كباب غاز   داستاني از سید محمد على جمالزاده----------------- به ياد خاطرات دبيرستان                 

به ياد كلاس ادبيات فارسي

به ياد خاطرات دبيرستان

آن بعد از ظهر  سرد روي صندلي آهني رنگ پريده....

يادم هست  يادم هست

كاش در كتاب ادبيات شعر فروغ و شاملو هم باشد و داستان هاي هدايت و....

اشكان419




كباب غاز


سید محمد على جمالزاده

شب عید نوروز بود و موقع ترفیع رتبه. در اداره با هم‌قطارها قرار و مدار گذاشته بودیم كه هركس اول ترفیع رتبه یافت، به عنوان ولیمه یك مهمانی دسته‌جمعی كرده، كباب غاز صحیحی بدهد دوستان نوش جان نموده به عمر و عزتش دعا كنند.

زد و ترفیع رتبه به اسم من درآمد. فورن مساله‌ى مهمانی و قرار با رفقا را با عیالم كه به‌تازگی با هم عروسی كرده بودیم در میان گذاشتم. گفت تو شیرینی عروسی هم به دوستانت نداده‌ای و باید در این موقع درست جلوشان درآیی. ولی چیزی كه هست چون ظرف و كارد و چنگال برای دوازده نفر بیش‌تر نداریم یا باید باز یك دست دیگر خرید و یا باید عده‌ى مهمان بیش‌تر از یازده نفر نباشد كه با خودت بشود دوازده نفر.


گفتم خودت به‌تر می‌دانی كه در این شب عیدی مالیه از چه قرار است و بودجه ابدن اجازه‌ی خریدن خرت و پرت تازه نمی‌دهد و دوستان هم از بیست و سه‌ چهار نفر كم‌تر نمی‌شوند.


گفت یك بر نره‌خر گردن‌كلفت را كه نمی‌شود وعده گرفت. تنها همان رتبه‌های بالا را وعده بگیر و مابقی را نقدن خط بكش و بگذار سماق بمكند.


گفتم ای‌بابا، خدا را خوش نمی‌آید. این بدبخت‌ها سال آزگار یك‌بار برایشان چنین پایی می‌افتد و شكم‌ها را مدتی است صابون زده‌اند كه كباب‌غاز بخورند و ساعت‌شماری می‌كنند. اگر از زیرش در بروم چشمم را در خواهند آورد و حالا كه خودمانیم، حق هم دارند. چطور است از منزل یكی از دوستان و آشنایان یك‌دست دیگر ظرف و لوازم عاریه بگیریم


با اوقات تلخ گت این خیال را از سرت بیرون كن كه محال است در میهمانی اول بعد از عروسی بگذارم از كسی چیز عاریه وارد این خانه بشود؛ مگر نمی‌دانی كه شكوم ندارد و بچه‌ی اول می‌میرد؟


گفتم پس چاره‌ای نیست جز این‌كه دو روز مهمانی بدهیم. یك روز یك‌دسته بیایند و بخورند و فردای آن روز دسته‌ی دیگر. عیالم با این ترتیب موافقت كرد و بنا شد روز دوم عید نوروز دسته‌ی اول و روز سوم دسته‌ی دوم بیایند.


اینك روز دوم عید است و تدارك پذیرایی از هرجهت دیده شده است. علاوه بر غاز معهود، آش جو اعلا و كباب بره‌ی ممتاز و دو رنگ پلو و چندجور خورش با تمام مخلفات رو به راه شده است. در تختخواب گرم و نرم و تازه‌ای كه از جمله‌ی اسباب جهاز خانم است لم داده و به تفریح تمام مشغول خواندن حكایت‌های بی‌نظیر صادق هدایت بودم. درست كیفور شده بودم كه عیالم وارد شد و گفت جوان دیلاقی مصطفى‌نام آمده می‌گوید پسرعموی تنی تو است و برای عید مباركی شرفیاب شده است.


مصطفی پسرعموی دختردایی خاله‌ی مادرم می‌شد. جوانی به سن بیست و پنج یا بیست و شش. لات و لوت و آسمان جل و بی‌دست و پا و پخمه و گاگول و تا بخواهی بدریخت و بدقواره. هروقت می‌خواست حرفی بزند، رنگ می‌گذاشت و رنگ برمی‌داشت و مثل این‌كه دسته هاون برنجی در گلویش گیر كرده باشد دهنش باز می‌ماند و به خرخر می‌افتاد. الحمدالله سالی یك مرتبه بیش‌تر از زیارت جمالش مسرور و مشعوف نمی‌شدم.


به زنم گفتم تو را به خدا بگو فلانی هنوز از خواب بیدار نشده و شر این غول بی‌شاخ و دم را از سر ما بكن و بگذار برود لای دست بابای علیه‌الرحمه‌اش.


گفت به من دخلی ندارد! مال بد بیخ ریش صاحبش. ماشاء‌الله هفت قرآن به میان پسرعموی دسته‌دیزی خودت است. هرگلی هست به سر خودت بزن. من اساسن شرط كرده‌ام با قوم و خویش‌های ددری تو هیچ سر و كاری نداشته باشم؛ آن‌هم با چنین لندهور الدنگی.


دیدم چاره‌ای نیست و خدا را هم خوش نمی‌آید این بیچاره كه لابد از راه دور و دراز با شكم گرسنه و پای برهنه به امید چند ریال عیدی آمده ناامید كنم. پیش خودم گفتم چنین روز مباركی صله‌ى ارحام نكنی كی خواهی كرد؟ لذا صدایش كردم، سرش را خم كرده وارد شد. دیدم ماشاء‌الله چشم بد دور آقا واترقیده‌اند. قدش درازتر و پك و پوزش كریه‌تر شده است. گردنش مثل گردن همان غاز مادرمرده‌ای كه در همان ساعت در دیگ مشغول كباب شدن بود سر از یقه‌ی چركین بیرون دوانده بود و اگرچه به حساب خودش ریش تراشیده بود، اما پشم‌های زرد و سرخ و خرمایی به بلندی یك انگشت از لابلای یقه‌ی پیراهن، سر به در آورده و مثل كزم‌هایی كه به مارچوبه‌ی گندیده افتاده باشند در پیرامون گردن و گلو در جنبش و اهتزاز بودند. از توصیف لباسش بهتر است بگذرم، ولی همین‌قدر می‌دانم كه سر زانوهای شلوارش_ كه از بس شسته شده بودند به‌قدر یك وجب خورد رفته بود_ چنان باد كرده بود كه راستی‌راستی تصور كردم دو رأس هندوانه از جایی كش رفته و در آن‌جا مخفی كرده است.


مشغول تماشا و ورانداز این مخلوق كمیاب و شیء عجیب بودم كه عیالم هراسان وارد شده گفت خاك به سرم مرد حسابی، اگر ما امروز این غاز را برای مهمان‌های امروز بیاوریم، برای مهمان‌های فردا از كجا غاز خواهی آورد؟ تو كه یك غاز بیش‌تر نیاورده‌ای و به همه‌ی دوستانت هم وعده‌ی كباب غاز داده‌ای!


دیدم حرف حسابی است و بدغفلتی شده. گفتم آیا نمی‌شود نصف غاز را امروز و نصف دیگرش را فردا سر میز آورد؟


گفت مگر می‌خواهی آبروی خودت را بریزی؟ هرگز دیده نشده كه نصف غاز سر سفره بیاورند. تمام حسن كباب غاز به این است كه دست‌نخورده و سر به مهر روی میز بیاید.


حقا كه حرف منطقی بود و هیچ برو برگرد نداشت. در دم ملتفت وخامت امر گردیده و پس از مدتی اندیشه و استشاره، چاره‌ی منحصر به فرد را در این دیدم كه هرطور شده تا زود است یك غاز دیگر دست و پا كنیم. به خود گفتم این مصطفی گرچه زیاد كودن و بی‌نهایت چلمن است، ولی پیدا كردن یك غاز در شهر بزرگی مثل تهران، كشف آمریكا و شكستن گردن رستم كه نیست؛ لابد این‌قدرها از دستش ساخته است. به او خطاب كرده گفتم: مصطفی جان لابد ملتفت شده‌ای مطلب از چه قرار است. سر نازنینت را بنازم. می‌خواهم نشان بدهی كه چند مرده حلاجی و از زیر سنگ هم شده امروز یك عدد غاز خوب و تازه به هر قیمتی شده برای ما پیدا كنی.


مصطفی به عادت معهود، ابتدا مبلغی سرخ و سیاه شد و بالاخره صدایش بریده‌بریده مثل صدای قلیانی كه آبش را كم و زیاد كنند از نی‌پیچ حلقوم بیرون آمد و معلوم شد می‌فرمایند در این روز عید، قید غاز را باید به كلی زد و از این خیال باید منصرف شد، چون كه در تمام شهر یك دكان باز نیست.


با حال استیصال پرسیدم پس چه خاكی به سرم بریزم؟ با همان صدا و همان اطوار، آب دهن را فرو برده گفت والله چه عرض كنم! مختارید؛ ولی خوب بود میهمانی را پس می‌خواندید. گفتم خدا عقلت بدهد یك‌ساعت دیگر مهمان‌ها وارد می‌شوند؛ چه‌طور پس بخوانم؟ گفت خودتان را بزنید به ناخوشی و بگویید طبیب قدغن كرده، از تختخواب پایین نیایید. گفتم همین امروز صبح به چند نفرشان تلفن كرده‌ام چطور بگویم ناخوشم؟ گفت بگویید غاز خریده بودم سگ برده. گفتم تو رفقای مرا نمی‌شناسی، بچه قنداقی كه نیستند بگویم ممه را لولو برد و آن‌ها هم مثل بچه‌ی آدم باور كنند. خواهند گفت جانت بالا بیاید می‌خواستی یك غاز دیگر بخری و اصلن پاپی می‌شوند كه سگ را بیاور تا حسابش را دستش بدهیم. گفت بسپارید اصلن بگویند آقا منزل تشریف ندارند و به زیارت حضرت معصومه رفته‌اند.


دیدم زیاد پرت‌و‌بلا می‌گوید؛ خواستم نوكش را چیده، دمش را روی كولش بگذارم و به امان خدا بسپارم. گفتم مصطفی می‌دانی چیست؟ عیدی تو را حاضر كرده‌ام. این اسكناس را می‌گیری و زود می‌روی كه می‌خواهم هر چه زودتر از قول من و خانم به زن‌عمو جانم سلام برسانی و بگویی ان‌شاء‌الله این سال نو به شما مبارك باشد و هزارسال به این سال‌ها برسید.


ولی معلوم بود كه فكر و خیال مصطفی جای دیگر است. بدون آن‌كه اصلن به حرف‌های من گوش داده باشد، دنباله‌ی افكار خود را گرفته، گفت اگر ممكن باشد شیوه‌ای سوار كرد كه امروز مهمان‌ها دست به غاز نزنند، می‌شود همین غاز را فردا از نو گرم كرده دوباره سر سفره آورد.


این حرف كه در بادی امر زیاد بی‌پا و بی‌معنی به‌نظر می‌آمد، كم‌كم وقتی درست آن را در زوایا و خفایای خاطر و مخیله نشخوار كردم، معلوم شد آن‌قدرها هم نامعقول نیست و نباید زیاد سرسری گرفت. هرچه بیش‌تر در این باب دقیق شدم یك نوع امیدواری در خود حس نمودم و ستاره‌ی ضعیفی در شبستان تیره و تار درونم درخشیدن گرفت. رفته‌رفته سر دماغ آمدم و خندان و شادمان رو به مصطفی نموده گفتم اولین بار است كه از تو یك كلمه حرف حسابی می‌شنوم ولی به‌نظرم این گره فقط به دست خودت گشوده خواهد شد. باید خودت مهارت به خرج بدهی كه احدی از مهمانان درصدد دست‌زدن به این غاز برنیاید.


مصطفی هم جانی گرفت و گرچه هنوز درست دستگیرش نشده بود كه مقصود من چیست و مهارش را به كدام جانب می‌خواهم بكشم، آثار شادی در وجناتش نمودار گردید. بر تعارف و خوش‌زبانی افزوده گفتم چرا نمی‌آیی بنشینی؟ نزدیك‌تر بیا. روی این صندلی مخملی پهلوی خودم بنشین. بگو ببینم حال و احوالت چه‌طور است؟ چه‌كار می‌كنی؟ می‌خواهی برایت شغل و زن مناسبی پیدا كنم؟ چرا گز نمی‌خوری؟ از این باقلا نوش‌جان كن كه سوقات یزد است...


مصطفی قد دراز و كج‌و‌معوش را روی صندلی مخمل جا داد و خواست جویده‌جویده از این بروز محبت و دل‌بستگی غیرمترقبه‌ی هرگز ندیده و نشنیده سپاس‌گزاری كند، ولی مهلتش نداده گفتم استغفرالله، این حرف‌ها چیست؟ تو برادر كوچك من هستی. اصلن امروز هم نمی‌گذارم از این‌جا بروی. باید میهمان عزیز خودم باشی. یك‌سال تمام است این‌طرف‌ها نیامده بودی. ما را یك‌سره فراموش كرده‌ای و انگار نه انگار كه در این شهر پسرعموئی هم داری. معلوم می‌شود از مرگ ما بیزاری. الا و لله كه امروز باید ناهار را با ما صرف كنی. همین الان هم به خانم می‌سپارم یك‌دست از لباس‌های شیك خودم هم بدهد بپوشی و نونوار كه شدی باید سر میز پهلوی خودم بنشینی. چیزی كه هست ملتفت باش وقتی بعد از مقدمات آش‌جو و كباب‌بره و برنج و خورش، غاز را روی میز آوردند، می‌گویی ای‌بابا دستم به دامنتان، دیگر شكم ما جا ندارد. این‌قدر خورده‌ایم كه نزدیك است بتركیم. كاه از خودمان نیست، كاهدان كه از خودمان است. واقعن حیف است این غاز به این خوبی را سگ‌خور كنیم. از طرف خود و این آقایان استدعای عاجزانه دارم بفرمایید همین‌طور این دوری را برگردانند به اندرون و اگر خیلی اصرار دارید، ممكن است باز یكی از ایام همین بهار، خدمت رسیده از نو دلی از عزا درآوریم. ولی خدا شاهد است اگر امروز بیش‌تر از این به ما بخورانید همین‌جا بستری شده وبال جانت می‌گردیم. مگر آن‌كه مرگ ما را خواسته باشید. ..


آن‌وقت من هرچه اصرار و تعارف می‌كنم تو بیش‌تر امتناع می‌ورزی و به هر شیوه‌ای هست مهمانان دیگر را هم با خودت همراه می‌كنی.


مصطفی كه با دهان باز و گردن دراز حرف‌های مرا گوش می‌‌داد، پوزخند نمكینی زد؛ یعنی كه كشك و پس از مدتی كوك‌كردن دستگاه صدا گفت: "خوب دستگیرم شد. خاطر جمع باشید كه از عهده برخواهم آمد."


چندین‌بار درسش را تكرار كردم تا از بر شد. وقتی مطمئن شدم كه خوب خرفهم شده برای تبدیل لباس و آراستن سر و وضع به اتاق دیگرش فرستادم و باز رفتم تو خط مطالعه‌ی حكایات كتاب "سایه روشن".


دو ساعت بعد مهمان‌ها بدون تخلف، تمام و كمال دور میز حلقه زده در صرف‌كردن صیغه‌ی "بلعت" اهتمام تامی داشتند كه ناگهان مصطفی با لباس تازه و جوراب و كراوات ابریشمی ممتاز و پوتین جیر براق و زراق و فتان و خرامان چون طاووس مست وارد شد؛ صورت را تراشیده سوراخ و سمبه و چاله و دست‌اندازهای آن را با گرد و كرم كاهگل‌مالی كرده، زلف‌ها را جلا داده، پشم‌های زیادی گوش و دماغ و گردن را چیده، هر هفت كرده و معطر و منور و معنعن، گویی یكی از عشاق نامی سینماست كه از پرده به در آمده و مجلس ما را به طلعت خود مشرف و مزین نموده باشد. خیلی تعجب كردم كه با آن قد دراز چه حقه‌ای به‌كار برده كه لباس من این‌طور قالب بدنش درآمده است. گویی جامه‌ای بود كه درزی ازل به قامت زیبای جناب ایشان دوخته است.


آقای مصطفی‌خان با كمال متانت و دل‌ربایی، تعارفات معمولی را برگزار كرده و با وقار و خونسردی هرچه تمام‌تر، به جای خود، زیر دست خودم به سر میز قرار گرفت. او را به عنوان یكی از جوان‌های فاضل و لایق پایتخت به رفقا معرفی كردم و چون دیدم به خوبی از عهده‌ی وظایف مقرره‌ی خود برمی‌آید، قلبن مسرور شدم و در باب آن مساله‌ی معهود خاطرم داشت به‌كلی آسوده می‌شد.


به‌قصد ابراز رضامندی، خود گیلاسی از عرق پر كرده و تعارف كنان گفتم: آقای مصطفی‌خان از این عرق اصفهان كه الكلش كم است یك گیلاس نوش‌جان بفرمایید.


لب‌ها را غنچه كرده گفت: اگرچه عادت به كنیاك فرانسوی ستاره‌نشان دارم، ولی حالا كه اصرار می‌فرمایید اطاعت می‌كنم.این‌را گفته و گیلاس عرق را با یك حركت مچ‌دست ریخت در چاله‌ی گلو و دوباره گیلاس را به طرف من دراز كرده گفت: عرقش بدطعم نیست. مزه‌ی ودكای مخصوص لنینگراد را دارد كه اخیرن شارژ دافر روس چند بطری برای من تعارف فرستاده بود. جای دوستان خالی، خیلی تعریف دارد ولی این عرق اصفهان هم پای كمی از آن ندارد. ایرانی وقتی تشویق دید فرنگی را تو جیبش می‌گذارد. یك گیلاس دیگر لطفن پر كنید ببینم.


چه دردسر بدهم؟ طولی نكشید كه دو ثلث شیشه‌ی عرق به‌انضمام مقدار عمده‌ای از مشروبات دیگر در خمره‌ی شكم این جوان فاضل و لایق سرازیر شد. محتاج به تذكار نیست كه ایشان در خوراك هم سرسوزنی قصور را جایز نمی‌شمردند. از همه‌ی این‌ها گذشته، از اثر شراب و كباب چنان قلب ماهیتش شده بود كه باور كردنی نیست؛ حالا دیگر چانه‌اش هم گرم شده و در خوش‌زبانی و حرافی و شوخی و بذله و لطیفه نوك جمع را چیده و متكلم وحده و مجلس‌آرای بلامعارض شده است. كلید مشكل‌گشای عرق، قفل تپق را هم از كلامش برداشته و زبانش چون ذوالفقار از نیام برآمده و شق‌القمر می‌كند.


