از رمان نویسی تا خودکشی


از بالا، چپ: ارنست همینگوی، ویرجینیا وولف، ریونوسوکه آکوتاگاوا و چزاره پاوزه

چاک پالانیک، نویسنده رمان باشگاه مشت زنی در جایی گفته: تفاوت کسی که خودکشی می کند با کسی که شهید می شود این است که شهید از پوشش رسانه ای بیشتری برخوردار می شود.

مطمئنا خودکشی یک جوان دلزده از زندگی که سر و جمع ده نفر غمخوار دارد برای رسانه های خبری هیجان انگیز نیست. اما کسانی هم هستند که خودکشی شان برای رسانه ها از شهادت یک گردان سرباز اهمیت بیشتری دارد.

در برخی موارد، مرگ مشکوک چهره های نامدار، توسط بعضی از رسانه ها طوری پوشش داده می شود که مثل خودکشی جلوه کند و بازتاب بیشتری داشته باشد.

جف باکلی، موسیقی دان آمریکایی در سال ۱۹۹۷ و در سن ۲۸ سالگی در رودخانه غرق شد. هیچ مدرکی وجود ندارد که نشان دهد او خودکشی کرده است ولی مرگ او در روزهایی ابتدایی کشف جسدش به شکلی پوشش داده شد که بسیاری از طرفدارانش هنوز هم خیال می کنند که قهرمانشان خودکشی کرده است. شاید تلخی آثار او به این نگرش دامن زده باشد ولی شکی نیست که قصه خودکشی یک ستاره مردمی قصه پرفروشی است. در حالیکه خودکشی جوان گمنام همسایه معمولا یک نارسایی عاطفی است و با یک حیف شد به پایان می رسد.

خودکشی در قالب های مختلفی دسته بندی می شود. خودکشی آیینی، خودکشی ایدئولوژیکی، خودکشی دسته جمعی، خودکشی انتحاری، خودکشی ترحمی و بعضی شکل های دیگر. اما قالبی به عنوان خودکشی فرهنگی یا ادبی وجود ندارد. این جنس از خودکشی نه به اندازه خودکشی پسر همسایه ترحم برانگیز است و نه مثل مرگ خود خواسته راک استارها، قهرمانانه. خودکشی یک نویسنده غالبا شبیه نقطه پایانی است که در جای نادرست رمان قرار گرفته باشد. هر چند که دوران ما عصر پایان های باز است.

روز دهم ماه سپتامبراز سوی سازمان بهداشت جهانی روز پیشگیری از خودکشی نام گرفته است. به همین مناسبت یادی از نویسندگانی می کنیم که منتظر نماندند تا مرگ در خانه شان را بزند.

ارنست همینگوی

ارنست همینگوی

یکی از بزرگترین نویسندگان آمریکا و برنده جایزه نوبل، از مشهورترین چهره های فرهنگی و ادبی است که منتظر دستور اخراج از این دنیا نشد و خودش استعفاء داد. او درتاریخ ۲ ژوئیه ۱۹۶۱ میلادی، و در سن ۶۲ سالگی تپانچه‌ای برداشت و به مغزش شلیک کرد.

همسرش ماری ولش مدعی شد که ارنست مشغول تمیز کردن تپانچه‌اش بوده که گلوله‌ای از آن در رفته و باعث مرگ وی شده است ولی بعید است که انسان هنگام تمیز کردن اسلحه آن را با زاویه نود درجه روی شقیقه اش قرار دهد.

ارنست همینگوی ماجراجو بود. از زخمی‌شدن در ایتالیا بر اثر اصابت ۲۰۰ تکه ترکش‌ نیروهای اتریشی -در خلال جنگ جهانی اول- گرفته تا شرکت در خط مقدم جبهه‌های جنگ داخلی اسپانیا یا سفرهای توریستی به حیات ‌وحش آفریقا و ماهی‌گیری و شکار حیوانات وحشی و زندگی در کوبا. او با قواعد تعریف شده زندگی سر سازش نداشت و با شلیک گلوله ای به مغزش نشان داد که با قواعد تعریف شده مرگ هم سر سازگاری ندارد.

ریونوسوکه آکوتاگاوا

آکوتا گاوا، نویسنده قصه معروف راشومون از برجسته ترین نویسندگان ژاپن است. او را پدر قصه کوتاه ژاپن می دانند و تاثیر زیادی بر هنرمندان ژاپنی در شاخه های مختلف هنری داشته است.

