطاقت و بی‌اعتنا به لذات دنیوی بار بیاورد؛ بچه‌هایی که تنها تفریح‌شان چرخیدن دور و بر قبرستان‌های اطراف خانه و کتاب خواندن باشد. تعلیمات آقای برونته وقتی با خلق و خوی امیلی ترکیب شد موجودی با عقده‌ها و تناقض‌های روانی و فراوان تحویل جامعه داد؛ موجودی که شاید در آن واحد یک نویسنده، یک کدبانو، یک مرد و یک بیمار روانی بود. امیلی احساساتی، سرکش و پرشور بود و از آن طرف به شکل جنون آمیزی خوددار، مغرور، کم رو، کمی ‌مردانه و تنها بود. تنها دوستش یک سگ بولداگ نیمه وحشی بود که او را هم یک بار (فقط چون رفته بود روی تخت خواب سفید و تمیز اتاق لم داده بود) تا حد مرگ کتک زد. با مشت بارها و بارها به چشم‌هایش کوبید و بعد خودش روی زخم‌ها ضماد گذاشت. بلندی‌های بادگیر تنها چیزی است که امیلی برونته نوشته است و در زمان انتشارش مردم از آن استقبالی نکردند. بلندی‌های بادگیر تند بود؛ مثل طبع نویسنده‌اش تند بود؛ پر از عذاب بود؛ پر از وجد بود؛ پر از وسوسه بود؛ پر از تصمیم بود. اگر رمانتیزم همان فرار از واقعیت باشد، بلندی‌های بادگیر یک داستان رمانتیک واقعی است اما این به آن معنا نیست که قلابی و دست دوم است. بلندی‌های بادگیر داستان آدم‌هایی است که امیلی هیچ وقت ندید و توصیف عشق‌ها و نفرت‌هایی است که امیلی هیچ وقت تجربه نکرد، اما این به آن معنا نبود که آنها وجود نداشتند؛ آنها همیشه با او بودند، همیشه آنجا بودند؛ توی تاریکی می‌لولیدند و چنگ می‌انداختند و امیلی همان طور که آن سگ را سر جایش می‌نشاند به آنها هم دهنه می‌زد؛ پس‌شان می‌زد.      
  
گردآوری: گروه فرهنگ و هنر سیمرغ
منبع: هفته نامه همشهری جوان/ شماره 219/زهرا شکیب مهر

مشهورترین زنده ماندگان اعدام


سرنخ نوشت:

در هفته‌های گذشته زنده ماندن یک متهم به مرگ بعد از اجرای حکم اعدامش سر و صدای زیادی در روزنامه‌ها و رسانه‌ها به راه انداخت و افراد زیادی در این‌باره نظرات مختلفی ارائه کرده‌اند. برخی از حقوقدانان با استدلال حقوقی خود اجرای دوباره حکم را برای فردی که به یکبار اعدام محکوم شده است نادرست می‌دانند و در عین حال گروهی دیگر خواستار اجرای دوباره حکم اعدام هستند. اما با وجود جنجالی که این خبر شگفت‌انگیز به پا کرده است. این حادثه، حادثه‌ای بی نظیر نیست که در تاریخ مشابه آن وجود نداشته باشد. در کشورهای مختلفی این حادثه رخ اده است و برای محکومان به مرگ تصمیم‌های متفاوتی گرفته شده است، برخی حکمشان از اعدام به حبس ابد تغییر کرده و برخی دوباره و حتی سه باره اعدام شده‌اند. این گزارش به زندگی مشهورترین افرادی می‌پردازد که بعد از اجرای حکم اعدام زنده مانده‌اند. و تصمیماتی که برای آنها گرفته شده است را بررسی می‌کند

وقتی طناب 3 بار باز شد


جوزف ساموئل هم یکی دیگر از کسانی است که سه بار از اعدام جان سالم به در برده است.
ساموئل انگلیسی که در سال 1795 به سرقت متهم شد، در سال 1801 به تبعید به استرالیا محکوم شد. ساموئل اما از تبعید فرار کرد و بعداً به همراه یک باند تبهکار، از خانه زنی ثروتمند سرقت کرد. در جریان این سرقت، یکی افسر پلیس به نام جوزف لوکر از خانه زن محافظت می‌کرد، کشته شد.