این آدم بی‌چشم و رو كه از امام‌زاده داود و حضرت عبدالعظیم قدم آن‌طرف‌تر نگذاشته بود، از سرگذشت‌های خود در شیكاگو و منچستر و پاریس و شهرهای دیگر از اروپا و آمریكا چیزها حكایت می كرد كه چیزی نمانده بود خود من هم بر منكرش لعنت بفرستم. همه گوش شده بودند و ایشان زبان. عجب در این است كه فرورفتن لقمه‌های پی‌در‌پی ابدن جلو صدایش را نمی‌گرفت. گویی حنجره‌اش دو تنبوشه داشت؛ یكی برای بلعیدن لقمه و دیگری برای بیرون دادن حرف‌های قلنبه.


به مناسبت صحبت از سیزده عید بنا كرد به خواندن قصیده‌ای كه می‌گفت همین دیروز ساخته. فریاد و فغان مرحبا و آفرین به آسمان بلند شد. دو نفر از آقایان كه خیلی ادعای فضل و كمالشان می‌شد مقداری از ابیات را دو بار و سه بار مكرر ساختند. یكی از حضار كه كباده‌ی شعر و ادب می‌كشید چنان محظوظ گردیده بود كه جلو رفته جبهه‌ی شاعر را بوسیده و گفت "ایوالله؛ حقیقتن استادی" و از تخلص او پرسید. مصطفی به رسم تحقیر، چین به صورت انداخته گفت من تخلص را از زوائد و از جمله‌ی رسوم و عاداتی می‌دانم كه باید متروك گردد، ولی به اصرار مرحوم ادیب پیشاوری كه خیلی به من لطف داشتند و در اواخر عمر با بنده مألوف بودند و كاسه و كوزه یكی شده بودیم، كلمه‌ی "استاد" را بر حسب پیشنهاد ایشان اختیار كردم. اما خوش ندارم زیاد استعمال كنم.


همه‌ی حضار یك‌صدا تصدیق كردند كه تخلصی بس به‌جاست و واقعن سزاوار حضرت ایشان است.


در آن اثنا صدای زنگ تلفن از سرسرای عمارت بلند شد. آقای استاد رو به نوكر نموده فرمودند: "هم‌قطار احتمال می‌دهم وزیرداخله باشد و مرا بخواهد. بگویید فلانی حالا سر میز است و بعد خودش تلفن خواهد كرد." ولی معلوم شد نمره غلطی بوده است.


اگر چشمم احیانن تو چشمش می‌افتاد، با همان زبان بی‌زبانی نگاه، حقش را كف دستش می‌گذاشتم. ولی شستش خبردار شده بود و چشمش مثل مرغ سربریده مدام در روی میز از این بشقاب به آن بشقاب می‌دوید و به كائنات اعتنا نداشت.


حالا آش‌جو و كباب‌بره و پلو و چلو و مخلفات دیگر صرف شده است و پیش‌درآمد كنسرت آروق شروع گردیده و موقع مناسبی است كه كباب غاز را بیاورند.


مثل این‌كه چشم‌به‌راه كله‌ی اشپختر باشم دلم می‌تپد و برای حفظ و حصانت غاز، در دل، فالله خیر حافظن می‌گویم. خادم را دیدم قاب بر روی دست وارد شد و یك‌رأس غاز فربه و برشته كه هنوز روغن در اطرافش وز می‌زند در وسط میز گذاشت و ناپدید شد.


شش‌دانگ حواسم پیش مصطفی است كه نكند بوی غاز چنان مستش كند كه دامنش از دست برود. ولی خیر، الحمدالله هنوز عقلش به جا و سرش تو حساب است. به محض این‌كه چشمش به غاز افتاد رو به مهمان‌ها نموده گفت: آقایان تصدیق بفرمایید كه میزبان عزیز ما این یك دم را دیگر خوش نخواند. ایا حالا هم وقت آوردن غاز است؟ من كه شخصن تا خرخره خورده‌ام و اگر سرم را از تنم جدا كنید یك لقمه هم دیگر نمی‌توانم بخورم، ولو مائده‌ی آسمانی باشد. ما كه خیال نداریم از این‌جا یك‌راست به مریض‌خانه‌ی دولتی برویم. معده‌ی انسان كه گاوخونی زنده‌رود نیست كه هرچه تویش بریزی پر نشود. آن‌گاه نوكر را صدا زده گفت: "بیا هم‌قطار، آقایان خواهش دارند این غاز را برداری و بی‌برو برگرد یك‌سر ببری به اندرون."


مهمان‌ها سخت در محظور گیر كرده و تكلیف خود را نمی‌دانند. از یك‌طرف بوی كباب تازه به دماغشان رسیده است و ابدن بی میل نیستند ولو به عنوان مقایسه باشد، لقمه‌ای از آن چشیده، طعم و مزه‌ی غاز را با بره بسنجند. ولی در مقابل تظاهرات شخص شخیصی چون آقای استاد دودل مانده بودند و گرچه چشم‌هایشان به غاز دوخته شده بود، خواهی نخواهی جز تصدیق حرف‌های مصطفی و بله و البته گفتن چاره‌ای نداشتند. دیدم توطئه‌ی ما دارد می‌ماسد. دلم می خواست می‌توانستم صدآفرین به مصطفی گفته لب و لوچه‌ی شتری‌اش را به باد بوسه بگیرم. فكر كردم از آن تاریخ به بعد زیربغلش را بگیرم و برایش كار مناسبی دست و پا كنم، ولی محض حفظ ظاهر و خالی نبودن عریضه، كارد پهن و درازی شبیه به ساطور قصابی به دست گرفته بودم و مانند حضرت ابراهیم كه بخواهد اسماعیل را قربانی كند، مدام به غاز علیه‌السلام حمله آورده و چنان وانمود می‌كردم كه می‌خواهم این حیوان بی یار و یاور را از هم بدرم و ضمنن یك دوجین اصرار بود كه به شكم آقای استاد می‌بستم كه محض خاطر من هم شده فقط یك لقمه میل بفرمایید كه لااقل زحمت آشپز از میان نرود و دماغش نسوزد.


خوشبختانه كه قصاب زبان غاز را با كله‌اش بریده بود، والا چه چیزها كه با آن زبان به من بی حیای دو رو نمی‌گفت! خلاصه آن‌كه از من همه اصرار بود و از مصطفی انكار و عاقبت كار به آن‌جایی كشید كه مهمان‌ها هم با او هم‌صدا شدند و دشته‌جمعی خواستار بردن غاز و هوادار تمامیت و عدم تجاوز به آن گردیدند.


كار داشت به دل‌خواه انجام می‌یافت كه ناگهان از دهنم در رفت كه اخر آقایان؛ حیف نیست كه از چنین غازی گذشت كه شكمش را از آلوی برغان پركرده‌اند و منحصرن با كره‌ی فرنگی سرخ شده است؟ هنوز این كلام از دهن خرد شده‌ی ما بیرون نجسته بود كه مصطفی مثل اینكه غفلتن فنرش در رفته باشد، بی‌اختیار دست دراز كرد و یك كتف غاز را كنده به نیش كشید و گفت: "حالا كه می‌فرمایید با آلوی برغان پر شده و با كره‌ی فرنگی سرخش كرده‌اند، روا نیست بیش از این روی میزبان محترم را زمین انداخت و محض خاطر ایشان هم شده یك لقمه‌ی مختصر می‌چشیم."


دیگران كه منتظر چنین حرفی بودند، فرصت نداده مانند قحطی‌زدگان به جان غاز افتادند و در یك چشم به هم زدن، گوشت و استخوان غاز مادرمرده مانند گوشت و استخوان شتر قربانی در كمركش دروازه‌ی حلقوم و كتل و گردنه‌ی یك دوجین شكم و روده، مراحل مضغ و بلع و هضم و تحلیل را پیمود؛ یعنی به زبان خودمانی رندان چنان كلكش را كندند كه گویی هرگز غازی سر از بیضه به در نیاورده، قدم به عالم وجود ننهاده بود!


می‌گویند انسان حیوانی است گوشت‌خوار، ولی این مخلوقات عجیب‌ گویا استخوان‌خوار خلق شده بودند. واقعن مثل این بود كه هركدام یك معده‌ی یدكی هم هم‌راه آورده باشند. هیچ باوركردنی نبود كه سر همین میز، آقایان دو ساعت تمام كارد و چنگال به‌دست، با یك خروار گوشت و پوست و بقولات و حبوبات، در كشمكش و تلاش بوده‌اند و ته بشقاب‌ها را هم لیسیده‌اند. هر دوازده‌تن، تمام و كمال و راست و حسابی از سر نو مشغول خوردن شدند و به چشم خود دیدم كه غاز گلگونم، لخت‌‌لخت و "قطعة بعد اخرى" طعمه‌ی این جماعت كركس صفت شده و "كان لم یكن شیئن مذكورا" در گورستان شكم آقایان ناپدید گردید.


مرا می‌گویی، از تماشای این منظره‌ی هولناك آب به دهانم خشك شده و به جز تحویل‌دادن خنده‌های زوركی و خوشامدگویی‌های ساختگی كاری از دستم ساخته نبود.


اما دو كلمه از آقای استاد بشنوید كه تازه كیفشان گل كرده بود، در حالی كه دستمال ابریشمی مرا از جیب شلواری كه تعلق به دعاگو داشت درآورده به ناز و كرشمه، لب و دهان نازنین خود را پاك می‌كردند باز فیلشان به یاد هندوستان افتاده از نو بنای سخنوری را گذاشته، از شكار گرازی كه در جنگل‌های سوییس در مصاحبت جمعی از مشاهیر و اشراف آن‌جا كرده بودند و از معاشقه‌ی خود با یكی از دخترهای بسیار زیبا و با كمال آن سرزمین، چیزهایی حكایت كردند كه چه عرض كنم. حضار هم تمام را مانند وحی منزل تصدیق كردند و مدام به‌به تحویل می‌دادند.


در همان بحبوحه‌ی بخوربخور كه منظره‌ی فنا و زوال غاز خدابیامرز مرا به یاد بی‌ثباتی فك بوقلمون و شقاوت مردم دون و مكر و فریب جهان پتیاره و وقاحت این مصطفای بدقواره انداخته بود، باز صدای تلفن بلند شد. بیرون جستم و فورن برگشته رو به آقای شكارچی معشوقه‌كش نموده گفتم: آقای مصطفی‌خان وزیر داخله شخصن پای تلفن است و اصرار دارد با خود شما صحبت بدارد.


یارو حساب كار خود را كرده بدون آن‌كه سرسوزنی خود را از تك و تا بیندازد، دل به دریا زده و به دنبال من از اتاق بیرون آمد.


به مجرد این‌كه از اتاق بیرون آمدیم، در را بستم و صدای كشیده‌ی آب‌نكشیده‌ای به قول متجددین طنین‌انداز گردید و پنج انگشت دعاگو به معیت مچ و كف و مایتعلق بر روی صورت گل‌انداخته‌ی آقای استادی نقش بست. گفتم: "خانه‌خراب؛ تا حلقوم بلعیده بودی باز تا چشمت به غاز افتاد دین و ایمان را باختی و به منی كه چون تو ازبكی را صندوق‌چه‌ی سر خود قرار داده بودم، خیانت ورزیدی و نارو زدی؟ د بگیر كه این ناز شستت باشد" و باز كشیده‌ی دیگری نثارش كردم.


با همان صدای بریده‌بریده و زبان گرفته و ادا و اطوارهای معمولی خودش كه در تمام مدت ناهار اثری از آن هویدا نبود، نفس‌زنان و هق‌هق كنان گفت: "پسرعمو جان، من چه گناهی دارم؟ مگر یادتان رفته كه وقتی با هم قرار و مدار گذاشتیم شما فقط صحبت از غاز كردید؛ كی گفته بودید كه توی روغن فرنگی سرخ شده و توی شكمش آلوی برغان گذاشته‌اند؟ تصدیق بفرمایید كه اگر تقصیری هست با شماست نه با من."


به‌قدری عصبانی شده بودم كه چشمم جایی را نمی‌دید. از این بهانه‌تراشی‌هایش داشتم شاخ درمی‌آوردم. بی‌اختیار در خانه را باز كرده و این جوان نمك‌نشناس را مانند موشی كه از خمره‌ی روغن بیرون كشیده باشند، بیرون انداختم و قدری برای به جا آمدن احوال و تسكین غلیان درونی در دور حیاط قدم زده، آن‌گاه با صورتی كه گویی قشری از خنده‌ی تصنعی روی آن كشیده باشند، وارد اتاق مهمان‌ها شدم.


دیدم چپ و راست مهمان‌ها دراز كشیده‌اند و مشغول تخته‌زدن هستند و شش دانگ فكر و حواسشان در خط شش و بش و بستن خانه‌ی افشار است. گفتم آقای مصطفی‌خان خیلی معذرت خواستند كه مجبور شدند بدون خداحافظی با آقایان بروند. وزیرداخله اتومبیل شخصی خود را فرستاده بودند كه فورن آن جا بروند و دیگر نخواستند مزاحم اقایان بشوند.


همه‌ی اهل مجلس تأسف خوردند و از خوش‌مشربی و خوش‌محضری و فضل و كمال او چیزها گفتند و برای دعوت ایشان به مجالس خود، نمره‌ی تلفن و نشانی منزل او را از من خواستند و من هم از شما چه پنهان با كمال بی‌چشم و رویی بدون آن‌كه خم به ابرو بیاورم همه را غلط دادم.


فردای آن روز به خاطرم آمد كه دیروز یك‌دست از بهترین لباس‌های نو دوز خود را با كلیه‌ی متفرعات به انضمام مایحتوی یعنی آقای استادی مصطفی‌خان به دست چلاق‌شده‌ی خودماز خانه بیرون انداخته‌ام. ولی چون كه تیری كه از شست رفته باز نمی‌گردد، یك‌بار دیگر به كلام بلندپایه‌ی "از ماست كه بر ماست" ایمان آوردم و پشت دستم را داغ كردم كه تا من باشم دیگر پیرامون ترفیع‌رتبه نگردم.

سید محمد على جمالزاده

http://www.dibache.com/

سبك شناسي داستانهاي جمالزاده

سبك شناسي داستانهاي جمالزاده

مجاهد غلامی

 

سبک (STYLE)
استفاده از این تجربه معمول در سبک‌شناسی، که اثر را از سه دیدگاه فکری و ادبی و زبانی مورد بررسی قرار می‌دهد، (شمیسا؛ 1381؛ 23) در سبک‌شناسی آثار داستانی کمی قابل تجدید نظر است.
چرا که مختصّات فکری و اندیشگی داستانهای کوتاه اغلب در حیطه درونمایه و مضمون تحلیل می‌شوند و شگردهای روایت داستان نیز که در حوزه زاویه دید و توصیف و لحن قرار می‌گیرند، سبک‌شناسی داستان را بیشتر متوجّه ویژگی‌های زبانی و بیانی اثر می‌کند.
این مسئله در مورد داستانهای کوتاه سیّد محمّدعلی جمالزاده، که مشخّصه‌های زبانی و ارزشهای بیانی، به خصوص آنجا که صحبت از تأثیرپذیری از متون کلاسیک فارسی نیز در میان آید، بسیار خود را می‌نمایند، حائز اهمیت است.
مشخّصه‌ها و ویژگی‌هایی که آنچنان حضوری در داستانهای نویسنده دارند و کاملاً بازتاب خصایص ذهنی جمالزاده است که یک خط‌شناس معروفی مثل «ویلی برنرت» هم می‌تواند بدون آشنایی با وی، آنها را تنها از روی خط جمالزاده تشخیص بدهد. (مهرین؛ 1342؛ 113)
پس با توجّه به این مسئله که سبک، انحراف از نرم است و ویژگی‌های زبانی و بیانی اثر، آن گاه که حاصل آگاهی و تعمّد آفریننده اثر باشد و بسامد چشمگیری هم داشته باشد، ایجاد سبک می‌کند، (شفیعی کدکنی؛ 1379؛ پنج) به بررسی داستانهای کوتاه و بلند جمالزاده می‌پردازیم.
اما بهتر است در ابتدا، يك نگاه كلي به ارزش كار جمالزاده، يا بهتر بگويم ارزش «يكي بود و يكي نبود»، مشخصه‌ها، توفيق‌ها و تأثيراتي كه بر روند داستان‌نويسي ايراني گذاشت بيندازيم.