آکوتا گاوا فقط ۳۵ سال عمر کرد ولی در سال های آخر زندگی با اختلال و توهم در قوه شنوایی و افکار مالیخولیایی دست و پنجه نرم می کرد.

بزرگترین ترس این نویسنده ژاپنی از دیوانه شدن بود. مادرش در آسایشگاه روانی به سر می برد و ریونوسوکه مطمئن بود که به سرنوشت او دچار می شود. در یکی از یادداشت های او که بعد از مرگش پیدا شد اینطور نوشته است: ادامهٔ زندگی با چنین ادراکاتی، شکنجهٔ توصیف ناپذیری است. آیا کسی پیدا نمی شود که بی سروصدا گلوی مرا در خواب بفشارد.

ریونوسکه در شامگاه ۲۴ ژوئیه سال ۱۹۲۷ با خوردن قرص های سیانور پتاسیم به زندگی اش پایان داد.

هرسال جایزه ای ادبی به نام او به بهترین نویسنده سال ژاپن اهدا می شود.

ویرجینیا وولف

ویرجینیا وولف

من اطمینان دارم که بیماری جنون دوباره گریبانم را می گیرد و اینبار سالم از کارزارش برنمی گردم.... این کلماتی است که ویرجینیا وولف پیش از مرگ برای همسرش لئوناردو نوشت.

ویرجینیا وولف خالق رمان هایی مثل اورلاندو و به سوی فانوس دریایی، از بیماری افسردگی رنج می برد.

او که طبعی حساس داشت پس از اتمام آخرین رمان خود به‌ نام بین دو پرده نمایش، جیب‌های اورکتی را پر از سنگ کرد، آن را پوشید و به رودخانه اوز در رادمال رفت و خود را غرق کرد.

سه هفته طول کشید تا جسدش را پیدا کردند. وولف در هنگام مرگ ۵۹ ساله بود.

یوکیو میشما

رویکرد مردم مختلف دنیا به خودکشی متفاوت است و ژاپنی ها روش خود را دارند. در ژاپن تا همین اواخر رایج بود که اگر کسی می خواست خودکشی کند همه اعضا فامیل را به خانه اش دعوت می کرد و این موضوع را با آنها در میان می گذاشت. دوستان او سعی می کردند که با برشمردن مزیت های زندگی او را از این کار منع کنند. اگر موفق می شدند که ماجرا ختم به خیر شده بود ولی اگر موفق نمی شدند، نیمه شب با چشم های گریان به خانه می رفتند و صبح روز بعد برای بردن جنازه باز می گشتند.

یوکیو میشما نویسنده، شاعر و نمایشنامه نویس مشهور ژاپنی است که سه بار کاندیدای جایزه نوبل ادبیات شد. نویسنده کتاب اسب های لجام گریخته یکی از مهمترین و تاثیر گذارترین نویسندگان قرن بیستم ژاپن است که در سال ۱۹۷۰ و در سن ۴۵ سالگی به شیوه سنتی هاراگیری، یعنی فروکردن خنجر در بدنش جان باخت.

ریچارد برایتیگان

نویسنده کتاب های در قند هندوانه و صید قزل آلا ۴۹ ساله بود که احساس کرد بس است. او پشت پنجره اتاقش رو به دریا ایستاد و با یک تفنگ کالیبر ۴۴ به شقیقه اش شلیک کرد.

گفته می شود که برایتیگان دوران کودکی و نوجوانی سختی داشت. او در جوانی عاشق جنبش بیت در آمریکا شد و از نویسندگانی مثل جک کرواک و آلن گینزبرگ تاثیر گرفت. ولی در ادامه کارش موفق شد سبک و سیاق متعلق به خودش را پیدا کند و از فرم های رایج ادبی بگریزد.

برایتیگان با چاپ کتاب صید قزل آلا در آمریکا به شهرت رسید و در دهه هشتاد و پیش از مرگ یکی از شناخته شده ترین نویسندگان آمریکایی بود ولی گفته می شود که برایتیگان در تمام عمر از بیماری افسردگی رنج می برد. البته افسردگی هم به مانند مالیخولیا، شیزوفرنی و جنون از جمله بیماری های جانبی شغل نویسندگی است و بسیاری از نویسنده های دنیا سهمی از آن دارند.

رومن گاری

رومن گاری

به خاطر همسرم نبود، کار دیگری نداشتم.