باند سرقت به سرعت شناسایی و دستگیر شدند و در هنگام برگزاری جلسات محاکمه، زن صاحبخانه ساموئل را به عنوان یکی از سارقان شناسایی کرد، با چنین مدرک محکمی ساموئل هم مجبور شد به سرقت از خانه زن اعتراف کند اما مشارکت در قتل افسر پلیس را رد کرد.
بقیه اعضای باند سرقت از جمله رئیس باند به دلیل نبود مدارک کافی علیه‌شان تبرئه شدند اما ساموئل به این خاطر که از سوی صاحبخانه شناسایی شده و خودش هم اعتراف کرده بود، مجرم شناخته شده و به اعدام با طناب‌دار محکوم شد.

در تاریخ 26 سپتامبر سال 1803 میلادی، ساموئل به همراه یک محکوم به مرگ دیگر، به محل اجرای حکم در پاراماتا، یکی از حومه‌های سیدنی استرالیا برده شد تا در مقابل صدها نفر به دار آویخته شود. مأمور اعدام طناب‌دار را به دور گردن هر دو محکوم انداخت و حکم اجرا شد. مجرم همراه ساموئل پس از اندکی تقلا، جان خود را از دست داد اما طناب دور گردن ساموئل از هم باز شد و او به زمین افتاد.

مأمور اعدام به دستور مقامات قضایی حاضر در صحنه به سرعت طناب را برداشت و بار دیگر، این بار محکم‌تر و با دقت بیشتر دور گردن ساموئل محکم کرد. ساموئل بار دیگر به پای چوبه‌دار رفت و مأمور هم ارابه زیرپایش را هل داد اما طناب دور گردنش بازهم باز شد و او دوباره به زمین افتاد. این بار مأمور اعدام باوجود اعتراض حاضران در صحنه اجرای حکم، طناب را بار دیگر دور گردن ساموئل پیچید اما باز هم همان اتفاق رخ داد.

مقامات حاضر در صحنه که نمی‌دانستند باید چه کار بکنند به سراغ فرماندار منطقه رفتند فرماندار به محل اعدام آمد و پس از انجام بررسی لازم درباره طناب مشخص شد که طناب اصلاً پاره نشده است و هر سه بار به علت نامعلومی او به زمین افتاده است.

حکم آخر: فرماندار با بیان اینکه این اراده خدا بوده که مانع از مرگ ساموئل شده است، از اجرای دوباره حکم جلوگیری کرد، حکم ساموئل پس از این ماجرا به حبس ابد تغییر یافت.

زندگی روز تخت تشریح

ویلیام دوئل نوجوان 16 ساله انگلیسی بود که به اتهام تجاوز جنسی و قتل دختری به نام «سارا گریفن» در منطقه آکتون لندن مجرم شناخته شده و به اعدام محکوم شد. اگرچه حرف و حدیث‌های زیادی درباره محاکمه این نوجوان وجود داشت اما به هر حال براساس حکم دادگاه در تاریخ 29 نوامبر 1840 میلادی، دوئل در تایبرن به همراه 4 تبهکار مخوف دیگر به دار آویخته شد.

جسد ویلیام بعد از اجرای حکم به مدت 20 دقیقه در هوا معلق بود و سپس جسد را پایین آورده و آن را به یک مرکز جراحی منتقل کردند تا به یک دانشکده آموزشی جراحی اهدا شود. بعد از انتقال جسد به دانشکده آموزشی، بدن دوئل روی یک تخت گذاشته شده و دانشجویان برای کالبد شکافی جسد آماده شدند ولی اتفاق افتاد که همه را به وحشت انداخت. یکی از پرستاران متوجه شد که جسد دارد تکان می‌خورد، تنفس جسدش گرم و گرمتر شد، او پس از گذشت دو ساعت دیگر می‌توانست راحت بایستد.