«یکی بود و یکی نبود»؛ رئالیسم انتقادی و رکود رمانهای تاریخی
«شمس و طغرا»ی محمّدباقر میرزا خسروی، «عشق و سلطنت» موسی نثری کبودر آهنگی؛ «داستان باستان» میرزا محمّد حسن خان بدیع و «دام گسترانِ» صنعتی‌زاده کرمانی، نخستین و شاخص‌ترین نمونه‌های رمان تاریخی هستند که زمینه‌هایی چون شکست انقلاب مشروطه، مخالفت با هجوم فرهنگ بیگانه، تأیید ضمنی دستگاه حاکم و پذیرش این ژانر نوین از سوی جریانهای فرهنگی و ادبی باعث شد که از تألیف نخستین رمان تاریخی یعنی شمس و طغرا (آرین پور؛ 1379؛ 240) تا سال 1300 هجری شمسی یکی از گونه‌های رایج داستان نویسی ایران گردند.
امّا رمان تاریخی، که خود به تأثیر از ظهور این نوع ادبی در اروپا و به تبع ترجمه‌های رمانهای تاریخی که به خصوص توسط مترجمان پر کار دوره قاجار، از جمله محمّد طاهرمیرزا (1250-1316 هـ.ق) و سردار اسعد بختیاری (1274ـ 1336 هـ.ق)در ایران توّجه نویسندگان را به خود معطوف داشته بود، از حوالی سال 1300 هـ.ش به بعد دیگر نتوانست چندان جایی برای خود باز کند.
رواج و گسترش داستان کوتاه فارسی که با «یکی بود و یکی نبود» سیّد محمّدعلی جمالزاده آغازیده بود، یکی از عواملی است که در کنار عوامل دیگری چون تغییر مناسبات اجتماعی، ظهور احزاب و گرایشهای اجتماعی نو، تأثیر عوامل فرهنگی و ادبی و سست شدن و از دست رفتن عنصر مشوّق حکومتی باعث رکود نسبی رمانهای تاریخی در ایران شده است. (غلام؛ 1381؛ 143)
جالب آنکه، چشمگیرترین دلیل توفیق «یکی بود و یکی نبود» را هم در آن دانسته‌اند که همه ناخودآگاهانه انتظارش را می‌کشیدند؛ یعنی همه (بدون اینکه خود بدانند یا به یکدیگر بگویند) منتظر گردی بودند که گرز داستان‌نویسی جدید را که پیش از این شروع شده ولی هنوز جانیفتاده بود محکم به زمین بکوبد. (همایون کاتوزیان؛ 1382؛ 74)
البته توفیق «یکی بود و یکی نبود» در گرو عوامل دیگری نیز بود، قوّت جنبه ادبی اثر، زبان سهل و ساده و محاوره‌ای آن و چشمگیرتر از همه آنکه با «یکی بود و یکی نبود»، ژانر داستان کوتاه در ادبیات ایران بنیاد گذاشته می‌شود.
از این نکته هم نباید غافل بود که بین مکتب نویسندگانی که جمالزاده آغازگر آن بود و مکتب نوول تاریخی، به غیر از تمایز زبانی، یک فرق اساسی دیگری نیز وجود داشت: هدف مکتب نوول تاریخی، ایجاد یک آگاهی و تفاخر ملی بود و لحن عمومی آن یک لحن قهرمانی و مبالغه‌آمیز بود. وقایع و افسانه‌هایی را که این نویسندگان پرورانده‌اند وقایع بزرگ تاریخی ایران است. با وجود این، نویسندگی جمالزاده و نیز حتّی اخلاق او در درجه اول دارای لحن طنزآلود بود.
هدف او پنهان کردن ضعف و نارساییهای هموطنانشان نیست، بلکه درست برعکس، نمایان کردن آنها است و این نکته‌ای است که از چشمهای «الول ساتن» هم نمی‌تواند پنهان مانده باشد. دیگر، آنکه، داستان ایرانی با آثار جمالزاده، پای در درون دنیای رئالیسم انتقادی می‌گذارد.
جمالزاده حتّی در «دارالمجانین» که بیشتر بر ذهنیات و فردیات استور است تا عینیات و اجتماعیات، باز پای بند رئالیسم است و تنها در «عمو حسینعلی» است که وارد دنیای مدرنیستی می‌شود.
به قول چایکین، تنها با کتاب «یکی بود و یکی نبود» می‌توان به آغاز مکتب رئالیستی نوینی اندیشید که در واقع شالودة جدید و تازه ادبیات بدیع فارسی را نهاده است. تنها از این لحظه به بعد می‌توان از ظهور نوول و رمان در ادبیات هزار ساله ایران سخن راند. زیرا فقط در هنگام مطالعه آثار جمالزاده، کاظمی، خلیلی و دیگران امکانی در اختیار ما گذاشته می‌شود تا به یک تجدّد واقعی در ادبیات ایران ایمان بیاوریم که عاقبت مصمّم گشته خود را از مه اسرارآمیز و از زبان شاعرانه و از گل و بلبل و پروانه‌ای الگووار بی‌شمار رها سازد تا به واقعیت موجود و زنده تکیه کند. (دهباشی؛ 1377؛ 366)
البته چه در داوری چایکین، دیگر مرتبه و سهم دهخدا کمتر از آنچه بوده و مرتبه و سهم جمالزاده بیشتر از آنچه هست ارزیابی شده. نیز این را باید دانست که پیش از جمالزاده، نویسندگانی چون محمّدباقر میرزای خسروی و صنعتی‌زاده کرمانی و میرزا حسن خان بدیع و شیخ موسی نثری، در زمینه داستانهای تاریخی طبع آزمایی کرده‌اند؛ و این همه باعث شده عبدالعلی دستغیب بپذیرد که «جمالزاده داستان کوتاه‌نویسی را گامی پیش‌تر از دهخدا برد همین!» (دستغیب؛ 1356؛ 50)
جمالزاده اگر یک نویسنده رئالیست، بلکه پایه‌گذار سبک رئالیسم انتقادی هم دانسته شده، رئالیست منتقد دوره قاجار و به ویژه برهه‌ای از جریان مشروطه‌خواهی در ایران است.
جمالزاده از استبداد سخن می‌گوید؛ این یعنی رئالیسم. از اوضاع ایران انتقاد می‌کند؛ این هم جنبه انتقادی مسئله. امّا وی از ایران دورة قاجار است که می‌نویسد و انتقاد می‌کند. وی هیچ‌گاه رئالیست منتقد دوره رضاخان، آن گونه که برخی نویسندگان دیگر بودند نشد. و بی‌جهت نیست که هدف طعن و توبیخ امثال آل احمد واقع می‌شود.
در نگاه کلی به شیوة نویسندگی جمالزاده، عموماً آنچه از آن سخن می‌رود همانهایی است که به اجمال بدان پرداخته شد.
ولی شیوه نویسندگی یا سبک جمالزاده در هیئت جزئی نگرانه، موارد بسیاری را در بر می‌گیرد؛ که واکاوی هر کدام از آنها باید با توجّه به این مسائل صورت بگیرد که، جمالزاده فارسی را به صورت آکادمیک و اصولی فرانگرفته بود؛ و آنچه به قلم او می‌رفت آمیزه ذوق وی بود با آنچه از مطالعه متون کلاسیک فارسی و به خصوص نثرهای شاعرانه دریافته بود.
وی، به جز چهارده یا پانزده سال نوجوانی، بقیه عمر یکصد و شش ساله خود را خارج از ایران و به دور از تحوّلات فرهنگی، ادبی و زبانی جامعة ایرانی گذراند.
داستانهایی از سیّد محمّدعلی‌جمالزاده که زمان و مکان وقوع آنها، ایران سالهای پهلویهاست، بیشتر از آنکه محصول تجربه مستقیم نویسنده باشد، ناشی از انطباق دادن مناسبات اجتماعی و فرهنگی دوران قاجار به سالهای پس از آن است.

سبک شناسی داستانهای سیّدمحمّدعلی جمالزاده
آنچه موجب همانندی یا ناهمانندی سبک داستانهای نویسندگان است، از طریق زبان مشخّص می‌شود. زبان نیز آمیزه‌ای از کلمات و جملات است. امّا تنها این کلمات و جملات نیستند که خواننده را تحت تأثیر قرار می‌دهند؛ بلکه چگونگی گفتن یا نحوه کاربرد و انتخاب کلمات و جملات که شیوه نگارش و یا سبک خوانده می‌شود (میرصادقی؛ 1380؛ 502) و می‌تواند در نهایت مورد قبول خواننده واقع شود، در برجسته کردن یک اثر، نقش عمده‌ای دارد.
شیوة گفتن یا شگردی که نویسنده برای نقل داستان خود مورد استفاده قرار می‌دهد، حاصل تصّرف وی در ساختهای مختلف زبانی، بیانی و مشخّصه‌ها و ویژگیهای دیگری است که داستان را تشخّص ویژه‌ای می‌بخشد و آن را به نام نویسندة آن سکّه می‌زند.
داستانهای کوتاه و بلند جمالزاده نیز به خصوص از این منظر قابل توّجه است. در واقع، سبک داستانی جمالزاده، چشمگیرترین و قابل بررسی‌ترین عناصر داستانی آثار وی است؛ که در ساختها و جنبه‌های متعددی می‌تواند مورد واکاوی قرار بگیرد.

1. ساحت زبانی:
استفاده از لغات و اصطلاحات عربی
تربیت دينی جمالزاده و مطالعه کتابهای ادبی، که سرشار از عربی‌بافی‌های فاضل‌مآبانه بوده‌اند باعث شده است جمالزاده نیز با وجود ایرادی که بر جناب شیخ داستان «فارسی شکر است»، در کاربرد عناصر زبان عربی دارد، لغات و اصطلاحات این زبان را مکرر در آثار خود به کار ببرد. آن هم در صورتیکه اغلب، معادلهای فارسی رسا و گویایی برای آنها هست.
به هیچ وجه من‌الوجوه، نعم‌البدل، فی الحقیقه (تلخ و شیرین)؛ بنا علیهذا، مخلا به طبع، لا تعد و لا تحصا (صحرای محشر)؛ کظم غیظ، اسرع وجوه، کأن لم یکُن، به هیچ وجه من الوجوه، رأی العین، علی السّویه، شداد و غلاظ (کهنه و نو)، مالک الرقاب، واجب الطاعه، زاید الوصف، لمحه العین، شهور و سنوات، بالصّراحه، علانیه، مافی الضمیر، کشف الساعه، منخرین، ما نحن فیه (آسمان و ریسمان)1 و ...

استفاده از واژگان فرنگي به خصوص فرانسوي
دوري جمالزاده از ايران و بيگانگي وي با تحوّلات زباني در ايران و برابر نهاده‌ها، عمده‌ترين دلايلي است كه وي را مجبور مي‌كند براي بيان آنچه مي‌خواهد بگويد، از الفاظ اروپايي استفاده كند.
الفاظي مثل اركستر، موزيك، كوران، يونيورسيتي، ژني، فيشيه و ... با آنكه مي‌توانند توسط لغات رساي فارسي برابر نهاده شوند، در زبان داستاني وي به كار مي‌روند.
البته استفاده جمالزاده از واژگان عربي بسيار زيادتر و چشمگيرتر از لغات اروپايي است.

افراط در به كار بردن مترادفها
گو اينكه جمالزاده اصلاً خوش ندارد كه واژه‌اي را تنها به كار ببرد.
وي اغلب لغات و واژگان داستاني را با صفي از مترادف‌ها همراه مي‌كند؛ و كمترين آن اين است كه يك مترادف به همراه واژه بياورد. وي در اين كار به تناسبهاي لفظي ميان واژگان نيز دقّت دارد و از اينكه اين كار، وي را حتّي به بهره‌گيري از لغات عربي بكشاند، واهمه‌اي ندارد.
هول و هراس، سهل و ساده، عاطل و باطل، فحش و دشنام، غصّه و رنج، ماچ و بوسه، سر و كله، علانيه و اشكار، ساكت و صامت (آسمان و ريسمان)؛ نشو و نما (شاهكار)؛ خبط و خطا، غم و غصّه (كهنه و نو)؛ حرص و ولع، خل و ديوانه، جيغ و فرياد، فوت و فن، لخت و عور، حيرت و تعجّب، اطراف و اكناف (يكي بود و يكي نبود)؛ غيظ و غضب، تام و تمام، چاق و فربه (تلخ و شيرين) و...

اتباع
طبعاً كسي كه مي‌خواهد به زبان گفتاري و زبان مردم كوچه و بازار داستان بنويسد، نمي‌تواند به شكستگي‌هاي زباني و اتباع كه در زبان عامّه رايج است بي‌اعتنا باشد.
چنان كه در «چرند و پرند» نيز بسيار به نمونه‌هايي چون دكتر مكتر، شلوغ پلوغ، عقل مقل و بچه مچه بر مي‌خوريم.
«مي‌گويند ببر پيش اين دكتر مكترها؛ من ميگم مرده شور خودشان را ببرد با دواهاشان. اين گرت مرت‌ها چه مي‌دانم چه خاك و خلي است كه به بچم بدهم.» (دهخدا؛ 1341؛‌30)
جمالزاده نيز با بسامد بالايي در داستانهاي خود، از اتباع بهره برده است:
دختر مختر، آل و آشغال، بر و بچه (تلخ و شيرين)؛ كج و كوج، قرض و قوله، لب و لوچه (يكي بود و يكي نبود)؛ لات و لوت، چاله و چوله، لب و لوچه، پرت و پلا (شاهكار)؛ پاره و پوره، قانون و مانون، تق و لق، شر و ور (آسمان و ريسمان)، و ...

اطناب و درازگويي
از مشخّصه‌ها ـ و شايد بهتر باشد بگويم از عيب‌هاي ـ رايج داستان‌نويسي جمالزاده است؛ كه تا حدودي از كاربرد واژه‌هاي مترادف و تنسيق الصفات‌هاست كه ايجاد مي‌شود و گاه بسيار ملال‌انگيز مي‌شود. به عنوان نمونه، در «دارالمجانين» آمده است: «پس از آن كه از همسايگي ما رفتند، باز همان طور با هم رفيق جان جاني در روح در يك قالب مانديم و هنوز هم انيس و مونس و همدم و همراز و در واقع برادر با جان برابر يكديگر بوديم.» (جمالزاده؛ 1331؛ 35) يا، در «بيله ديگ و بيله چغندر» مي‌گويد: عادت هم حقيقتاً مثل گداي سامره و گربه خانگي و يهودي طلبكار و كوت كش (يا به قول تهراني‌ها كنّاس) اصفهاني است كه هزار بار از اين در بيرونش كني از در ديگر تو مي‌آيد.» (جمالزاده؛ 1379؛ 101)

سهوها
جمالزاده در داستانهاي خود اغلب گرفتار سهل انگاري‌هاي لفظي و معنوي شده است؛ كه اغلب آنها مي‌توانسته‌اند با خوانش ديگر باره مثل توسط نويسنده، برطرف شوند. گو اينكه وي حتّي زحمت تأمل ديگر باره بر داستانهايش را به خود نمي‌داده.
در داستانهاي وي دانشجويان از مدرسه بيرون مي‌آيند (جمالزاده؛ 1338؛ 9) و امامزاده را نشان دهان از يكديگر سؤال مي‌كنند. (جمالزاده؛ 1338؛ 96)
در داستان «نمك گنديده»، معلوم نيست كه قماشچي، كدخدا رمضان را ـ با آن تفاوت طبقاتي كه ميانشان هست ـ كجا ديده و كي از زبان وي شنيده كه بايد به جنوبي شهر برود؟ هنگامي هم كه قرار است ـ بنابر گفته كدخدا رمضان ـ به مجرّد رسيدن به جنوب شهر، سراغ شكرالله خان لب شكري بروند، نويسنده كه گرفتار توصيف محله‌هاي جنوبي تهران شده، مسئله را به كلّي فراموش مي‌كند و اصلاً سر و كله كسي به نام شكرالله خان در داستان پيدا نمي‌شود!
در داستان «صحراي محشر» نيز، اگر چه در ابتدا مردگان در حالي كه گوشت رانها و ماهيچه‌شان همه ريخته است و كاسه‌هاي زانويشان خالي و پوك است، به شنيدن صور اسرافيل از گور بر مي‌خيزند، در ادامه، آتش به گوشت بدنشان مي‌رسد و داراي رگ و خون و قلب مي‌شوند!

يا در بخشي از داستان، راوي از شيطان مي‌پرسد كه براي آتش زدن پر وي، كبريت از كجا بياورم؟ (جمالزاده؛ 1332؛ 204) و چند صفحه بعد، آن قدر كبريت فراوان مي‌شود كه با اسراف تمام يك قوطي كبريت را براي آتش زدن يك پر، صرف مي‌كند!
به عقيده منتقدان، «صحراي محشر» نيز مثل ديگر آثار جمالزاده، مجموعه‌اي از اصطلاحات و عقايد و اوهام است. امّا همة اصطلاحات و امثال، هميشه درست به كار نرفته است. چنان كه در بخشي از كتاب آمده است: «بلعم و باعور براي من آتش و بافور نمي‌شود.» (جمالزاده؛ 1323؛ 15) در اين عبارت، تنها مناسبتي كه ميان اجزاي جمله است، همان سجع «باعور» و «بافور» است و بس. زيرا بلعم باعور، نام يكي از كاهنان بني‌اسرائيل است و نام دو تن نيست؛ و با آتش بافور معلوم نيست چه مناسبتي دارد! يا در صحراي قيامت، هاتفي غيبي مي‌گويد: اين جا را وادي اَيمن مي‌گويند. حال آنكه هرگز چنين چيزي نيست؛ و وادي اَيمن نام صحرايي است كه در آن موسي به طلب آتش رفت و نداي الهي به او رسيد.
جايي ديگر نوشته است: دريافتم كه درگاه ايزدي و قاب و قوسين است. اولاً «قاب قوسين»، بدون واو درست است. ثانياً قاب قوسين هرگز ممكن نيست مترادف درگاه ايزدي باشد. (دستغيب؛ 1356؛ 175)
از جمله سهل‌انگاري لفظي داستانهاي جمالزاده نيز مي‌توان به موارد زير اشاره كرد:
يكي و دو كردن ( /يكي به دو كردن) (جمالزاده؛ 1338؛ 148)
حالا چند عمر ( /سال) از عمرش مي‌گذرد؟ (جمالزاده؛ 1379؛ 258)
باز چه نيم كاسه‌اي زير كاسه‌شان است ( /باز چه كاسه‌‌اي زير نيم كاسه‌شان است) (جمالزاده؛ 1379؛ 264)
خدا خودش خر را ديد ( /شناخت) و شاخش نداد (جمالزاده؛ 1379؛ 273)
فاصله آن دو، بعد المشرقين و بعد المغربين است! (جمالزاده؛ 1379؛ 84) گو اينكه جمالزاده آگاه نبوده به قاعدة تغليب، بعد المشرقين، شرق و غرب را در بر مي‌گيرد؛ و استعمال بعد المغربين، علاوه بر حشوِ زايد بودن، غريب هم هست. جوجه را فصل پاييز ( /آخر پاييز) مي‌شمارند. (جمالزاده؛ 1379؛ 160)
سيلي ( /سركه) نقد را به حلواي نسيه ترجيح مي‌دهم. (جمالزاده؛ 1379؛ 124) ديدم توطئه ما دارد مي‌ماسد. دلم مي‌خواست صد آفرين به مصطفي گفته ... (جمالزاده؛ 1337؛ 114) يعني نويسنده «ماسيدن» را در معناي روايي توطئه و كارگر افتادن آن به كار برده!
كوتاه آوردم ( /آمدم) (جمالزاده؛ 1353؛ 95)
آيه الكرسي ( /ياسين) به گوش دراز گوش است. (جمالزاده؛ 1353؛ 105)
زال زال ( / زل زل) امير را مي‌نگريست. (جمالزاده؛ 1353؛ 106)
چنان كه مي‌بينيد، بعضي از اين سهل‌انگاري‌ها شامل تصرّفهاي جمالزاده در امثال عاميانه است. وي با ابيات و مصاريع هم اين گونه كارها را كرده است.
اغلاط املايي نيز در داستانهاي جمالزاده ديده مي‌شود. و اين، جدا از موارد متعددي است كه مي‌تواند به عنوان اغلاط مطبعه‌اي، ناديده گرفته شود.
خود وي نيز به اين مسئله، يعني غلط‌نويسي‌هاي خود اعتراف دارد و آن را نتيجه نداشتن تحصيلات مرتّب در زمينه ادبيات فارسي و آشنايي با اين زبان از طريق مطالعه كتابهاي كهن فارسي مي‌داند.