این از آخرین جملات رومن گاری است. او زندگی پر پیچ و خمی داشت و به جز رمان نویسی، فیلم‌نامه‌نویس، کارگردان، خلبان در جنگ جهانی دوم و دیپلمات سیاسی کشور فرانسه هم بود. رومن گاری تنها نویسنده ای است که دوبار موفق به کسب جایزه گنکور شده است. این جایزه در طول حیات یک نویسنده فقط یکبار به او داده می شود ولی رومن گاری کتاب زندگی در پیش رو را با نام مستعار امیلی آجر نوشت و پسر عموی خود را برای دریافت جایزه به جشنواره فرستاد. او بعدها در کتاب زندگی و مرگ امیلی آجر این حقیقت را فاش کرد.

رومن گاری در سال ۱۹۸۰ بعد از مرگ همسرش و در سن ۶۶ سالگی با شلیک گلوله به زندگی خودش خاتمه داد.

چزاره پاوزه

نویسنده ایتالیایی کتاب معروف ماه و آتش که سهم زیادی در شناساندن ادبیات ایتالیا به جهان دارد در سال ۱۹۰۸ به دنیا آمد و در سال ۱۹۵۰ و در سن ۴۲ سالگی در هتلی خودکشی کرد. پاوزه فعالیت های سیاسی ضدفاشیستی هم داشت و به جرم این عمل سه سال را در زندان گذراند و بعد از جنگ از اقبال جهانی بیشتری برخوردار شد. ولی در سن در سن ۴۲ سالگی در حالیکه معتبرترین جایزه ادبی ایتالیا را دریافت کرده بود با خوردن مقدار زیادی فنوباربیتال خودکشی کرد.

صادق هدایت

.یک دیوانگی کردم به خیر گذشت

این جمله ای است که صادق هدایت وقتی که اولین تلاشش برای خودکشی ناکام ماند به برادرش نوشت. او در سال ۱۳۰۷ هجری قصد داشت خودش را در رود مارن غرق کند که موفق نشد. اما در تاریخ ۱۹ فروردین ۱۳۳۰ و در سن ۴۹ سالگی وقتی که شیر گاز را در هتل محل اقامتش در پاریس باز کرد نیازی به نامه نگاری ندید و همانجا جان سپرد.

صادق هدایت

برای خودکشی هر نویسنده ای می توان دلایل شخصی فراوانی جستجو کرد ولی کثرت این مرگ ها نشان از خطری دارد که در پس فهم هر کلمه نهفته است.

جیم وایت شاعر و آهنگساز آمریکایی می گوید:

احساس می کنم که در تله دانسته هایم گیر افتاده ام و ای کاش که نمی دانستم


علیرضا میراسدالله

بی‌بی‌سی

دل تنگي را چه بايد كرد ؟

دل تنگي را چه بايد كرد ؟ آنگاه كه سوزن بان، انسانها را از هم جدا مي كند

 جدايي عشق از نفرت ، جنگ از صلح ،  ... و در آخر جدايي مرگ از زندگي

دل تنگي را چه بايد كرد؟ آن هنگام كه  زندگي در ايهامي ابدي گم مي شود

 در لبه ي پرتگاه سرسره بازي ميكنيم و از زخمي شدن دست و پا مي ترسيم

 دلم گرفته  ،  دل تنگي را چه بايد كرد؟    يادش بخير را تا كي بايد تكرار كرد؟

گريزي نيست ، شب كوتاه است و آفتاب  سوزان 

و  سكوت را فرجام است

(براي او كه هيچ وقت پيدايش نشد.) اشكان90/08/24

 

مرگ و فاصله

روزی هر دو خاک را در آغوش می گیریم

آنگاه اگر اجساد ما را با فاصله کنار هم گذاشتند ، هیچ کدام از ما حرکتی به سوی هم نمی کنیم .

و اگر غریبی بر پیکر ما نظری کند ، چه می فهمد از عشق ما ، از آن روزها و  آن شورها ......