همان شب دوئل را که شوکه شده بود و نمی‌دانست چه اتفاقی برایش رخ داده است، به زندان نیوگیت منتقل کردند. دوئل که در زمان اجرای حکم از تب و لرز و هذیان رنج می‌برد، ادعا که اصلاً صحنه اجرای حکم و به دار آویخته شدنش را به خاطر نمی‌آورد و هیچ تصویری از ان لحظات در ذهن ندارد. در آن زمان این تئوری مطرح شد که وضعیت و خیم جسمانی دوئل باعث نجات او از مرگ شده است.

حکم آخر: پرونده دوئل در آن زمان سر و صدای زیادی به پا کردف افراد زیادی خواستار عدم اجرای حکم دوباره او بودند و سرانجام مقامات قضایی بعد از بررسی‌های گسترده تصمیم گرفتند به جای اعدام او را به جایی تبعید کنند.

مردی که نشد اعدام بشه!

«جان هنری جورج‌لی» که بیشتر باعنوان «جان‌بابا کومالی» یا «مردی که آنها نتوانستند اعدامش کنند» شناخته می‌شود، مردی انگلیسی بود که سه‌بار از اعدام جان سالم به در برد. لی‌که در نیروی دریایی سلطنتی انگلیس خدمت می‌کرد، در سال 1885 به اتهام دزدی دستگیر شد اما در جریان بررسی پرونده‌اش به قتل وحشیانه‌ «اما کیسی» زن صاحبکارش در خانه آنها در تاریخ 15 نوامبر 1884 هم متهم شد. لی بعد از بررسی مدارک و شواهدی که علیه او وجود داشت.

سرانجام در قتل این زن مجرم شناخته شده و محکوم به اعدام شد. در 23 فوریه 1885، مسئولان اجرای حکم، سه بار او را در زندان اعدام کردند اما لی هر سه بار جان سالم از مرگ به در برد.

ظاهراً دلیل عدم موفقیت در اجرای اعدام‌ها هم این بود که هر بار دریچه داربست زیر پای متهم باز نمی‌شد؛ البته با وجود اینکه مسئول بستن داربست، چندبار دریچه را امتحان کرده بود. نظریه‌های بسیاری در آن زمان درباره ناکامی در سه بار اجرای حکم اعدام‌ها مطرح شد اما براساس مدارک وزارت کشور انگلیس، علت اصلی این اتفاق مکانیسم نادرست چوبه‌دار بود که منجر به بروز این اختلال شده بود. البته اتفاقی که برای لی رخ داد، باعث شد از ن پس چوبه‌دار مطمئن‌تری را در انگلیس بسازند تا دوباره چنین اتفاقی تکرار نشود.

حکم آخر: پس از وقوع این اتفاق عجیب و غریب وزیر امور داخله وقت انگلیس، دستور داد حکم لی را از اعدام به حبس ابد تغییر دهند. البته لی به این حکم هم راضی نبود. او دادخواست تجدیدنظر درباره حکمش ادامه داد تا اینکه سرانجام در سال 1907 آزاد شد. لی پس از نجات از مرگ و آزادی بیکار ننششت و سعی کرد با برگزاری سخنرانی‌های مختلف ماجرای زندگی خود را به گوش مردم و خصوصاً ناامیدها برساند. او حتی تبدیل به سوژه یک فیلم صامت هم شد. لی با شروع جنگ دوم جهانی ناپدید شد و به همین دلیل گفته می‌شود که او در دوران جنگ دوم جهانی از دنیا رفته است اما با این حال مدارک دیگری نشان می‌دهد که او در سال 1945 در ایالات متحده آمریکا درگذشته است.