بهره‌گيري از اصطلاحات، كنايات و امثال عاميانه
از كسي كه داستان را «جعبة حبس صوت گفتار طبقات و دسته‌هاي مختلف يك ملت» مي‌داند (جمالزاده؛ 1379؛ 19) عجيب نيست اگر جلوه‌هاي زبان عوام را در داستانهاي خود به كار بگيرد.
داستانهاي جمالزاده، سرشار از مثل‌ها، كنايه‌ها و تعبيرات عاميانه است. او مي‌كوشد زبان داستان را به زبان محاوره نزديك كند. امّا اغلب گرفتار پرگويي مي‌شود و نوشته‌هايش را به حدّ افراط، از واژه‌هاي عاميانه انباشته مي‌سازد. (ميرعابديني؛ 1383؛ 83)
ادبيات مكتوب، به عنوان منابع بازمانده از روزگار مردم در گذشته و تجلّي‌گاه فرهنگ كساني كه در آن دوره‌ها زيسته‌اند و نمودهاي معيشتي آنها را نويسنده و شاعري از خودشان در آن آثار، بازتاب داده ا‌ست. ما را در شناخت باورهاي خرافي پيشينيان و حتّي ريشه‌شناسي اين گونه باورها، بسيار ياري مي‌رساند.
اين باورهاي عاميانه، به ويژه در حوزه چشم زخم و درمان‌هاي، عاميانه، مجال آن را يافته‌اند تا در داستانهاي جمالزاده نيز حضور يابند.
بسامد استفاده جمالزاده از اين عناصر زندگي عوام در داستانهاي كوتاه و بلند خود، به سبك وي تشخّص داده، از اين منظر، نويسندگاني چون صادق هدايت و به ويژه در آثاري از وي مثل «علويه خانم» را، با آثار او، همانند كرده است.
هر چند داستانهاي نخستين جمالزاده، آن چنان معقول و منطقي از اين عناصر معيشتي و فرهنگي عاميانه بهره مي‌ب‍ُرد كه به دل خواننده مي‌نشست؛ حال آنكه داستانهاي بعدي او، از آن سبك نگارش اوليه دور مي‌افتد؛ و در آنها، كلمات عاميانه، باورها و امثال و كنايات، به تكلّف استعمال مي‌شوند. (آرين‌پور؛ 1379؛ 286) تا جايي كه برخي بر اين باورند كه اگر زياده‌گويي‌هاي جمالزاده در به كارگيري ادبيات شفاهي توده مردم و مثل‌ها و ضرب المثل‌ها و پافشاري‌اش از عنصر روايت و تك صدايي در زاويه ديد نبود، بدون شك يكي از ستارگان داستان‌نويسي فارسي به شمار مي‌رفت. (مهدي پورعمراني؛‌1380؛ 8)
از نمونه‌هاي اين مورد است:
«ولي، فريب اين قارت و قورت‌ها را نمي‌خورديم و توي دلمان مي‌دانستيم جعفرخان چند مرده حلاج است و لولهنگش چقدر آب مي‌گيرد. خودش ذاتاً جوان لوطي و حق و حسابداني بود. ولي ترياك لا ذهب از پا درش آورده بود؛ و آن عرضه و برش سابقش، با دود ترياك، كم كم به هوا رفته بود. با وجود اين، چون مي‌دانستم راه و چاه را خوب مي‌شناسد و كهنه كار است و شايد از دستش برآيد ما را به كرمانشاه برساند، فكر كردم ضرري ندارد دَمش را ببينيم. و چاي و قنداب و ترش بود كه از چپ و راست به نافش مي‌بستم و تعارف هم كه بهاي آب جوي را داشت. هر چه ممكن بود سبزي‌اش را پاك كردم و آن قدر باد در آستينش انداختم كه به خودش هم مسئله اشتباه [/مشتبه] شده بود؛ و راستي راستي تصوّر مي‌كرد به يك كلمة او، خود جنرال باراتوف هم، با كمال افتخار، چمباتمه زده و آتش بافورش را پك خواهد نمود.» (جمالزاده؛ 1379؛ 71)

واژه‌ها و اصطلاحات خاص
يك سلسله تعابير و كلمات هستند كه بسامد بالاي آنها در نثر جمالزاده، باعث تشخّص سبك وي شده است.
جمالزاده «رأس» را براي شمارش هر چه ـ از حيوان و انسان و پشه گرفته، تا انگشت و اداره ـ به كار مي‌برد. معمولاً به جاي «عجيب و غريب»، «غريب و عجيب» مي‌گويد.
«معقول» و «مبلغي» را به عنوان قيد كمّيت، بسيار به كار مي‌برد. و هر جا احساس كند لازم است، پرانتزي در جلو جمله يا عبارت خود باز مي‌كند، و آنچه دل تنگش مي‌خواهد، در آن مي‌ريزد.

2. ساحت بياني
نثر شاعرانه و قطعه‌پردازي‌هاي ادبي
جمالزاده از سجع، جناس، ايهام، مراعات نظير و ... ديگر آرايه‌هاي بلاغي استفاده مي‌كند و گاه چنان جلوه‌هاي شاعرانه را در هم مي‌آميزد كه جملات وي حكم يك قطعة ادبي را پيدا مي‌كند و خواننده را وا مي‌دارد تا باور كند كه نويسنده، براي لحظه‌اي داستان‌نويسي را كنار گذاشته و شروع به انشاسازي و عبارت‌پردازي كرده است:
«بدان و‌ آگاه باش كه استاد زبردست طبيعت، با مقراض قدرت، قطعاتي چند از زربفت و ديباي باغ بهشت را به شكل و اندازة برگ گل، نرمك نرمك بريده و در جويبار قوس و قزح شست و شو داده و به نقش و نگارهاي دلكش آراسته و در قوطي سرخاب و سفيداب مشّاطه‌گري فرشتگان آغشته و از پشت و رو مقداري گرد جمال از پودر دان لم يزلي بر آن افشانده و سپس سرعت نسيم و غنج و دلال شكوفه و چالاكي برق و سبك روحي بوسه را بر آن بسته و به اسم بال و پر، بر اندام نازك من كه گويي مغز صنوبري پيش نيست نشانده، و اسم آن را پروانه گذاشته؛ و چون شعاع آواره و لرزاني كه از قرص ماه آسمان جدا شده باشد، آزاد و وارسته و دلشاد، در باغستان گيتي رها ساخته. و تصوّر نمي‌كنم كه به جز همين بودن و جلوه نمودن، وظيفة ديگري بر پروانه نوشته شده باشد.» (جمالزاده؛ 1379؛ 82)
بخشهايي از داستان «فارسي شكر است»، واقعاً آدم را به ياد نوشته‌هاي منشيانة فارسي مي‌اندازد. از جمله «خود چاكرتان هم كه آن همه قمپوز عربي داني در مي‌كرد و چندين سال از عمر عزيز، زيد و عمرو را به جان يكديگر انداخته و به اسم تحصيل، از صبح تا شام به اسامي مختلف، مصدر ضرب و دعوي و افعال مذمومة ديگر گرديده و وجوه صحيح و سالم را به قول بي‌اصل و اجوف اين و آن و وعده و وعيد اشخاص ناقص العقل، متصل به اين باب و آن باب دوانده و كسرشأن خود را فراهم آورده و حرفهاي خفيف شنيده و قسمتي از جواني خود را به ليت و لعل و لا و نعم و صرف جر و بحث و تحصيل معلوم و مجهول نموده بود، به هيچ نحو از معاني بيانات جناب شيخ، چيزي دستگيرم نمي‌شد.» (جمالزاده؛ 1379؛ 37)

وابسته‌هاي عددي
كسي كه با ديوان حافظ قرين است و بسيار بار از زبان خواجه شنيده است كه «محتاجم؛ از براي خدا يك شكر بخند!» طبيعي است كه در داستانهاي خود نيز از اين گونه رسم و راه بلاغي ـ كه به خصوص در سبك هندي رايج است، و «وابسته‌هاي عددي»‌اش نام نهاده‌اند (شفيعي كدكني؛ 1376؛ 45) استفاده كند: راستي كه يك طويله خري! (جمالزاده؛ 1338؛ 152)

تشبيه
در داستانهاي جمالزاده، به خصوص آن جا كه پاي توصيف در ميان است، خيلي اتّفاق مي‌افتد كه به تشبيه بر بخوريم. اغلب اين تشبيه‌ها، مركّب هستند؛ و گاه تشبيه در تشبيه هم به چشم مي‌آيد.
در تشبيهات جمالزاده، سر و كار ما بيشتر با طرفين محسوس است؛ كه گاه به خاطر تغيير مناسبت‌هاي اجتماعي و رسم و راه‌هاي معيشتي براي خواننده امروزي چندان ملموس نيست.
«... چند نفر فرّاش سرخ‌پوش و شير و خورشيد و كلاه، با صورتهاي اخمو و عبوس و سبيلهاي چخماخي از بناگوش در رفته‌اي كه مانند بيرق جوع و گرسنگي، نسيم دريا به حركتشان آورده بود، در مقابل ما، مانند آيينه دق، حاضر گرديدند.» (جمالزاده؛ 1379؛ 30)
«كوههاي پيشكوه لرستان»، از دور مثل خرمنهاي پنبة حلاجي شده به نظر مي‌آمد؛ و درختها كه تك تك گاهي ديده مي‌شد، مثل اين بود كه كف كرده باشند و يا اينكه پشمك به سرشان ريخته باشند.» (جمالزاده؛ 1379؛ 73)

مراعات النظير
استفادة جمالزاده از كلماتي كه روابطي با يكديگر دارند، به ويژه در بخشهايي از داستان كه حالت اديبانه به خود گرفته است، به نظر مي‌رسند.
«... امروز با موهاي ريخته و صورت پر چروك و لو برآونگون، چون شتر پير بار به دوشي، با كوهان ريش و دست و پاي پر آبله و زانوي پينه بسته و با تخم و لخمي كه لخته لخته به غارت خارهاي مغيلان روزگار رفته، كشان كشان خود را به آبشخور نيم قرن پيش خود رسانيده است، و نقداً چند روزي در آنجا زانو به زمين زده است تا سيخك ساربان، فردا او را به كدام سو براند، و شتردار روزگار، مهارش را به كجا بكشاند.» (جمالزاده؛ 1380؛ 118)

سجع
از نمونه‌هاي سجع‌پردازي جمالزاده است:
«تو مفعول ابدي را با معقولات احدي چه كار.» (جمالزاده؛ 1337؛ 89)
«ديدم كارم ساخته و قافيه‌ام باخته است.» (جمالزاده؛ 1337؛ 51)
«منظره‌اش هموم‌انگيز و نسيمش سموم‌آميز است.» (جمالزاده؛ 1337؛ 56)

تنسيق الصفات
رديف كردن صفت‌ها پشت سر يكديگر، مخصوصاً در شخصيت‌پردازي داستانهاي جمالزاده جلب توجّه مي‌كند. يعني جمالزاده تمام همّ و غم خود را از پرداختن به درون افراد به وصف بيرون افراد، متّكي بر صفات متوالي، معطوف داشته است.
«رئيس اداره‌مان آدم نازنيني بود. اهل ذوق و شوق، درويش صف، عارف مسلك، صوفي مشرب، با همه آشتي،‌از جدل بيزار، بي‌قيد و اذيت و آزار.» (جمالزاده؛ 1379؛ 70)
«جواني لات و لوت و آسمان جل و بي‌دست و پا و پخمه و گاگول و تا بخواهي بدريخت و بدقواره.» (جمالزاده؛ 1337؛ 52)
گذشته از این موارد، جناس و تلمیح به حوادث و اشخاص و پدیده‌های تاریخی نیز در سبک‌شناسی آثار نویسنده؛ قابل بررسی‌اند.

نمونه‌های جناس
انکر و منکر، قیام قیامت، تام و تمام، زار و نزار، خالص خلّص و ...

نمونه‌های تلمیح:
لنینگراد، صادق هدایت، کله اشپختر، سایه روشن و ... (مهرور؛ 1380؛ 25)

3. ساحت نحوی
به کاربردن افعال به وجه وصفی
جمله‌های متعدد با واسطة افعالی که به وجه وصفی ساخته شده‌اند، اغلب بدون واو عطف در داستان جمالزاده، گاه درک مطلب را بسیار پیچیده می‌کند و موجب ملال می‌شود.
حال آنکه جمالزاده می‌توانسته با تجدید نظر در آنها و تبدیلشان به جمله‌های کوتاه با افعال تام، به آنها ساخت و بافت مناسبی بدهد.
«از قراری که بعدها معلوم شد، حاج شیخ بدون فوت وقت، فوراً همان عبای کذایی را زیر بغل گرفته و کار هرگز نکرده کرده، یکسر به دارالحکومه رفته، به افاده و بی‌اعتنایی پیشخدمت وقعی نگذاشته، مانند آدمی که به نوکر خود حرف بزند گفته بوده است: د، زود به آقا خبر بده که حاج شیخ سقط فروش می‌خواهد خدمت برسد.» (جمالزاده؛ 1379؛ 41)
«عصر گاهان هنوز نیم ساعت از روز باقی بود که قلتشن دیوان پس از حمام گرم و نرم و مشتمال مضبوطی، موها را گلاب زده و سر و صورت را صفا داده، سر تا پا لباس نو پوشیده، ارسی برقی برپا کرده، عصای عاج سر طلا به دست گرفته، تمام نوکرهای خود را پشت سر انداخته، از منزل خود بیرون آمد، که برای جشن پذیرایی به عمارت نوساز خود برود.» (جمالزاده؛ 1379؛ 144)
در نثرهای کهن فارسی، خودداری از کاربرد افعال وصفی، یکی از علل زیبایی سخن و آهنگ کلام بوده است. (دستغیب؛ 1356؛ 178)امّا بهره‌وری جمالزاده از این گونه افعال برای پرداخت جمله‌ها، زبان وی را از رسایی و انسجامی که می‌توانسته داشته باشد، بی‌بهره می‌‌کند.

افعال خاص
یکی از مواردی که در ساحت نحوی سبک‌‌شناسی داستان‌‌های جمالزاده جلب نظر می‌‌کند، توجهّی است که او به استفاده از گونه‌‌ای افعال دارد.
وی عموماً به جای ساختهای «شدن»، از ساختهای «گردیدن» و به جای ساختهای «کردن» از ساختهای «نمودن» و «ساختن» استفاده می‌‌کند.
«از هر سو صدای شکایت و ملالت مردم بلند گردید.» (جمالزاده؛ 1379؛ 171)
«... دنیا دارای تقویم عمومی مشترکی گردیده بود ‌که مزایای بسیاری داشت و هر سال و هر ماهی مرتباً در فلان روز هفته آغاز می‌گردید و کار معاملات و ادارات را بسیار سهل ساخته بود. ‌(جمالزاده؛ 1379؛ 159)
«زینا از نویسندگان و شعرا و حتی گاهی از فلاسفه و حکمای فرنگ صحبت می‌‌داشت و جمله‌‌هایی از آنها به زبان جاری می‌‌ساخت.» (جمالزاده؛ 1353؛ 21)
«دامن خود را به چابکی او خلاص نموده، زد به چاک و حالا ندو و کی بدو.» (جمالزاده؛ 1323؛8)
«محض خالی نبودن عریضه، با چایی، مقدار معتنابهی نان روغنی صرف می‌‌نماید.» (جمالزاده؛ 1379؛ 120)
دو مورد زیر نیز از کتاب «بررسی داستان امروز از دیدگاه سبک و ساختار»، به ساحت نحوی داستانهای جمالزاده افزوده می‌‌شود:

استعمال نشانه مفعولی «را» بعد از مضاف‌‌الیه جزء نخستین فعل مرکّب
چیزی جلب نظرم را کرد.» (جمالزاده؛ 1379؛ 33)
«قلبم با کمال شدت بنای زدن را گذاشت.» (جمالزاده؛ 1379؛ 97)
«جلب توّجه را می‌‌نمود. (جمالزاده؛ 1337؛ 10)

به‌كار بردن افعال به‌جاي يكديگر در زمانهاي مختلف
مهمانها سخت در مخذور گير كرده و تكليف خود را نمي‌دانند (/نمي‌دانستند)، از يك طرف بوي كباب تازه به دماغشان رسيده است (/بود) و ابداً بي‌ميل نيستند (/نبودند) ولو به عنوان مقايسه باشد، لقمه‌اي از آن چشيده، طعم و مزة غاز را با بره سنجيد. (جمالزاده 1378، 175)

4. استشهاد به آیات و احادیث
توجّهی که جمالزاده به متون کلاسیک فارسی دارد و تأثیری که به خصوص از نثر فنی و منشیانه گذشته پذیرفته است، باعث می‌‌شود ویژگیهای سبکی داستانهای وی شبیه ویژگیهای سبکی آثار کهن گردد.
از جمله، وی، به ویژه در داستان «صحرای محشر»، آیات و احادیث متعددی را در داستان وارد، و به جهت تأکید بر باورداشت معنا، به آنها استناد می‌‌کند.
مسلماً پرورش جمالزاده در خانواده‌‌ای که پدر، یک واعظ خوش صحبت است که شرح منابرش نشان از بهره‌‌وری وی از گنجینه خوبی از آیات و احادیث و روایات دینی دارد، دلیل عمده‌‌ای بر آشنایی وی با این جنبه‌‌های مذهبی است؛ که گاه حل و درج آنها در داستانهای نویسنده چنان است که زبان وی را در حدّ یک وعظ و خطابه جلوه‌‌گر می‌‌کند.
هر چند، وی به خاطر همین تربیت دینی و اعتقادات مذهبی است که نمی‌‌تواند برداشتی دیگرگونه از عناصر دینی داشته باشد؛ و اگر کتابهایی چون «صحرای محشر» را با هدف نشان دادن خطای قلم صنع، به رشته تحریر درآورده، نتوانسته چندان در این کار توفیقی بیابد. (دستغیب؛ 1356؛ 108)
برخلاف اغلب اين طايفه، پربي‌اطلاع نبود؛ و گفت: مگر در قرآن نخوانده‌اي كه ان‌ّ الله يصطفي من الملئكه ر‌ُس‍ُلاً (جمالزاده، 1323، 25)
«چنین آدمیزادی دو پایش را در یک کفش (هر چند پایش برهنه بود) کرده بود که من در دار دنیا به این حدیث نبوی عمل کرده‌‌ام که من بشر‌ّنی بخروج الصفر بشرته بالجنه؛ یعنی هر کس آخر ماه صفر را به من مژده بدهد من هم مژده بهشت به او می‌‌دهم. (جمالزاده؛ 1323؛ 98)