اشکان 419

 

يادگاري

سايه هاي بي پروا كه هر غروب جمعه بر من هجوم مي آوردند اين روزها به رنگ زرد در آمده اند وتمام ديوارها را در برگرفته اند

مي داني از چه حرف مي زنم؟ از فصل پاييز و نفرين گاه وبي گاه تو

با تو هستم اي نبض منقبض شده ،بيدار شو

من ديگر غمگين نيستم

من روي هزاران تكه ي برنده ي شيشه ، پايكوبي مي كنم

رنگ خون و رنگ تنهايي را ميبيني؟

شعله هاي زبانه كشيده بر روي ابرها را چي؟

پس شد : زردي ، قرمزي و تنهايي ، يادگار روزهاي جدايي

 

اشكان 90/7/5

این معنای واقعی غربت است

ساعت هفت وبیست دقیقه شب است

کنار یکی از خیابان های محل زادگاه ام  روی یک نیمکت نشسته ام

سالهاست که هیچ منظره ی زیبایی در این شهر کوچک ماتم زده پیدا نکرده ام

حدود دو ساعت است که رفت و آمد آدم ها را دنبال می کنم تا کوچکترین محبتی را از چشمان آنها بستانم

گویی بیگانه ای هستم که تا کنون در این شهر نبوده ام

و این معنای واقعی غربت است

تب کرده ام

 آتش از سمت گونه هاست که زبانه می کشد

و این آتش از زهر آن بوسه ی خیانت پیشه است

 

 

آه اگر زودتر می آمدی

همین الان هوس یک پاکت سیگار کردم

تنها کسی هم که می شناختم تو هستی

آه اگر زودتر می آمدی

همه ی آنها را با یک کبریت می کشیدیم

با صدای همان آهنگها

خیره می شدیم به گوشه ای 

و در ژرفای بی انتهای نوستالوژیها

در ابری از دود گم می شدیم

اشکان(م.ع)


بازیگر فیلم «مسیر سبز» در ۵۴ سالگی درگذشت

می گفت : خیلی خسته ام رییس . خسته از تنها سفر کردن ، تنها مثل یه چلچله زیر بارون. خسته از اینکه هیچ وقت رفیقی نداشتم که پهلوم باشه و ازم بپرسه از کجا اومدم؟ به کجا میرم؟ خسته ام از اینکه چرا آدما اینقدر همدیگه رو اذیت میکنند؟ خسته ام از دردایی که تو تموم دنیا حس میکنم و میشنوم و هر روز این دردا بیشتر میشه...» و جان کافی دیگه خسته نیست ...!
بازیگر فیلم «مسیر سبز»  مایکل کلارک دانکن در ۵۴ سالگی درگذشت


به گزارش خبرآنلاین، دانکن که تعدادی فیلم پرفروش مانند «آرماگدون»، «سیاره میمون‌ها» و «پاندای کونگ فو‌‌ کار» را در کارنامه داشت، صبح دوشنبه در مرکز پزشکی سیدرز-ساینای در لس آنجلس درگذشت.

او از 13 ژوئیه به دلیل حمله قلبی در این مرکز بستری شد و هیچگاه بهبود کامل پیدا نکرد. دانکن هنگام مرگ 54 ساله بود.
 

دانکن بهار 2012 در یک فیلم ویدیویی برای سازمان سازمان حمایت از حقوق حیوانات (PETA) ظاهر شد و گفت از سه سال پیش که گیاهخوار شده، حالش خیلی بهتر است.
 

دانکن گفت: «کلی گوشت در یخچال داشتم که قیمتش حدود پنج هزار دلار بود. یخچالم را خالی کردم و از وقتی گوشت می‌خوردم حالم خیلی بهتر است.» 
 

این بازیگر عضلانی که قدش 196 سانتی‌متر بود، پیش از آنکه در سی و چند سالگی وارد دنیای بازیگری شود، محافظ شخصی بود. دانکن قبل از اینکه برای فیلم «مسیر سبز» نامزد اسکار بهترین بازیگر مکمل شود، در چند نقش فرعی بازی کرده بود.
 

«مسیر سبز» را فرانک دارابونت در 1999 بر مبنای رمانی به همین نام نوشته استفن کینگ کارگردانی کرد. تام هنکس در این فیلم که داستان آن در دهه 1930 روی می‌دهد، نقش مامور یک زندان را بازی می‌کند. دانکن در «مسیر سبز» نقش یک قاتل محکوم به مرگ را دارد که برخلاف انتظار خیلی آرام و مهربان است و قدرت فراطبیعی در شفا بخشیدن دارد.