نوزادکشی که نمرد

«آن‌گرین» یک پیشخدمت انگلیسی بود که در سال 1650 به قتل یک نوزاد متهم شد. گرین به عنوان پیشخدمت وارد خانه توماس رئاد شده بود اما بعد از مدتی فریب نوه ارباب خود را خورد و باردار شد. او به توصیه مردم جوان نوزاد خود را کشت در حالی که مدعی بود نوزاد مرده به دنیا آمده است. به هر حال گرین به جرم نوزادکشی محکوم به مرگ شد و در تاریخ 14 دسامبر 1650 میلادی در آکسفورد اعدام شد. به خواسته خود گرین چند نفر از دوستانش به محل اعدام آمده بودند تا پس از انجام اعدام چند ضربه به بدن او بزنند تا مطمئن شوند او مرده است چرا که او با توجه به داستانی که شنیده بود می‌ترسید که زنده زنده در گور دفن شود. بعد از اجرای حکم جسد گرین را از دار جدا کرده و خبر مرگ او را به پزشک زندان رساندند. وقتی گواهی فوت گرین صادر شد جسدش را برای کالبدشکافی به یک دانشگاه پزشکی فرستاند یک روز بعد از اجرای حکم، لحظاتی پیش از آغاز کالبدشکافی جسد چند دانشجو متوجه شدند که گرین دارد به سختی نفس می‌کشد. گرین به سرعت تحت درمان قرار گرفت و جان تقریباً از دست رفته خود را باز یافت.
حکم آخر: این اتفاق در آن زمان سروصدای زیادی به پا کرد و عده‌ای می‌گفتند که این خواست خدا بوده که به کمک یک فردی بی‌گناه آمده است و بنابراین وی آزاد شد.

نخستین آمریکایی بازگشته از پای دار

«ویلی فرانسیس» اولین اعدامی نجات یافته از مرگ در ایالات متحده است و به همین دلیل هم در جهان شناخته شده است.  او یک نوجوان سیاهپوست بود که در سال 1945 میلادی به جرم قتل «اندرو توماس» صاحب یک داروخانه در «کاجون» ایالت لوییز یانا محکوم به اعدام با صندلی الکتریکی شد. گفته می‌شود که مقتول زمانی صاحبکار ویلی 16 ساله بوده است. پرونده قتل توماس به مدت 9 ماه معلق باقی مانده بود تا زمانی که فرانسیس به اتهام شرکت در جرم دیگری در تگزاس دستگیر شد و به قتل توماس اعتراف کردچون فرانسیس کیف پول توماس را با خود حمل می‌کرده است.

البته او در ابتدا ادعا می‌کرد که چند نفر دیگر مسئول قتل توماس بوده‌اند اما بی‌اعتنایی بازجویان به ادعاهای او در نهایت به این جنایت اعتراف کرد.

او در اعتراف‌نامه خود گفت: «این یک رازی بین من و او بود» معنای دقیقه جمله فرانسیس هنوز نامشخص است اما گیلبرت کینگ در کتابی تحت عنوان «اعدام ویلی‌فرانسیس» می‌گوید که صاحب داروخانه‌، فرانسیس را مورد آزار و اذیت جنسی قرار می‌داده است و برای همین او را به قتل رسانده بود.

فرانسیس در نهایت به رغم دو اعتراف‌نامه‌ای که نوشته بود. در دادگاه منکر همه اعترافات قبلی خود و خود را بیگناه دانست وکلای مدافع او هم در طول محاکمه‌ای هیچ مخالفتی با رأی دادگاه نکردند. هیچ شاهدی را به دادگاه احضار نکردند و هیچ دفاعی هم از او نکردند. دو روز پس از آغاز محکامه فرانسیس به اتهام قتل مجرم شناخته شده و محکوم به مرگ شد.

اما در روز اعدام یعنی در تاریخ 3 می سال 1946 صندلی الکتریکی نتوانست جان فرانسیس را بگیرد. شاهدان می‌گویند در حالی که ظاهراً اعدام الکتریکی فرانسیس داشت صورت می‌گرفت، فرانسیس از زیر کلاه چرمی که روی سرش گذاشته بودند، فریاد می‌زد: «درش بیارید، درش بیارید. بگذارین من برم»

در ابتدا اعلام شد که زندانبان‌ها صندلی متحرک الکتریکی که فرانیسیس روی آن نشسته بود را به درستی نصب نکرده بودند و برای همین شوکی به او وارد نشده است اما بعدها مقامات قضایی ایلاتی اعلام کردند که پس از نشستن فرانسیس روی صندلی الکتریکی واقعاً به او شوک وارد شده اما این شوک الکتریکی او را از پای درنیاورده است.

حکم آخر: فرانسیس پس از یک‌سال دوباره به اعدام با صندلی الکتریکی محکوم شد و این بار صندلی کار خودش را به درستی انجام داد.