5. بهره‌‌گیری از جلوه‌‌های ادبیات منظوم فارسی در داستانها
جمالزاده خود معتقد است که «مانند هر ایرانی شیر پاک‌خوردة دیگری دوستدار شعرم و ذرّت را به اسم عصای پیران و قوّت جوانان و خربزه و خیار را به عنوان تنگ طلا و تاج گل به سر، از اوان طفولیت به همراهی شعر و آواز چشیده‌‌ام، و همواره مانند صیادان مروارید عمان، در امواج غلتان شعر غوطه‌‌ور بوده‌‌ام.» (مهرین؛ 1342؛ 71)
توجّه جمالزاده را به مباحث شعر و شاعری، از اختصاص مضامین برخی از داستانهای خود به این مسائل و نوشتن مقاله‌‌های بسیاری در این زمینه، می‌‌توان فهمید.
در ادامه باید گفت که وی در جزئیت داستانهای خود نیز مکرر به این مسئله توجّه دارد که جلوه‌‌های ادبیات منظوم فارسی را به خدمت بگیرد. و این همه، از علاقة وی به شعر دری حکایت دارد.
بهره‌‌گیری وی از ابیات و مصاریع فارسی، به گونه‌‌های مختلفی صورت می‌‌گیرد.
ابیات و مصاریع، بدون تصّرف و بر سبیل استشهاد نقل می‌‌شوند؛ در ابيات و مصاريع تصرفهاي آگاهانه مي‌شود و گاه نقل آنها از حافظه، باعث تصّرفهای ناآگاهانة نویسنده در اشعار می‌‌شود؛ ابیات و مصاریع به گونة حل و درج، مورد استفاده قرار می‌‌گیرند؛ و گاه خود نویسنده، طبع خود را در سرودن شعر و تصنیفهای کوتاه می‌‌آزماید.
«مرد حسابی! شکوفه‌‌ای هستم جاندار و سیّار و برای آن خلق شده‌‌ام که قشنگ و زیبا و مظهر حسن و جمال باشم و جلوه بکنم و عشوه بفروشم. گر تو نمی‌‌پسندی، تغییر ده قضا را!» (جمالزاده؛ 1379؛ 83)
«... از این نکته عالی غافلید که فرضاً اگر روز برای زحمت کشیدن است. شب برای لذت بردن است؛
شب شکار صید معنی می‌‌توان کردن که روز ـ این غزال از سایه خود هر زمان رم می‌‌کند.» (جمالزاده؛ 1379؛ 88)
«چه بسا اشخاص بی‌‌سواد امّی که به مکتب نرفته مسئله آموز صد مدرس شده‌‌اند و به اثبات رسانیده‌‌اند که عقل چیز دگر و مدرسه چیز دگر است.» (جمالزاده؛ 1381؛ 199)
در میان ادبیات و مصاریعی که جمالزاده بر سبیل اقتباس، تضمین، حل و درج و ... از آن بهره برده، غزلیات حافظ و مثنوی مولوی و رباعیات خیام سهم ویژه‌‌ای دارند.
گلستان سعدی و جملات مسجّع و آهنگین آن نیز که چیزی کم از شعر ندارد و آهنگ ترکیبات آن چنان است که غالباً و یا احیاناً با پس و پیش کردن بعضی کلمات و افعال، مصراعهای تمام از کار بیرون می‌‌آید. (بهار؛ 1375؛ 128) بسیار مورد توجّه نویسنده است.
هر چه باشد گلستان سعدی، از جمله کتابهایی است که وی در کودکی هر چند به نفنّن و تفریح سراغ آن می‌‌رفته و به تقلید از آن قلمی هم می‌‌زده و در مکتبخانه‌‌ها نیز گهگاه به حفظ کردن صفحاتی از آن مجبور می‌‌شده. (جمالزاده؛ 1378؛ 53)
«چنان مستشان می‌‌کند که دامنشان یکسره از دست می‌‌رود.» (جمالزاده؛ 1337؛ 20)
‌«خانم فردوس را دیدم که در گوشه‌‌ای تنها و بی‌‌صدا مانند جوکیان نشسته بود و به اصطلاح سر به جیب مراقبت فرو برده، معلوم بود که باز طیّاره سریع‌‌السیر اندیشه‌‌اش در مناطق گرم و سرد جهان پهناور در جولان است.» (جمالزاده؛ 1379؛82)

6. بیان طنزآلود
طنز و هجو و هزل، مفاهیمی نیستند که امروزه شناخته شده باشند. گذشتگان نیز با این معانی آشنایی داشته‌‌اند؛ و اتفاقاً ادبیات فارسی در این زمینه نیز چهره‌‌های شاخصی چون عبید زاکانی و سعدی (البته در حجم کوچکی از کلّیات نظم و نثر) و ایرج میرزا و دهخدا را به خود دیده است. با این همه، این معانی برای قدما به عنوان شکلهای ادبی به حساب نیامده و اغلب هم، هجو و هزل است که مورد بررسی آنها قرار گرفته.
صاحب «بدایع الافکار فی صنایع الاشعار»، در تعریف مدح و مدحت، هجو و هجا، جد و هزل، مطایبه را نیز از قلم نینداخته. (کاشفی؛ 1369؛ 82) تا آنجا که اشعار بواسحق اطعمه و نظام الدین قاری را، که از نظر مهدی اخوان ثالث، «نقیضه» است و نهایت ما حصل آن، ادخال سرور در قلب مؤمنین (اخوان ثالث؛ 1374؛ 122)، بهترین نمونه‌‌های تتّبع در مطایبات می‌‌داند.
امروزه عموماً برای هجو و طنز و هزل و فکاهه، معانی مشخّصی ارایه داده‌‌اند. هجو را به تمسخر گرفتن عیبها و نقصها به منظور تحقیر یا تنبیه و از روی غرض شخصی تعریف کرده‌‌اند. یعنی معنایی درست مخالف مدح. طنز، یعنی به تمسخر گرفتن عیبها و نقصها به منظور تحقیر یا تنبیه و از روی غرض اجتماعی. بدین ترتیب طنز، صورت تکامل‌یافته هجو می‌‌شود. هزل ضد جدّ است؛ شوخی رکیکی است به منظور تفریح و نشاط، در سطحی محدود و خصوصی. دست آخر، فکاهه، یعنی شوخی معقول، به منظور تفریح و نشاط، در سطحی نامحدود و عمومی. از این رو، فکاهه نیز صورت تکامل یافته هزل می‌‌شود. (صلاحی؛ 1376؛ 5)
طنز، محصول شرایط اجتماعی خاصّی است که مستقیم گویی را بر نمی‌‌تابد.
وقتی طبقات فرادست، هیچ گونه اعتراض و پرخاش و انتقاد مستقیمی را تحمّل نمی‌‌توانند کرد، طنز به خاطر لطافتی که در شکل بیان و ارایه مطلب دارد، روحیه خشن و غیر قابل انعطاف را وادار به شنیدن و اندیشیدن می‌‌کند.
همچنین، در مستقیم گویی معمولاً حالت شعار وجود دارد. شعاردهی و شعارگویی زمان خاصّی دارد و از آن زمان که بگذرد، دیگر تأثیری که باید داشته باشد، ندارد. (مهدی‌‌پور عمرانی؛ 1380؛ 112)
در واقع «طنز همیشه به تفاوت میان وضعیت ـ چنان که هست و چنان که باید باشد ـ به شدّت آگاه است. طنزپرداز غالباً در اقلّیت است، امّا در موقعیتی نیست که بتواند آشکارا مطرود باشد برای اینکه او موفّق باشد، جامعه بايد برای آرمانهای مورد تأیید او، احترامی هر چند ظاهری قائل باشد. اگر چنین شود، او جایگاهی می‌‌یابد ظریف‌‌تر، و بالقوّه، مؤثّرتر از کسی که صرفاً نکوهنده پلیدیهاست. آنگاه، او بهتر می‌‌تواند از تفاوتهای میان ظاهر و باطن بهره گیرد؛ و به ویژه، از سالوس و ریا پرده بردارد. ریاکار پوست نازک‌‌تر از کسی است که آشکارا پلید است. دومی، چیزی برای نهان کردن ندارد، و اولی همه چیز آبروی او در گرو همین نهانکاری است. او ظاهراً پایبند آرمانهایی است که در باطن آنها را نادیده می‌‌گیرد یا رد می‌‌کند.» (پلارد؛ 1381؛ 7)
کمی پیش از سیّدمحمّدعلی جمالزاده، علی‌اکبر دهخدا از این حربه برای انتقاد از ناهنجاریهای اجتماعی و سیاسی بهره برده است؛ و از این منظر نیز بر جمالزاده، که وامدار ساده‌‌نویسی و عامیانه‌‌پردازی دهخدا هم هست، تأثیر گذاشته است.
جمالزاده، مکرر می‌‌گوید که داستانهایش را برای تفریح خاطر خوانندگان و عبرت‌‌آموزی ایشان می‌‌نویسد؛ و از طرفی، روحیه محافظه‌کارانه‌‌ای که در انتقاد دارد، وی را وا می‌‌دارد تا برای اصلاحگری و برملا ساختن نقصها و عیبها و مبارزه با موهومات و خرافات، داستانهای خود را به شیوة طنز آلودی روایت کند. البته طنز جمالزاده مانند طنز هدایت، تلخ و گزنده نیست و حتّی چنان نیست که بر دیگر آثار جمالزاده، از مقاله و نقد و نظر سایه انداخته باشد. حال آنکه ریشخند هدایت را می‌‌توان حتّی در جمله‌‌های کوتاهی که این طرف و آن طرف از وی به یادگار مانده، دید.
در داستانهای جمالزاده، طنز یا در کلام راوی است، یا در توصیف کنش‌‌های مردم، یا در شرح موقعّیتها و محیطهای پیرامون افراد. (پارسی‌‌نژاد؛ 1382؛ 55)
طنزي كه در اغلب داستانهاي جمالزاده حضور دارد، طنزي شاد است، كه موجب لذت و سرخوشي مي‌شود.
به خصوص در داستانهای لطیفه‌واری مثل «غمخواران ملّت» و «کباب غاز»، روایت طنزآلود و پایان خوش داستان، آمیزه‌‌ای برای تفریح خوانندگان می‌‌شود.
«یکی بود و یکی نبود»، به خصوص در کنار قوّتهایی که دارد، از این دیدگاه نیز از دیگر آثار جمالزاده متمايز است. یعنی واقعی‌‌ترین طنز را در معنای درست کلمه باید در داستانهای این مجموعه سراغ گرفت. طنزی که با انتقاد از ناهنجاریها و نابسامانیها درآمیخته، و علاوه بر آنکه مخاطب را به نشاط می‌‌آورد، وی را به درنگ و تأمل وا می‌‌دارد.
اما داستانهای دیگر جمالزاده، به خصوص داستانهای اخیر وی که در سالهای ماندگاری در ژنو پرداخته شده‌‌اند، طنز را در هیئت دشنام و ناسزا و ردیف کردن مشتی صفتهای ناساز، ارائه می‌‌کنند. جمالزاده در واقع می‌‌خواهد با این تدبیر، خواننده را به خنده بیندازد؛ بی‌‌توجّه به آنکه مرز بین والایی و ابتذال طنزنویسی و دشنامگویی، بسیار باریک است.
گروهی این نکته را در نمی‌‌یابند؛ و فکر می‌‌کنند که بر شماری صفات تنفرآور فلان اداری يا مهمان بازرگان با سیاستمدار، به وجود آورنده طنز است. ولی این فکر، درست نیست. زیرا برشماری چگونگیهای نفرت‌‌آور تأثير‌ي عاطفي در شنونده و خواننده ندارد؛ و چه بسا تصوير ساده و مجس‍ّم كنندة صحنه‌هاي خنده‌آور، بر طومارها نوشته دشنامگویانه برتری پیدا می‌‌کند. دخالت مستقیم نویسنده در بیان حالات درونی و بیرونی آدمهای داستانی، جوهر طنز نوشته را می‌‌گیرد، و آن را بی‌‌اثر می‌‌سازد. (دستغیب؛ 1356؛ 182)
در آثار جمالزاده، به خصوص بخشی از داستان «بیله دیگ و بیله چغندر»، که ذیل فصلی از کتاب «دلاک فرنگی»، نابه‌هنجاریهای اجتماعی ایرانیان را با بیانی نمکین روایت می‌‌کند و به انتقاد از آنها می‌‌پردازد، از نظر طنزآلودی بیان جمالزاده، چشمگیر تلقی می‌‌شود.

کتابنامه:
آرین پور، یحیی؛ از صبا تا نیما؛ چاپ هفتم؛ جلد دوّم؛ تهران؛ زوّار؛ 1379.
آرین‌‌‌‌پور، یحیی؛ از نیما تا روزگار ما؛ چاپ سوم؛ تهران؛ زوّار؛ 1379.
اخوان ثالث، مهدی؛ نقیضه و نقیضه‌‌سازان؛ به کوشش ولی الله درودیان؛ تهران؛ زمستان؛ 1374.
بهار، محمّدتقی؛ سبک‌شناسی؛ چاپ هشتم؛ جلد سوم؛ تهران؛ امیرکبیر؛ 1375.
پارسی‌‌نژاد، کامران؛ نقد و تحلیل و گزیده داستان‌‌های سیّدمحمّدعلی جمالزاده؛ چاپ دوم؛ تهران؛ روزگار؛ 1382.
پلارد، آرتور؛ طنز؛ ترجمه سعید سعیدپور؛ تهران؛ مرکز؛ 1378.
جمالزاده، محمّدعلی؛ سر و ته یک کرباس؛ تهران؛ سخن؛ 1380.
جمالزاده، محمّدعلی؛ یکی بود و یکی نبود؛ تهران؛ سخن؛ 1379.
جمالزاده، محمدعلي؛ تلخ و شيرين، تهران، سخن، 1379.
جمالزاده، محمّدعلی؛ آسمان و ریسمان؛ تهران؛ سخن؛ 1379.
جمالزاده، محمّدعلی؛ قصه ما به سر رسید؛ تهران؛ سخن؛ 1379.
جمالزاده، محمّدعلی؛ قلتشن دیوان؛ تهران؛ سخن؛ 1378.
جمالزاده، محمّدعلی؛ برگزیده آثار سیّد محمّدعلی جمالزاده ؛ به کوشش علی دهباشی؛ تهران؛ سخن؛ 1378.
جمالزاده، محمّدعلی؛ خاطرات سیّد محمّدعلی جمالزاده ؛ به کوشش ایرج افشار و علی دهباشی تهران؛ سخن؛ 1378.
جمالزاده، محمّدعلی؛ قصه‌های کوتاه برای بچه‌های ریشدار؛ تهران؛ کانون معرفت؛ 1353 .
جمالزاده، محمّدعلی؛ کهنه و نو؛ تهران؛ کانون معرفت؛ 1338.
جمالزاده، محمّدعلی؛ شاهکار؛ جلد دوم؛ تهران؛ بی‌‌جا؛ 1337.
جمالزاده، محمدعلي، عمو حسينعلي، چاپ دوم، تهران، بي‌جا، 1336.
جمالزاده، محمّدعلی؛ معصومه شیرازی؛ تهران؛ کانون معرفت؛ 1333.
جمالزاده، محمّدعلی؛ راه آب نامه؛ تهران؛ کانون معرفت؛ 1326.
جمالزاده، محمّدعلی؛ صحرای محشر؛ تهران؛ کانون معرفت؛ 1323.
جمالزاده، محمّدعلی؛ دارالمجانین؛ تهران؛ کانون معرفت؛ 1321
دستغیب، عبدالعلی؛ نقد آثار محمّد علی جمالزاده؛ تهران؛ چاپار؛ 1356.
دهباشی، علی؛ یاد محمّدعلی جمالزاده؛ چاپ اول؛ تهران؛ ثالث؛ 1377.
دهخدا، علی‌‌اکبر؛ چرند و پرند؛ تهران؛ سازمان کتاب‌‌های جیبی؛ 1341.
شفیعی کدکنی، محمّدرضا؛ موسیقی شعر؛ چاپ ششم؛ تهران؛ آگاه؛ 1379.
شفیعی کدکنی، محمّدرضا؛ شاعر آینه‌‌ها؛ چاپ چهارم؛ تهران؛ آگاه؛ 1376.
شمیسا، سیروس؛ سبک‌شناسی شعر؛ چاپ هشتم؛ تهران؛ فردوس؛ 1381.
صلاحی، عمران؛ طنزآوران امروز ایران؛ چاپ ششم؛ تهران؛ مروارید؛ 1376.
غلام، محمّد؛ رمان تاریخی (سیر و نقد و تحلیل رمان‌‌های تاریخی فارسی 1284 ـ 1332)؛ تهران؛ چشمه؛ 1381.
کاشفی، کمال‌‌الدین حسین واعظ؛ بدایع الافکار فی صنایع الاشعار؛ ویراسته میر جلال‌‌الدّین کزّازی؛ تهران؛ مرکز؛ 1369.
مهدی‌‌پور عمرانی، روح‌‌الله؛ آتش زیر خاکستر؛ چاپ اول؛ تهران؛ مهرانشهر؛ 1380.
مهرور، زکریا؛ بررسی داستان امروز از دیدگاه سبک و ساختار؛ تهران؛ تیرگان؛ 1380.
مهرین، مهرداد؛ جمالزاده و افکار او؛ تهران؛ مؤسسه انتشارات آسیا؛ 1342.
میرصادقی، جمال؛ عناصر داستان؛ چاپ چهارم؛ تهران؛ سخن؛ 1380.

میرعابدینی، حسن؛ صد سال داستان نویسی ایران؛ چاپ سوم؛ چهار مجلّد؛ تهران؛ چشمه؛ 1383
همایون کاتوزیان، محمّدعلی؛ درباره جمالزاده و جمالزاده شناسی؛ چاپ اول؛ تهران؛ شهاب ثاقب؛ 1382.