از چپ، تام هنکس، مایکل کلارک دانکن و دیوید مورس در فیلم «مسیر سبز»  

نقش‌آفرینی دانکن مورد توجه منتقدان و سینماروها قرار گرفت و او به سرعت یکی از بازیگران محبوب هالیوود شد و هر سال چند فیلم بازی می‌کرد. دانکن بخشی از موفقیت خود را مدیون بروس ویلیس بود که دانکن را برای بازی در «مسیر سبز» پیشنهاد کرد. آن‌ها پیش از این در فیلم «آرماگدون»‌ همبازی بودند و بعدا در فیلم‌های «Breakfast of Champions»، «نه یارد کامل» و «سین سیتی» هم بازی کردند.
 

شرایط فیزیکی دانکن به او اجازه بازی در نقش‌های مختلف را می‌داد، از فیلم‌های ابرقهرمانی مانند «دردویل» گرفته تا فیلم‌های کمدی مانند «شب‌های تالدگا» و «مدرسه رذل‌ها». گذشته از این دانکن صدای باریتون خود را در اختیار فیلم‌های انیمیشن شامل «پاندای کونگ فو‌‌ کار»، «دلگو» و «برادر خرس» قرار داد. او در تلویزیون هم در کارهایی چون «شاگرد» و «دو نفر و نصفی» ظاهر شد.
 

مایکل کلارک دانکن سال 1957 در شیکاگو به دنیا آمد. مادرش او را به تنهایی بزرگ کرد. او نمی‌خواست پسرش فوتبال بازی کند و همین باعث شد دانکن تصمیم بگیرد بازیگر شود. وقتی مادر دانکن مریض شد، او قید تحصیل در دانشکده ایالتی آلکورن را زد و به عنوان «بپا» کافه‌ها مشغول کار شد تا از مادرش حمایت کند.
 

دانکن بیست و چند ساله بود که به لس آنجلس رفت و سعی کرد نقش‌های کوتاه پیدا کند. او در نهایت محافظ شخصی ستاره‌هایی چون ویل اسمیت و جیمی فاکس شد. پس از قتل «نوتوریس بی.آی. جی» رپر آمریکایی که دانکن برای محافظت از او استخدام شده بود، او این حرفه را کنار گذاشت و سعی کرد بازیگری را جدی دنبال کند.
 

دارابونت که دانکن را در فیلم «مسیر سبز» کارگردانی کرد، درباره او گفت: «تجربه ساختن «مسیر سبز» برای ما فوق‌العاده بود، سفری که یک بار در عمر اتفاق می‌افتد. آنچه بیش از همه در ذهن من مانده، تعهد او به هنرش و گام‌های بلندی است که در آن زمان برداشت.»

روح تنهایی (نوشته های من اشکان 419)

من سکوتی دارم در سراشیبی ها مطلق و بی پایان

و در این بی پایان رو به آبی های چشمانی خمار . چشم هایی خیس از اشک و باران

و انگاه گم می کنم چهار انگشتم را در لطافت موهایی پریشان

و در اغوش می کشم تمام آشفتگی های این پیکر مرطوب را

و پرسه می زنم در تاریکی های هر خیابانی ، که بوی عطر نگار می دهد.

من با پاهای برهنه از آسفالت های داغ ظهرهای تابستان تا سرمای کولرهای گازی خانه هایی که با

پرده های ضخیم، اتاق ها را برای خواب ظهر تاریک کرده اند

و از عصرهای سرد زمستان در کوچه هایی با دیوارهایی از شمشاد و پیچک سراغش را می گیرم

من در نشانه های جدید گم شده ام

ودر تنهایی ها همه چیز را می کاوم

آخر نگارم را کسی برده که آن هم روح تنهایست

 

                                          اشکان419

                                                       89/6/11

 

 

 

 

 

 

 

http://www.ashkan419.blogfa.com/ بدرود

وبلاگی با این آدرس پیدا نشد

ممکن است آدرس وبلاگ را اشتباه وارد کرده باشید و یا وبلاگ حذف شده باشد

Blog not found

طبق معمول دیر رسیدم تو هم دیگر نیستی مثل خیلی چیزها که رفته اند

گاهی که دلم می گرفت به یاد آن روزها در آدرس بار می نوشتم:

http://www.ashkan419.blogfa.com/

و تمام خاطرات می آمد

دارم به این فکر می کنم که یک روزی هم یک رباط اتوماتیک جاده های بی نظم را نیست می کند

یا شاید هم خودم زمان این مرگ را مشخص کنم

مرگ این وبلاگها چقدر مثل مرگ ما آدم هاست

با آن همه احساس و خاطره .........

بدرود عزیزم

ای وفادار تر از همه