پی‌نوشت

1. استفاده از اين تعابير، در زبان تيپ‌هايي خاص از مردم زمان وقوع داستانهاي جمالزاده رايج بوده؛ و جمالزاده، پیرو رئالیسم مورد تبعیت خود، آنها را در نوشته‌هایش به کار می‌برده است. لذا، در این موارد، این نه تنها قبح نیست بلکه حسن کار اوست (ادبیات داستانی)

 منبع                  شرکت سوره مهر

دولت آبادی و جمالزاده

محمود دولت آبادی: جمالزاده نماد تلفیق فرهنگ ایرانی و فرنگی بود
 محمود دولت آبادی که صدایش از میان تشویق حاضران مجال شنیده شدن نمی‌یافت، درباره جمالزاده گفت: « او شخصیت قابل مطالعه‌ای برای ما ایرانی‌ها و حتی برای اروپایی‌ها باید باشد. او سمبل و نماد تلفیق آداب، عادت و فرهنگ ایرانی و فرنگی است. جمالزاده نشانی از وحدت در عین دوگانگی است چرا که در دو سرزمین متفاوت و دور از هم پرورش یافته بود؛ اما با سفر او به سوییس هرگز ریشه‌های او در سرزمین مادری‌اش قطع نشد.»
وی ادامه داد: «جمالزاده در سنین 10 یا 11 سالگی به سفارش پدرش به بیروت رفت و سرانجام در سوییس مستقر شد. او به واسطه نامه‌هایش همیشه نکته‌ای را به من یادآوری می‌کرد و آن داشتن نظم، دقت و احساس مسئولیت در برابر دیگران بود که موطن این آداب را در جای به جز فرهنگ اروپایی نمی‌توان یافت. او به واسطه یک دوست قدیمی هر هفته دو نامه برای من می نوشت و من نیز با وجود آن که سعی در پاسخ به موقع نامه‌ها داشتم نمی‌توانستم این نظم را رعایت کنم؛ از این رو یک بار به او نوشتم: من آن دقت، نظم و وقت و تربیت خاصی را که باعث می‌شود شما با چنین نظمی نامه بنویسید نمی‌توانم داشته باشم، من نویسنده‌ای بی‌نظم هستم و نظم خودم را در بی‌نظمی می یابم و اگر نامه نمی‌نویسم به این معنا نیست که ذره‌ای از ارادت من به شما کاسته شده است.»
نویسنده سترگ‌ترین رمان ایران درباره پرورش یافتن جمالزاده و نقش پدر او در تربیت وی خاطرنشان کرد: « پدر جمالزاده که جزو روحانیون مخالف استبداد بود از معدود روحانیونی به شمار می‌آمد که بر خلاف دیگر روحانیون با زبانی غیر قابل فهم حرف نمی‌زد و روی منبر به زبان مردم کوچه و بازار سخن می‌گفت. این ویژگی‌ها از پدر جمالزاده به فرزندش نیز منتقل شده بود او گاه با انگشت ابرهای آسمان را به فرزندش نشان می‌داد و می‌گفت به نظر تو هر کدام از این‌ها شبیه چه چیزی است؟ و بخشی از روح ساده نویسی در نثر جمالزاده وامدار همان و تربیت ویژه است.»
دولت آبادی از جمالزاده به عنوان یکی از سازندگان بستر شکل‌گیری انقلاب مشروطه نام برد و تصریح کرد: «پس از سعدی ادبیات ما در حوزه نثر تا دوره مشروطیت دستاورد قابل توجهی نداشت و به غیر از سبک هندی که در شعر بروز و ظهور یافت نمی‌توان نمونه متفاوتی مثال زد.  مردم روزگار جمالزاده نیز زبان میرزا بنویس‌ها را نمی‌فهمیدند و در چنین دوره‌ای نثر ساده و روان جمالزاده تأثیر قابل توجهی بر زبان مردم گذاشت و همین انقلاب زبانی، تأثیری انکارناپذیر در به وقوع پیوستن مشروطه داشت.»
او درباره معدل کارنامه ادبی جمالزاده گفت: «دو نکته مهم معدل کارنامه ادبی او را رقم می‌زنند: نخست، مستحیل نشدن در فرهنگ غرب و دوم، پافشاری نکردن بر تعصبات شوونیستی. او هر دو ارزش را در هم عجین کرد. از یکی نبرید و در دیگری نیز غرق نشد. او نمود کامل برخورد انسان ایرانی با تمدن غرب است که بدون خودباختگی به کشف و درهم آمیختن ارزش‌های این دو فرهنگ متفاوت پرداخت. از دست دادن اعتماد به‌نفس، آن‌چيزي نيست كه پدر ادبيات نوين ايران به ما توصيه مي‌كند، بلكه يادگيري همراه با تواضع محض و به‌كار بستن آن، ارزشي است كه جمالزاده به ‌ما توصيه مي‌كند و من اين اندرز را از دل و جان پذيرفتم. »
محمود دولت آبادی خاطرنشان کرد: «مردم ایران هر گاه یک قرن فرصت یافته توانسته به یک خودآگاهی تاریخی دست یابد؛ چنان که از زمان ظهور رودکی تا زمان پدید آمدن فردوسی کبیر یک قرن می‌گذرد و ما در شاهنامه شاهد اندیشه‌ای فربه و بس سترگیم که خودآگاهی تاریخی عصر خود را به نمایش می‌گذارد. جمالزاده نیز در عصر خود به عنوان تولید کننده خودآگاهی تاریخی و نگارنده خرد جمعی زمانه خود ایفای نقش می‌کند.»
حرف‌های دولت آبادی تمام می‌شود. لیوان آب را پر می‌کند و در میان تشویق حاضران مجال سرکشیدن لیوان را نمی‌یابد. با شتاب سن را ترک می‌کند و پگاه احمدی جای او را می‌گیرد.
پگاه احمدی-شاعر و منتقد-  داستان «ویلان الدوله»ی جمالزاده را می‌خواند و کلمات جمالزاده آرام آرام در فضای سالن چرخ می‌زنند تا نوبت به میترا الیاتی –سردبیر نشریه اینترنتی جن و پری برسد. الیاتی نامه‌ی خود به جمالزاده را می‌خواند و چنان که می‌گوید انگار جن و پری هم یادگاری از جمالزاده است: «جمالزاده در دیداری به من گفت "جن و پری" یکی از قدیمی ترین و ریشه‌ای‌ترین مضامین داستانی ما ایرانیان است.» و میترا الیاتی هم نام مجله اینترنتی‌اش را می‌گذارد «جن و پری». حالا سالروز تولد«جن و پری» که دیگر یکساله شده است پیوند خورده با درگذشت جمالزاده ی  116 ساله.

 گزيدهاي از مراسم شب جمالزاده در خانه هنرمندان ایران

اين مطالب مربوط به سايت{http://www.jenopari.com} ميبا شد

خلاصه ی داستان بیله دیگ بیله چقندر ق2(جمالزاده)

(( گفتم همه اینها صحیح ولی آخر مستشار شدن شما... گفت " پس گوش بدهید تا برای شما حکایت کنم اگر چه همه را روز به روز در کتاب سیاحت نامه خودم نوشته ام و اگر مایل باشید ممکن است بدهم بخوانید . " گفتم " خیلی ممنون می شوم ولی عجالتاً که فرصتی داریم ممکن است یک تکه از کتاب را برای من از بر حکایت کنید که آخر معلوم شود شخصی که الان چمباتمه زده و چرک مرا کیسه می کند چطور در هشت وزارتخانه ایران و دوایر دولتی مهمه آن مملکت مستشار بوده است . یارو با تک کیسه فتیله های چرکی که روی سینه ام جمع شده بود دور انداخت و یک دولچه آبی روی بدنمان ریخت و گفت : پدر من در همین شهر دلاک و حمامی بود و خود من هم از طفولیت جز حمام و کیسه و صابون و مشتمال چیزی نشناخته ام . درست بیست سال می شود که یکی از اشخاص معروف این شهر ناخوش شد و در فرنگستان هر چه حکیم معتبر بود آوردند و چاره نشد . شخص مریض از قضا روزی به حمامی آمد که من در آنجا کار می کردم و به طمع بخشش و انعام صحیحی مشتمال چاقی جلوش در آمدم . فردا دیدم باز آمد و گفت دیشب پس از شش سال اولین بار معقول کمی راحت خوابیدم و معلوم می شود اثر مشتمال تو است محض تجربه آمدم ببینم . خلاصه از آن روز به بعد هر روز آمد و معلوم شد مشتمال ما داری اثراتی بوده که خود ما هم نمی دانسته ایم . دیگر نون ما توی روغن بود و یارو هر روز اعتقادش درباره ما زیادتر می شد و دیگر به هیچ وجه ول کن معامله نبود تا آنکه آخر در خانه خود حمام کوچکی ساخته و ما را اجیر کرد و در خانه خودش منزل داد و کم کم حکم یکی از اعضای خانه را پیدا کردیم . در این بین زد و دولت ایران خواست مستشار از فرنگستان ببرد . یارو هم انتخاب شد و بنا شد چند نفر دیگر را هم خودش معین کند که در ایران زیر دستش کار کنند و ادارات ایران را رفورم کنند .

 

اول خیلی کوک بود که باید مار را ول کند ولی یک دفعه نمی دانم چطور شد شیطانه به صرافتش انداخت که ما را هم طفیلی خود نموده و به ایران ببرد و محض اینکه از کیسه خودش چیزی مایه نگذارد ما را هم جزو هئیت خود معرفی کرد و ما سخت به خودمان گرفتیم .

 

وقتی که وارد ایران شدیم اگر چه هر روز صبح بایستی صاحب را محرمانه مشتمال کنیم ولی همین که پا را از صحن حمام سر خانه بیرون می گذاشتم برای خودم مسیو و صاحب و دارای حشمت و جاه و جلالی بودم .

 

اول ما را گذاشتند در اداره پستخانه . در فرنگستان هر کس از پستخانه بعضی اطلاعات دارد و مثلاً می داند که فراش پست لباس مخصوصی دارد و هر محله پستخانه ای دارد و سر هر کوچه قوطی پستی هست و ما هم همین ترتیبات را کم و بیش در تهران راه انداختیم و چنان سکه کرد که بیا و ببین . شاه نشان و لقب به ما داد ، روزنامه ها توصیفاتی در حق ما نوشتند ، شعرا قصاید گفتند ، مطرب ها تصنیف ها ساختند و طولی نکشید که اسم ما ورد زبان کوچک و بزرگ شد و از مجلس هم اختیارات وسیعه به ما دادند و چندین وزارتخانه دیگر نیز جسته جسته زیر اداره ما افتاد و ما هم دیگر از سر و بارمان رفورم می بارید و پیشنهاد بود که پشت سر پیشنهاد به مجلس و دولت و دربار می کردیم و قشقره ای راه انداخته بودیم که از دست هیچ تعزیه گردانی بر نمی آمد .

 

ولی این مسئله مشتمال یارو دست بردار نبود . و چون می دانستم فقط اوست که سرش تو کار است و می تواند در موقع تخته ما را آب بدهد مجبور بودم هر روز صبح ، همان وقتی که مسلمان ها نماز می خوانند ، در حمام سر خانه ارباب قدیم خود حاضر شده و با آنکه مقام خودم به مراتب بالاتر رفته بود اغلب با سر و سینه پر از نشان های شیر و خورشید و نشان های علمی رنگارنگ مشغول کیسه کشی و مشتمال شوم . یارو هم مدام سر می جنبانید و لبخند می زد ولی چیزی به روی بزگواری خود نمی آورد و ما هم به همین قرار ))

 

دلاک تعریف می کند که وقتی صاحب پولی شدم تصمیم گرفتم به وطن خود باز گردم زیرا ایرانیان را بی وفا دریافتم .

 

(( طولی نکشید که خودم را صاحب تمولکی دیدم و به یاد یک جمله از کتاب " حاجی بابای اصفهانی " مشهور که در ایران خوانده بودم افتادم که می گوید : ای یاران به ایرانیان دل مبندید که وفا ندارند . سلاح جنگ و آلت صلح ایشان دروغ و خیانت است . به هیچ و پوچ آدم را به دام می اندازند . هر چند به عمارت ایشان بکوشی به خرابی تو می کوشند .

 

دروغ ناخوشی ملی و عیب فطری ایشان است و قسم شاهد بزرگ این معنی . قسم های ایشان را ببینید ! سخن راست را چه احتیاج به قسم است ؟ به جان تو ، به جان خودم ، به مرگ اولادم ، به روح پدر و مادرم ، به سر شاه ، به جیقه شاه ، به مرگ تو ، به ریش تو ، به سلام و علیک ، به نان و نمک ، به پیغمبر ، به اجداد طاهرین پیغمبر ، به قبله ، به قران ، به حسن ، به حسین ، به چهارده معصوم ، به دورازده امام ، به پنج تن آل عبا ، تمام اینها از اصطلاحات سوگند ایشان است که از روح و جان مرده و زنده گرفته تا سر و چشم نازنین و ریش و سبیل مبارک و دندان شکسته و بازوی بریده تا به آتش و چراغ و آب حمام همه را مایه می گذارند تا دروغ خود را به کرسی بنشانند ! این بود که احتیاط را شرط دانسته گفتم خوب است هر چه زودتر دارایی خود را برداشته و به وطن خود بر گردم چون در ماندن ایران هزار گونه خطر ملحوظ بود و کم کم به اخلاق ایرانیان هم کم و بیش آشنا شده بودم و می ترسیدم رندان ناغافل ( غفلتاً ) دست گلی برایمان روی آب بدهند .

 

خلاصه چه دردسر بدهم دار و ندار خودم را پول صلای نقد کردم و به عنوان اینکه مریضم و باید به فرنگستان برای معالجه بروم بار سفر بستم و محض سیر و سیاحتی در ایران خواستم از راه قم و کاشان و اصفهان وشیراز و بوشهر به فرنگستان بر گردم ))

 

دلاک همه مال خود را به پول تبدیل می کند و می خواهد با یک سفر سیاحتی در شهرهای ایران برای همیشه از ایران خارج شود  اما...

 

(( روز حرکت از تهران حقیقتاً تاریخی خواهد ماند . تمام اهل شهر با قبل منقل و باروبنه و خیمه و خرگاه و دستگاه چندین منزل بدرقه کردند ، دروازه ها بستند ، گل ها نثار کردند ، گاو و گوسفندها قربانی کردند ، قصیده ها خواندند ، گریه ها کردند ولی هنوز به قم نرسیده بودم که یک دسته دزد و راهزن سرمان ریخته و دار و ندارمان را بردند و باز علی ماند و حوضش . ولی هر طور بود به هزار ماجرا و قرض و قوله خود را به فرنگستان رساندم و الان پانزده سال است که اولیای دولت علیه ایران شب و روز در اقدام هستند که دزدها را گرفته و اسباب ها را مسترد دارند و هزار بار قول و صد هزار بار وعده داده اند و یک قاز سیاه به دست من نیامده است .

 

در فرنگستان از بی چیزی و گرسنگی مجبور شدم باز مشغول همان شغل سابقم بشوم و چنان که ملاحضه می نمایید ... )) .

 

راوی با شنیدن سرگذشت دلاک فرنگی می گوید بیله دیگ بیله چغندر و در حالی که می خواهد از حمام خارج شود ، دلاک به او جزوه ای می دهد که محتوای آن عبارت بود از یاداشت های دلاک فرنگی از ایران و مردم آن .

 

این جزوء که قریب به صد صفحه می شود دارای فصول متعدد است و ذیلاً محض نمونه فصلی از آن کتاب را در اینجا نقل می نمایم .

 

ملت و دولت ایران :

(( ایرانی ها عموماً متوسطه القامه و گندم گون هستند . زیاد حرف می زنند و کم کار می کنند . خیلی خوشمزه و خنده دوست هستند ولی گریه بسیار می کنند . زبانی دارند که مار را از سوراخ بیرون می کشد . بچه ها کچل هستند و مردها سر را می تراشند و ریش را ول می کنند ولی یک چیزی غریبی که در این مملکت است این است که گویا اصلاً زن در آنجا وجود ندارد . تو کوچه ها دخترهای کوچک چهار پنج ساله دیده می شود ولی زن هیچ در میان نیست . در این خصوص هر چه فکر میکنم عقلم به جایی نمی رسد من شنیده بودم که در دنیا " شهر زنان " وجود دارد که در آن هیچ مرد نیست ولی " شهر مردان " به عمر نشنیده بودم . در فرنگستان می گویند ایرانی ها هر کدام یک حرمخانه دارند که پر از زن است الحق که هموطنان من خیلی از دنیا بی خبرهستند ! در ایران که اصلاً زن پیدا نمی شود چطور هر نفر می تواند یک خانه پر از زن داشته باشد ؟ امان از جهل ! یک روز دیدم تو بازار مردم دور یک کسی را که موی بلند دارد و صورت بی مو . لباس سفید بلند و کمربند ابریشم داشت گرفته اند . گفتم یقین یک زن است و با کمال خوشحالی دویدم که اقلاً یک زن ایرانی دیده یاشم ولی خیر معلوم شد یارو درویشی است . درویش یعنی آواز خوان . چون در ایران " اوپرا " و " تیاتر " ندارند آواز خوان ها توی کوچه ها آواز می خوانند و به جای بلیطی که در فرنگستان برای داخل شدن در تیاتر لازم است در ایران آواز خوان یک پر سبزی به مردم می دهد . قیمت اوپرا هم خیلی ارزان است و اصلاً مجبوری هم نیست ، دادی دادی ، ندادی ندادی .

 

یک روز از یکی ایرانیانی که خیلی با من رفیق بود و دارای چندین اولاد بود پرسیدم پس زن تو کجاست فوراً دیدم سرخ شد و چشم هایش دیوانه وار از حدقه بیرون آمد و حالش به کلی دگرگون شد . فهمیدم خطای بزرگی کرده ام عذر خواستم و از آن روز به بعد فهمیدم که در این مملکت نه فقط زن وجود ندارد بلکه اسم زن را هم نمی توان بر زبان آورد .

 

چیز دیگری که در ایران خیلی غریب است این است که یک قسمت عمده مردم که تقریباً نصف اهل مملکت می شود خودشان را سر تا پا توی کیسه سیاهی می بندند و حتی برای نفس کشیدن هم روزنه ای نمی گذارند و همین طور در همان کیسه سیاه تو کوچه رفت و آمد می کنند . این اشخاص هیچ وقت نباید صدایشان را کسی بشنود و هیچ حق ندارند در قهوه خانه یا جایی داخل شوند . حمامشان هم حمام مخصوصی است و در مجلس های عمومی هم از قبیل روضه و عزا جای مخصوصی دارند . این اشخاص تا وقتی تک تک هستند هیچ صدا و ندایی از آنها بلند نمی شود ولی همین که با هم جمع می شوند غلغله غریبی راه می افتد . به نظرم اینها هم یکجور کشیش ایرانی هستند مثل کشیش های غریب و عجیبی که در فرنگستان خودمان هم هست . اگر کشیش هم باشند مردم چندان احترامی به آنها نمی کنند و حتی اسم آنها را " ضعیفه " گذاشتند که به معنی ناتوان و ناچیز است ))

 

 ashkan419 منتظرات نظرات شما دوستان عزیز برای دلگرمی به ادامه مطالب می باشد .

                              

                                پایان

خلاصه ی داستان بیله دیگ بیله چقندر  ق1(جمالزاده)

 

سلام

    حتماً این داستان بیله دیگ بیله چغندررا بخوانید ، داستان خیلی جالب و شنیدنی است و ما را به یاد داستان کباب و غاز در کتاب دوران دبیرستان می اندازد که شاید برای هر کدام از ما یاد آوره یه خاطره باشد .

 

پس پیشنهاد می کنم حتماً بخوانید .

یکی از داستانهای یکی بود یکی نبود است و داستانی است که در مجموعه یکی بود یکی نبود پیش از همه ، مورد توجه قرار گرفته و از لحاظ محتوا و کمال هنری به عنوان بهترین داستان این مجموعه برگزیده شده است .

 

مختصری از داستان بیله دیگ بیله چغندر :

ماجرا از این جا شروع می شه که راوی داستان ( کسی که داستان را نقل می کند ) در خارج از کشور زندگی می کند و روزی به یاد عادت قدیمی خود ( رفتن به حمام ) در ایران می افتد .

 

 


  حتماً این داستان بیله دیگ بیله چغندررا بخوانید ، داستان خیلی جالب و شنیدنی است و ما را به یاد داستان کباب و غاز در کتاب دوران دبیرستان می اندازد که شاید برای هر کدام از ما یاد آوره یه خاطره باشد .

 

پس پیشنهاد می کنم حتماً بخوانید .

یکی از داستانهای یکی بود یکی نبود است و داستانی است که در مجموعه یکی بود یکی نبود پیش از همه ، مورد توجه قرار گرفته و از لحاظ محتوا و کمال هنری به عنوان بهترین داستان این مجموعه برگزیده شده است .

 

مختصری از داستان بیله دیگ بیله چغندر :

ماجرا از این جا شروع می شه که راوی داستان ( کسی که داستان را نقل می کند ) در خارج از کشور زندگی می کند و روزی به یاد عادت قدیمی خود ( رفتن به حمام ) در ایران می افتد .

 

(( عادت هم حقیقتاً مثل گدای سامره و گربه خانگی و یهودی طلبکار و کوت کش ( کناس ) اصفهانی است که هزار بار از در بیرونش کنی از در دیگر تو می آید . پس از یک عمر زندگی در فرنگستان باز دل انسان گاهی چه بهانه ها می گیرد و آدم به چه خیالاتی افتاده و به چه چیزها مایل می شود ! انسان هم دیگر وقتی که در غربت به فکر یک چیزی از وطنش افتاد دیگر راستی فیل هوای هندوستان را می کند و آدم عاقل حکم زن آبستنی را پیدا می کند که ویارش ( نوعی هوسی ناگهانی است که در دوران بارداری زنان رخ می دهد ) شده باشد دیگر روز را از شب نمی شناسد )) .

 

در ادامه راوی می گوید خیلی دلش تنگ حمام محله ی خودش در ایران است و حتی به خاطر اینکه یکبار دیگر به آن حمام برود حاضر است حقوق یک ماهه خود را بدهد تا پیغمبر بیاید و او را به شکل معجزه آسایی به آن محله ببرد و این طور می گه که :

 

(( من در این اواخر در وسط فرنگستان یک دفعه بی خود و بی جهت به یاد حمام های گرم و نرم ایران و سرو کیسه کربلایی پنجشنبه کجوری افتادم و راستی کار به جایی کشید که حاضر بودم مواجب یک ماهه ام را بدهم که خضر پیغمبر ظهور کرده و جام آبی بر سرم بریزد و وقتی که چشمم را باز می کنم خودم را در خلوت حمام محله خودمان در تهران ببینم که لنگی چنبره زیر سر و لنگی بر روی لنگی دیگر زیر تن و روی سنگ های مرمر داغ شده دراز کشیده و کربلایی پنجشنبه با کیسه مویی زبر خود که نوک دو انگشت حنائیش از سوراخ آن بیرون آمده در پهلو زانو زده و با کمال آرامی و وقار( متانت ) و با تحریر( دقت ) تمام مشغول کیسه کردن سر و تنم است ))

 

در ادامه راوی سعی می کند بدون اینکه به ایران برود آرزوی خود را محقق کند .

 

(( از وقتی که این خیال تو کله ام سبز شد دیگر مثل اینکه گیر دوال پایی افتاده باشم روی آسودگی را ندیده و سر استراحت به بالین نگذاشتم و این قدر گشتم و پرسیدم تا آخر یک حمامی سراغ کردم که می گفتند دلاکش وقتی در ایران بوده و در فن کیسه کشی سرشته مخصوصی دارد ، گفتم بدین مژده گر جان فشانم رواست و کار و بار را زمین گذاشته و به کعبه مقصود روان شدم )).

 

همان طور که خواندید راوی یک حمام پیدا می کند که به سبک ایرانیان کار می کند و و بسیار خرسند شده و به سوی آنجا به راه می افتد و در راه از حمام محله خودشان در تهران یاد ها می کند و آن حمام را با حمام فرنگستان در ذهن خود مقایسه می کند .

 

(( در تمام راه در مخیله خودم پله های نمناک و پوسیده حمام محله خودمان را می دیدم با آن سر بینه کذایی که در طاق آن رستم با ریش دو شاخ داشت شکم دیو سفید را پاره می کرد و مخصوصاً یادم آمد که همان جایی که شکم دیو سفید بود گچ طاق ریخته بود و لکه سیاهی نمودار شده بود که هر هفته که حمام می رفتم بزرگتر شده بود ... استاد حمامی را می دیدم که با ریشی که از ریش رستم عقب نمی ماند پس دخل چوبی سیاه شده خود نشسته و مدام عافیت باشد می گفت و به قلیان سر چوبی خود پک می زد . ولی خیر حمام فرنگستان این نقل ها را کجا داشت ؟ نه کاسه آلویی داشت نه قند داغی نه چپوق توتون نوچه ای ! همین قدر که پول مضبوطی پیشکی از ما گرفتند و بلیطی به دستمان دادند و طپاندمان تو یک اتاق لخت و عوری که تمام زینتش عبارت بود از یک شیر آب زنگ زده ای که از سینه دیوار بیرون می آمد و یک لوله آبپاش که به طاق آویزان بود و یک قناره ای شبیه به قناره دکان قصابی که پشت در کوبیده بودند که لباسهایمان را به آن آویزان کنیم والسلام و نامه تمام سرشان را بخورد  اسم این را گذاشته بودند حمام ! ))

 

در ادامه دلاک وارد می شه تا کار خود را شروع کند که ...

 

(( در این بین در باز شد و بدون هیچ اهن و اهونی سر و کله آقای دلاک پیدا گردید . خواستم ستر عورتی کرده باشم دیدم جدم حضرت آدم هم در اینجا از ستر عورت کردن صرف نظر می کرد ما هم قیدش را زدیم .

یارو تا چشمش به من افتاد و از سیاهی مو و کج و سر و بدن فهمید شرقیم خنده ای تحویل داد و همین که فهمید اطلاً ایرانیم دیگر نیشش از بنا گوشش هم رد شد . فوراً آبی به سر و تن ما ریخته و رفت و برگشت دیدم یکی از همان کیسه های جاجیمی مویی خودمان را آورد .

والله همان دیدنش یک ده ششدانگی می ارزید ! خلاصه ما را به همان طرز ایرانی ( ولی بدون زیر سری و لنگ ) خواباند و مشغول شد به کیسه زدن . حالا چه کیفی بردم کاری با آن ندارم و از حلوا گفتن نیز که دهن شیرین نمی شود )).

 

راوی به دلاک می گوید شنیده ام ایران هم رفته اید ؟ و اینکه چرا به ایران هم رفتید ؟

 

(( وقتی که کم کم دیدم یارو حقیقتاً استاد و تمام فوت و فن کاسه گری می داند رفتم تو نشئه کیف و محض اظهار مهربانی پرسیدم استاد شنیدم ایران هم بوده اید ؟ کیسه را که چون دستکشی در دست داشت نشان داد و گفت " این هم علامتش " گفتم " ایران رفته بودی چه کنی ؟ " خنده ای کرد و گفت " خودت حدس بزن " گفتم " بلکه با یکی از شاه های ایران که به فرنگستان آمده بودند به ایران رفتی ؟ گفت " نه " گفتم " شاید دزدی کرده بودی می خواستی جای امنی بروی که دست پلیس به آنجا نرسد ؟ گفت " نه " . گفتم " " در جوانیت یکی از اعیان ایران به ایرانیت برده ؟ " گفت " نه " گفتم " من که دیگر عقلم به جایی نمی رسد حالا خودت بگو ببینم به ایران رفته بودی که چه کنی ؟ " گفت مرد حسابی مستشار بودم .... "

 

دهنم از تعجب مانند دهنه خزانه حمام باز ماند . چشم هایم مثل شیشه های گنبدهای طاق حمام گرد شد . گفتم " مستشار بودی ؟ گفت " بله که مستشاره بودم چرا که نباشم ؟ گفتم مستشاره چه بودی ؟

گفت " مستشار وزارت داخله و خارجه و مالیه و عدلیه و جنگ و معارف و اوقاف و فواید عامه و پست و تلگراف و گمرک و تجارت و غیره و غیره !

خواستم بخندم دیدم یارو شوخی سرش نمی شود و راستی مثل این است که حرفهایش هم پر بی پر و پا نیست .

گفتم " از شما جنس دو پا هر چه بگویید بر می آید ولی خودت هم انصاف می دهی که باور کردن مستشاری تو در ایران خالی از زحمت نیست "

خندید و گفت " معلوم می شود ایران خودتان را نمی شناسید .

آیا می دانس عید کارناوال در فرنگستان چه عیدی است ؟ گفتم " البته که می دانم کارناوال عیدی است که مردم به لباس های غریب و عجیب در آمده و ماسکه ها به صورت خود زده و می افتند توی هم الواطی و لوده گری می کنند ولی این مسئله چه دخلی به مطلب ما دارد ؟

گفت " من اگر هجده ما بیش در ایران نبوده ام  ولی همین قدر دستگیرم شد که سر تا سر ایران مثل کارناوالی است که هر کس به هر لباس بخواهد می تواند در بیاید و کسی را بر او بحثی نیست ))

 

راوی پس از شنیدن توضیحات دلاک هنوز باور ندارد که دلاک فرنگی مستشار ایران بوده و از او توضیحات بیشتر می خواهد .

 

دلاک هم مختصری از سیاحت نامه اش را بازگو می کند .

                                               

                              این داستان ادامه دارد

ادامه ی کنکاش در اثار جمالزاده

پ- نگارش های ترجمه ای ؛

نخستین ترجمه جمالزاده قهوخانه سورات ، نوشته برناردن دوسن پیر فرانسوی است که در برلن به سال 1340 منتشر شد .

پس از آن سالهای دراز از کار ترجمه دست شست تا آنگاه که بنگاه ترجمه و نشر کتاب بنیاد گرفت و جمالزاده دو کتاب از شیلر به نام های دون کارلوس و ویلهم تل ، نمایشنامه خسیس از مولیر و دشمن ملت از ایبس را به ترجمه در آورد و در بنگاه نشر کتاب به چاپ رسید .

 

ترجمه های جمالزاده دو نوع است :

-         قسمتی آنهاست که پیروی از متن را الزامی دانسته است ( مانند آثار شیلر و مولیر )

-         قسمتی دیگر آنهاست که خود را ملزم به تبعیت از اصل نمی دانسته و برای مناسب ساختن متن برای خواننده ایرانی در آنها دست برده و به آرایش زبانی و تعبیراتی آنها پرداخته است . ( مانند قنبر علی جوانمرد شیراز ) .

 

فهرست کتابهایی  که او ترجمه کرده به ترتیب تاریخ چنین اند :

-         قهوخانه سورات یا جنگ هفتادو دو ملت ( از برناردن دو سن پیر ) 1340 ق

-         ویلهم تل ( از شیلر ) 1334

-         داستان بشر ( از هندریک وان لون ) 1335

-         خسیس ( از مولیر )

 

ت – نوشته های خاطراتی :

     جمالزاده در این زمینه بسیار نویس بود ، همیشه در سخن گفتن از گذشته صحبتش دامنه می گرفت  (  گل می کرد ) .

 

نوشته های خاطراتی او دو گونه است :

-         قسمتی به سرگذشت دوستان و هم روزگارانش اختصاص دارد ، مثل مطالبی که درباره ابراهیم پور داود ، سید حسن تقی زاده و حاج میرزا یحیی دولت آبادی و محمد قزوینی و خاندان علوی و دکتر محمود افشار ، حسن جابری انصاری اصفهانی ، عارف قزوینی و سید اشرف الدین نسیم شمال نوشت . همچنین درباره دانشمندان جوان تر از خود مقاله هایی را به مقام دکتر محمد معین ، امیر مهدی بدیع ، مجتبی مینوی ، دکتر غلامحسین یوسفی اختصاص داده است . درباره صادق هدایت چندین نوشته دارد و در چند سال در گذشت آن نویسنده ، مطلبی در مجله سخن به چاپ می رسانید و یاد هدایت را در اذهان تجدید می کرد .

-         اما قسمتی دیگر از نوشته های او عبارت است از آنچه مرتبط با سرگذشت پدرش و خودش می شود ، این نوشته ها به طور پراکنده در مجله ها ( عمدتاً راهنمای کتاب ، یغما ، وحید ، آینده ) چاپ شده است .

 

انتقاد و معرفی :

    جمالزاده تقریباً هر کتابی را که دریافت می کرد می خواند و در حاشیه آن یاداشت های ذوقی یا انتقادی می نوشت . مرسومش بر این بود که پس از خواندن کتاب تازه رسیده مختصری از نظر خود را به مولف آن کتاب می فرستاد و اگر آن کتاب ارزشمند بود آن مطلب را در مقاله ای می آورد و در مجله ها چاپ می کرد . شاید نزدیک به 80 مقاله از این گونه نوشته داشته باشد که بسیاری از مهمترین آنها در مجله راهنمای کتاب چاپ شده است . جمالزاده از کمک کردن مالی به اشخاص دانشمند نیازمند کوتاهی نداشت و می کوشید از کمک کردن های او کسی آگاهی پیدا نکند  و دراین زمینه کارهای زیادی انجام داد .

 

نگارش های داستانی :

آغازگر راه زیبایی داستان نگاری او با داستانی به نام فارسی شکر است که نخستین بار در سال 1340 قمری ( 1922 ) به چاپ رسید .

این داستان را حسن تقی زاده پسندید و در مجله علمی کاوه طبع ( چاپ ) کرد و محمد قزوینی که به دشوار یابی مشهور بود آن را پسندید و نخستین ستایش نامه را درباره آن نوشت .

بعدها این داستان با تعدادی دیگر از داستان های دیگر کتاب یکی بود یکی نبود را تشکیل دادند .

 

بیش از 65 سال از انتشار یکی بود یکی نبود مجموعه اولین داستان های کوتاه محمد علی جمالزاده نویسنده نامدار ایران می گذرد ، این مجموعه به حق به عنوان آغازگر راه نوین داستان نویسی در ایران شناخته شده است .

هر چند بیش از انتشار این اثر در ادبیات فارسی قصه ها و حکایات فراوانی به نظم ( شعر گفتن ، شعر گویی ) و نثر ( کلامی که شعر نباشد ، غیر منظوم ) وجود دارد  حتی داستان گونه هایی ، بعد از انقلاب مشروطیت منتش شده است که هر کدام در جای خویش ارزش های خاص خود را دارند اما ( یکی بود یکی نبود ) با وجود پیوند انکار ناپذیر آن با ادب گذشته ی فارسی از ادبیات داستانی ( فرنگ ) نیز بهره کافی برده است و در مجموع در چار چوب داستان امروزی ارزیابی می شود و در این قلمرو وپیشتاز است .

 

از این کتاب در تمام معرفی های تاریخی ادبی معاصر ایران به هر زبانی نام ( شهرت ) رفته و در گزیده ها و ترجمه ادبیات معاصر ایران اغلب از داستان های آن آورده شده است .

جمالزاده داستان نویسی را شغل خود می دانست و بطور منظم بدان مداومت می داد ولی توفیق او بر نوشته ای بعدی به مرز یکی بود یکی نبود نرسید ، اگر چه در راه آب نامه ، معصومه شیرازی و دارالمجانین قطعات خوب ، زیبا و ماندگار است .

از داستان های جمالزاده نمونه هایی به زبان های انگلیسی ، فرانسه ، آلمانی ، روسی ( متعدد ) ، ایتالیایی ، ژاپنی ، ........ ترجمه شده است .

 

یونسکو مجموعه ای برگزیده از داستان های او را به نام ( CHOIXDES NOUVELLES ) در سال 1959 منتشر کرد ( ترجمه شده توسط STELLA CORBIN  و حسن لطفی با مقدمه ها هانری ماسه ) .

حشمت موید با همکاری پل اسپراکمن ( POSPRACHMAN  ) در سال 1985 ترجمه انگلیسی یکی بود یکی نبود را به نام (  ONCEUPONATIME ) انتشار داد ( جزو مجموعه  PERSIANLITERATURE SERIES6) نیز کتاب سروته یک کرباس نیز به انگلیسی ترجمه شده است .

 

ازمیان داستانهای متاخر او شور آباد شهرت نسبتاً بهتری گرفت و توسط ( ر. گلپکه ) به آلمانی ترجمه و منتشر شد ( 1962 ) و در همان سال به زبان فرانسه هم در روزنامه ی مشهور ژورنال دو ژنو به چاپ رسید .

اهمیت این داستان آن بود که از وضع اجتماعی و خیال پرستی های حکومت و نو دولتی مردم حکایت می کرد .

جمالزاده در سال های حدود 1340 داستانهای ( ایلچی و قیصر ) و ( نمک گندیده ) را وسیله نشان دادن معایب اوضاع جاری استبدادی و نو دولتی کرد .

 

فهرست کتابهای داستانی او بر حسب تاریخ :

یکی بود یکی نبود                                                                  1340 ق

دارالمجانین                                                                          1321 ش

عمو حسینعلی ( بعدها به نام جلد اول شاهکار تجدید چاپ شده است )            1321

صحرای محشر                                                                       1323

قلتشن دیوان                                                                          1325

راه آب نامه                                                                             1326

معصومه شیرازی                                                                     1333

سرو ته یک کرباس یا اصفهان نامه                                                1334

تلخ و شیرین ( مجموعه )                                                           1334   

شاهکار ( دو جلد )                                                                   1337

کهنه و نو ( مجموعه )                                                                1338  

غیر از خدا هیچ کس نبود                                                            1340

آسمان و ریسمان ( مجموعه )                                                     1343

قصه های کوتاه برای بچه های رش دار( مجموعه )                            1353

قصه های ما به سر رسید ( مجوعه)                                              1357

 

مطالبی که درباره محمد علی جمالزاده نوشتم با بکارگیری ضمیمه ی کتاب یکی بود یکی نبود نوشته ایرج افشار بود .

 

                                                       ادامه دارد

 

کنکاش در آثار جمالزاده

اگر تا به حال مطالب خسته کننده بوده باید تحمل کنید چرا که در ابتدای راه باید صبر داشت و تا آنجا که ممکن است مقدمات کار را انجام داد .

اطلاعات مقدماتی از این جهت مهم هستند که به کمک آنها با شناخت بیشتری می توان در آثار آن موضوع و یا نویسنده کنکاش کرد .

 

اما آثار آقای محمد علی جمالزاده :

جمالزاده با مجموعه داستانهای کتاب یکی بود یکی نبودش شهرت خود را آغاز کرد ، اما باید دانست که قبل از یکی بود یکی نبود کتابی را به عنوان گنج شایگان ( 1340 ق ) منتشر کرده بود و این غیر از مقالات و تحقیقات او قبل از یکی بود یکی نبود است .

 

نوشته های جمالزاده به چندین دسته تقسیم می شوند :

الف ) نگارش های پژوهشی :

1-     گنج شایگان ( 1335 ) که نام دیگر آن تاریخ اقتصادی ایران است . کتابی است که بر اساس رسیدگی به منابع تاریخی و مخصوصاً احصائیهای ( احصاء = آمار گرفتن ، سرشماری کردن ) تجارتی تألیف شده و هنوز هم واجد اعتبار و مرجع اصلی عموم کسانی است که به تحقیق در این زمینه می پردازند .

شایگان = کنج شاهانه

گنج شایگان 5 سال پیش از یکی بود یکی نبود منتشر شد .

 

2 کتاب تاریخ روابط روس با ایران : تألیفی ( نوشته ای ) است مبتنی بر اهم ( مهمترین ) مراجع و مصادر ( منبع ها ) عصری ( روزگار ، زمان ) و هم چنین مأخوذ از تحقیقاتی که اروپاییان تا سال 1925 نوشته اند ، اما جمالزاده موفق به اتمام آن نشد ، این کتاب به توصیه کمیته ملیون ایرانی ، زمانی که در حال مبارزه با نفوذ و حضور روس در ایران بودند ( جنگ بین المللی اول ) تألیف و به تدریج ضمیمه مجله کاوه چاپ و منتشر می شد.

محمد قزوینی درباره آن نوشته است (( کتاب روابط روس با ایران او نمونه ای از وسعت اطلاعات و قوه انتقادی و تدقین ( باریک اندیشی ، دقت کردن ) اوست به سبک اروپاییان )) .

 

3 کتاب فرهنگ ، لغات عامیانه :

آغاز کار بر روی این کلمات از زمان یکی بود یکی نبود آغاز شد که در پایان کتاب یکی بود یکی نبود مقداری از کلمات عوامانه فارسی را که جمع آوری کرده ، ضمیمه این کتاب کرده بود که بعداً به تدریج بر دامنه آن افزوده شد تا جایی که به یک کتاب مستقل 470 صفحه ای و محتوی حدود 7000 واژه و اصطلاح و ترکیب تبدیل شد .

 

فهرست کتابهای تألیفی او در زمینه تاریخ و ادبیات به ترتیب سال شمار تاریخی چنین است :

1-  گنج شایگان                                                      1335 ق

2- تاریخ روابط روس با ایران                                        1340 ق

3- پند نامه سعدی یا گلستان نیک بختی                      1317

4- قصه قصه ها ( از روی قصص العلماء تنکابنی )            1321

5- بانگ نای ( داستانهای مثنوی مولانا )                         1337

6- فرهنگ لغات عوامانه                                              1341

7- طریقه نویسندگی و داستان سرایی                          1345

8- سرگذشت حاجی بابای اصفهانی                             1348

      9- اندک آشنایی با حافظ                                            1366

 

و مقدار قابل توجهی مقاله که نوشتن نام و تاریخ آنها و همچنین محل انتشار آنها در آن زمان بسیار طولانی است . بنابراین از آنها صرف نظر می کنیم .

 

ب ) نگارشهای اجتماعی سیاسی :

1- آزادی و حیثیت انسانی                                          1338

2- خاک و آدم                                                          1340

3- زمین ، ارباب ، دهقان                                            1341

4- خلقیات ما ایرانیان                                                1345

5- تصویر زن در فرهنگ ایران                                       1357

 

آنچه جمالزاده مصراً ( آشکارا ) در مباحث سیاسی نوشت مقاله هایی است که به هنگام اقامت در برلن به همکاری با مجله کاوه و راه مبارزه با نفوذ روس و انگلیس در مجله مذکور ( ذکر شده ) منتشر کرده است .

پس از آن از نوشتن گفتارهای سیاسی دست کشید ، اگر هم گاهی به نوشتن مطلبی درباره اوضاع می پرداخت جنبه های اجتماعی ، تاریخی را مطرح کرد .

به طور مثال مقاله ای دارد به نام (( آیا خاک ایران استبداد پرور است )) ( هزار بیشه ، صفحه 225-137 ) .

پس از شهریور 20 که جریانهای چپ ( کمونیست ) قوام گرفت بیشتر نویسندگی داستانی را پیشه کرد ، ولی زمانی که موضوع اصلاحات ارضی آرام ، آرام مطرح می شد کتابهای خاک و آدم ( 1340 ) زمین ، ارباب ، دهقان ( 1341 ) را منتشر کرد .

کتاب آزادی و حیثیت انسانی ( 1338 ) او محتوی است بر مطالبی اندیشه وارانه که یکصد سال پیش دامنه بحث آن میان طبقه منوران ( روشنفکران ) ایران سابقه یافته بود .

نام کتاب به روشنی گویای مضامین دل انگیز فکری و فلسفی آن است .

 

جمالزاده با انتشار کتابچه تصویر زن در فرهنگ ایرانی ( 1357 ) که تقریباً مطالب مندرج در بر گرفته از شعر فارسی است و کتاب خلقیات ما ایرانیان ( 1345 ) که مندرجات آن مأخوذ از کتابهای ایران شناسان و سیاحان ( گردش گران ) است . قصدش این بود جامعه را با مشکلات و مسائل اجتماعی که متباین ( متضاد ) با تفکرات جدید بود آشنا کند .

 

افسوس که این انسانهای بیمار ، دیکتاتوری هر وقت مجال یابند دستان ستمکارشان را دور گردن هر جانداری می اندازند و در جا خفه اش می کنند .

 

کتاب خلقیات ما ایرانیان سرنوشت خوشی نیافت ، کتابی قلمداد شد از رسته( گروه ) کتابهایی که خواندنش مضر است و طبعاً راه بر انتشارش بسته شد .

 

ادامه دارد

جمالزاده پدر داستان نویسی

با وجود اینکه محمد علی جمالزاده 13 سال بیشتر در ایران نبود چطور ممکن است این همه از فرهنگ و ادبیات ایرانی درک بالایی داشته باشد ؟

این همه ضرب المثل ، این همه گویشها و رفتارهای وطنی را چگونه به این سادگی و زیبایی در کتابهایش به کار گرفته است .

 

این سوال هایی است که در ذهن همه ماها وجود دارد .

جمالزاده در سراسر زمان طولانی که در خارج زندگی می کرد با ایران می زیست ، هر روز کتاب فارسی می خواند ، بی وقفه به دوستان ایرانی خود نامه می نوشت ، هر چه تالیف و تحقیق کرد درباره ایران بود ، اگر هم در باره ایران نبود به زبان فارسی و برای بیداری و گسترش معارف ایرانیان بود .

خانه اش آراسته به قالی ، قلم دان ، ترمه ، تافته ، و مسینه و برنجینه های کرمان ، اصفهان و یزد بود .

نشت و خاستش در سراسر عمر با هموطنانش بود ، اوقات فراغت را با آنان می گذراند ، لذت می برد از اینکه فارسی حرف بزند .

 

جمالزاده در رشته علم حقوق درس خواند ولی در آن مباحث یک سطر هم به قلم نیاورد .

باید قبول کرد که دانشگاه واقعی دوره همکاریش با مجله کاوه در برلن بود ، که با مستشرقان ( شرق شناسان ) ناآوری چون ( ژ . مارکورات ، و . گایگر ، ایگن میتوح ، اسکارمان ) ، آشنا شد و از هم سخنی با آنان دامنه اطلاعاتش نسبت به کتابهای اروپایی ، درباره شرق گسترش یافت و بر راه و روش اروپایی تحقق و آگاهی یافت .دوران جواني 

جزء این با ایرانیان دانشمندی چون ( محمد قزوینی ، سید حسن تقی زاده ، میرزا فضلعلی آقا تبریزی " مولوی " ، حسین کاظم زاده ایرانشهر ، ابراهیم پور داود ، محمود غنی زاده ، سعدا... خان درویش ) و جمعی دیگر آشنایی و همکاری یافت و از نشت و خاست با بزرگان ادبیات که همواره درباره ادبیات و تاریخ ، فرهنگ به صحبت و اندیشه می پرداخت ، دریافتهای سودمند کرد .

مجله کاوه دارای کتابخانه خوبی از کتب مهم خاص مطالعات ایرانی بود ، در کنار آن محفلی ( مجلس ) به نام (( صحبتهای علمی و ادبی )) به طور ماهانه انعقاد ( تشکیل شدن ) می یافت که در آن جلسات خطابه های ( سخرانیها ) علمی و تحقیقی ارائه می شد .

طبعاً ، این گونه فعالیتها موجب بست ( گسترش ) یافتن دامنه معرفت و بینش جمالزاده شد ، جمالزاده مقدمات پژوهشگری و مقاله نویسی را در همین ایام فرا گرفت .

 

مقاله ها و نوشته هایی که از او در مجله کاوه انتشار یافت او را روز به روز ، در پژوهش و نگارش دلیرتر می کرد .

جمالزاده نویسنده همیشگی مجله کاوه بود از روز نخست تا پایان آن در همه شماره ها نوشته ای از او هست ، چه سیاسی ، چه تحقیقی و فرهنگی ، بعضی از نوشته ها با امضاء (( شاهرخ )) است .

 

جمالزاده فعالیت فکری و نویسندگی را با پژوهش آغاز کرد و پیش از آنکه با داستان نویسی آوازه مند ( شهرت ) بیابد ، نویسنده مباحث اجتماعی وسیاسی مخصوصاً تاریخی بود .

جمالزاده پس از آنکه مجله کاوه تعطیل شد به همکاری جوانانی که در اروپا درس می خواندند ( مرتضی یزدی ، غلامحسین فروهر ، حسن نفیسی ، مشرق کاظمی ، احمد فرهاد و تقی ارانی ) و مجله فرنگستان را در برلن بنیاد نهاده بودند شتافت و مقاله هایی در آن مجله به چاپ رسانید .

جمالزاده با توقف انتشار فرنگستان به روزنامه های ایران رو کرد و روزنامه های آزاد ، ایران ، شفق سرخ ، کوشش ، اطلاعات به چاپ نوشته هایی که بیشتر مطالب اجتماعی بود پرداخت .

 تا اینکه مدیری مجله علم و هنر را پذیرفت و که در برلن انتشار می یافت ، موسس این مجله ابوالقاسم وثوق بود ، اما هفت شماره از آن بیشتر منتشر نشد ( مهر 1306 بهمن 1307 ) .

از جمالزاده در سالهای 1310 تا 1321 نوشته زیادی به چاپ نرسیده و در جریانهای فرهنگی ایران در آن سالها ، شرکت بارزی نداشت جزء اینکه به عنوان عضوء وابسته فرهنگستان ایران انتخاب شده بود ، با وجود آن هماره ( همواره ) می کوشید مخاطبان فارسی زبان و هم وطنان خود را داشته باشد و در این مدت چندین مقاله منتشر کرد ، مقاله ای در مورد فردوسی و کتابچه ای به نام پند نامه سعدی ، مقاله ای در مورد کتاب و مقاله هایی در مجله موسیقی و چند ترجمه و مقالات دیگر که در روزنامه کوشش به چاپ رسید .

مجله های تعلیم و تربیت ، مهر ، موسیقی ، محل نشر نوشته های ادبی و فرهنگی او در آن دوره بودند .

جمالزاده پس از شهریور 1320 که مجله های مختلف ماهانه ادبی در ایران تاسیس شد در غالب آنها مقاله نوشت و داستان منتشر کرد ، در سخن یغما ، راهنمای کتاب ، وحید ، ارمغان ، هنر و مردم ، بیش از همه مقاله نوشت .

در مجله کاوه که محمد عاصمی در مونیخ به چاپ رسانید نیز مقاله های زیادی نشر کرده است .

او نمیتوانست و نمی خواست با هموطنانش بی رابطه بماند ، آنها را که در ژنو می دید به ذوق و شوق ملاقات می کرد و به صحبت با آنان می نشست . با اغلب آنها که در ایران اهل کتاب و قلم بودند مکاتبه مداوم داشت ، هر کسی به او نامه ای می نوشت پاسخی به تفصیل ( مفصل ) دریافت می کرد .

                                          دوستان خسته نباشد .

مطلب بعدی معرفی آثار جمالزاده می باشد و خلاصه چند تا از داستانهای جالب او را نیز می آوریم .

                                                ادامه دارد

زندگی نامه ی جمالزاده

 

 

   محمد علی جمالزاده به تاریخ 1309 قمری در شهر اصفهان بدنیا آمد و مرگش روز 17 آبان 1376 در شهر ژنو کنار دریاچه لمان فرارسید . پدرش سید جمال الدین واعظ اصفهانی متولد همدان بود که محل اقامتش اصفهان بود ، ولی برای وعظ به شهرهای مختلف سفر می کرد .

 

جمالزاده روزگار کودکی را در اصفهان گذراند و در 10 سالگی به تهران رفت ( 1321 ) .  دو ، سه سال بعد پدرش او را برای تحصیل به بیروت فرستاد ( 1908 ) . در این اوقات او 12 سال داشت ، محمد علی جمالزاده در بیروت بود که اوضاع سیاسی در ایران دگرگون شد ، محمد علی شاه قاجار مجلس را به توپ بست .

 

در این اوضاع پدر محمد علی را در بروجرد به طناب دار آویختند .

جمالزاده در بیروت با ابراهیم پور داودی و مهدی ملک زاده ( فرزند ملک المتکلمین ) چند سالی همدرس بود .

 

چون متمایل به تحصیلات دانشگاهی اروپایی شد در سال 1910 از راه مصر خود را به فرانسه رسانید سپس به توصیه سفیر ایران به لوزان سوئیس رفت و ادامه تحصیل داد و تا سال 1911 در آنجا بود ، سپس به دیژون و دیپلم علم حقوق را گرفت .

 

در سال 1915 و با وقوع جنگ جهانی به کمیته ملیون دعوت شد ، این کمیته که مدیر آن حسن تقی زاده بود برای مبارزه با روس و انگلیس تشکیل شده بود و دفتر آن در برلن بود .

جمال زاده از 1915 تا 1930 در برلن زیست .

 

جمال زاده پس از ورود به برلن مدت درازی نگذشت که به مأموریت از جانب کمیته ملیون به بغداد و کرمانشاه اعزام شد و مدت 16 ماه در این صفحات بود و در بازگشت دوباره به برلن به همکاری قلمی مجله کاوه دعوت شد و تا تعطیلی آن مجله با تقی زاده کار کرد .

 

جمال زاده پس از تعطیلی مجله کاوه در سفارت ایران خدمت کرد و سرپرستی محصلین ایرانی به او واگذار شد و 8 سال در این کار بود تا اینکه از سال 1931 به دفتر بین المللی کار ، وابسته به جامعه ملل پیوست و در سال 1956 بازنشسته شد .

 

پس از برلن به ژنو مهاجرت کرد و تا پایان عمر در این شهر بود که در این مدت چند دوره به نمایندگی دولت ایران در جلسات کنفرانس بین المللی " آموزش و پرورش " شرکت کرد .

 

در خلل مدتی که سرپرستی محصلین ایرانی را بعهده داشت 2 بار و در دوران عضویت در دفتر بین المللی کار 5 بار به ایران سفر کرد ، اما در هر یک این سفرها مدتی کوتاه در ایران بیش نماند و سالهای زندگی او در ایران فقط 13 سال از عمر دراز او بوده است .

پس سال شمار زندگی وی را می توان در این چند سطر آورد .

 

1309 ق                      تولد در اصفهان

1321 ق                      آمدن به تهران

1324 ( 1908 )             رفتن به بیروت

1910                          رفتن به پاریس

1911-1910                 تحصیل در لوزان

1914-1912                  تحصیل در دیژوان و ازدواج اول

1922-1915                 همکاری با کمیته ملیون ایرانی و مجله کاوه

1931-1923                 سرپرستی محصلین ایرانی در برلن

1962-1931                 عضویت در دفتر بین المللی کار و ازدواج دوم

(1998) 1977               درگذشت در ژنو

 

جمالزاده زمستان 1376 در ژنو در گذشت . او 53 سال پیش از  آن ( خرداد 1323 ) ، در پایان کتاب ( سر و ته یه کرباس ) نوشت :

(( در این آخر عمری آرزویی که دارم این است که در همان جایی که نیم قرن پیش به خشت و خاک   افتاد ه ام همان جا نیز به خاک بروم و پس از طی دوره پر نشیب و فراز عمر خواب واپسین در جوار زاینده رود دل نواز سر به دامان تخته فولاد مهمان نواز نهاده ، دیده از هستی پر غنج و ذلال و پر رنج و ملال بر بندم )) .

 

ای دریغا که این آرزو تحقق نیافت ، او به جای آرمیدن در کنار زاینده رود ، کنار دریاچه لمان به خاک رفت .

                                                           ادامه دار