معرفی : گی دو مو پاسان
نقد و معرفی : گی دو مو پاسان
گی دو موپاسان نویسندهی فرانسوی در ۵ اوت ۱۸۵۰ در کاخ اربابی «میرومانسنیل» در هشت کیلومتری دیپ به دنیا میآید. لور دو موپاسان مادری است که میخواهد پسرش را بر اساس سنتهای اشرافی خود تربیت کند. پدر او گوستاو دو موپاسان فاقد پیشینهی اشرافی است و زندگی زناشویی آنان به دلیل غرور زن و سبکسریهای نهانی مرد، همواره دستخوش اختلاف و پریشانی است. بیشک در این جو، آرامشی برای پسرک حساس وجود ندارد. کم کم در اثر کشمکشهای مکرر مادر و پدر، علائم اندوه و بدبینی در پسرک پایدار میشود. او هنگامی که سالها بعد به سرچشمه بدبینی شدیدی که مانند ابری تیره بر اندیشهاش سایه افکنده میاندیشد، همان وحشتهای ناگهانی را به یاد میآورد که در لحظات درگیریهای پر هیاهوی پدر و مادر به او دست میداد. لور دو موپاسان در نامهای به نزدیکترین دوست خود، گوستاو فلوبر درباره پسرش مینویسد: «دیگر نه ذوقی برای چیزی دارد و نه به چیزی علاقه نشان میدهد. عشقی به کسی ندارد و هیچگونه میل، بلندپروازی و امیدواری از خود بروز نمیدهد.»
پیش از آنکه «گی» به دوازده سالگی برسد، پدر و مادر متارکه میکنند و سرپرستی او به مادر سپرده میشود. پسرک مناسبات خود را با پدر حفظ میکند و میکوشد در محیط خانه برای مادر و برادر نقش سرپرست را بازی کند. اما در خانهای که مادر از اختلال عصبی و وسواس شدید رنج میکشد و برادر به تدریج نشانههای گونهای روانپریشی را از خود بروز میدهد، تنها مفر نوجوان افسرده، طبیعت آن منطقهی روستایی و کشتزارهای با طراوت آن جاست. به ویژه روستاییان با زندگی پر جنب و جوششان، بازیهای کودکان دهکده، نمایشها و داستانهای ساده ولی سرشار از حکمت روستایی، به او نشاط می بخشد.
لور دو موپاسان که میکوشد پسر را هر چه بیشتر با آداب و رسوم طبقهی اجتماعی خود آشتی دهد، آموزش او را به یک کشیش میسپارد. ولی اخلاق و عادات مضحک کشیش محلی تنها موفق به انگیختن طبع طنز در وجود موپاسان میشود. در سیزده سالگی به اجبار او را راهی مدرسهی مذهبی میکنند. ساختمانهای دلگیر و فضای حزنانگیز مدرسه افسردگی او را تشدید میکند. او که در خانه خود عادت به حمام روزانه داشت، به تدریج از آلودگی جسم خود رنج میکشد. او در جستجوی راهی برای سرگرم شدن به کتابهایی که خواندن آنها در مدرسه ممنوع است، روی میآورد. تحت تاثیر ویکتور هوگو، اشعار رمانتیک میسراید. در همین دوره نطفههایی از عناصر تشکیل دهنده ذوق ادبی او بسته میشود. داستانهای ممنوع و رمانهای تخیلی، وام دهنده درونمایههای تخیلی، وحشت انگیز و اروتیک به آثار او میشوند. ظاهرا میل به شوخیهای تند و لطیفههای هزل آمیز نیز در همین دوران به سلیقه ادبی او راه مییابند. در عین حال، دستاوردهای تحصیل در مدرسه در زمینههای ادبیات کلاسیک، اشعار «راسین» و رمانهای «روسو» و نیز آشنایی با زبان یونانی، در غنی کردن استعداد ادبی او موثر میافتد.
لور دو موپاسان پسرش را در هفده سالگی و در حالی که دچار افسردگی و ضعف اعصاب است، از مدرسه بیرون میآورد. موپاسان پس از درمان، در سال ۱۸۶۸ وارد دبیرستان شهر «روئن» میشود و در ۲۷ ژوئیه ۱۸۶۹ به عنوان شاگرد ممتاز، گواهینامه دورهی دوم متوسطه را در رشته ادبیات میگیرد و در همان شهر ساکن میشود. موپاسان در روئن با ادیبی ۴۶ ساله به نام «لویی بویه» آشنا میشود. این شاعر و درام نویس که در روئن به کتاب فروشی مشغول است، نکات بسیار مهمی دربارهی هنر نویسندگی به او میآموزد و رمز موفقیت ادبی، یعنی کار مداوم را به او میشناساند. موپاسان در این دوره به کمک لویی بویه و گوستاو فلوبر که از سویی نزدیک ترین دوست مادرش و از سویی دیگر محرم اسرار لویی بویه است، به بررسی آثار بالزاک میپردازد، درسهای مهمی از آنها میگیرد و به گونهای جدی شروع به نوشتن میکند.
موپاسان در اکتبر ۱۸۶۹ به پاریس میرود تا تحصیلات خود را در رشتهی حقوق ادامه دهد اما جنگ میان پروس و فرانسه او را راهی خدمت نظام میکند. نویسنده در آن محیط با دسیسههای نظامیان و سیاستمداران وابسته به طبقات ممتاز آشنا میشود و در همین سالها بذر کینه نسبت به آنها و نیز نفرت از جنگ در وجود او کاشته میشود؛ بذری که در آثارش به گونهای هنرمندانه به بار مینشیند. سالهای جوانی موپاسان در جو دیوانسالاری حاکم بر محیطهای اداری میگذرد. او ابتدا در وزارت کشتیرانی و سپس وزارت آموزش سراسری به عنوان کارمند به کار میپردازد. همین دوران، مضمونهای گوناگونی درباره زندگی کارمندان به عنوان قشر گستردهای از خرده بورزوازی شهری در اختیار او میگذارد که به آفرینش شاهکارهایی در این زمینه میانجامد. اما روحیه موپاسان در میان دیوارهای تنگ و محیط ملالآور ادارات روز به روز بدتر میشود. او خود را در دفتر کارش چون یک زندانی اسیر جبری محتوم میبیند و در نوامبر ۱۸۷۸ در نامهای به فلوبر مینویسد: «دفتر کار من یک جنم است.»
اندکی بعد باری دیگر در نامهای به فلوبر چنین شکوه میکند: «من تا خرخره درون کثافت فرو رفته و میان رنجها و غمهایی وصف ناشدنی غرق شدهام.»
در این دوره هشت ساله، باز تنها مفر او طبیعت است و این بار رود «سن» و شیفتگی سرکش او به آب تنی و قایقرانی، التیامی بر رنجهای روحش است. در این دوره الهام بخش بسیاری از داستانهای کوتاه او درباره قایقرانی در رود سن است. برخی ار آنها شرح کاملی از خوشگذرانیهای خصوصی خود اوست. موپاسان که هنوز هم به رغم گرفتگی روحی شدید، همان خلق و خوی شینطنت آمیز دوران دبیرستان را حفظ کرده است به کمک دوستانش گروهی مخفی تشکیل میدهد که در مجالس خود به شوخیهای رکیک میپردازند و گاه مانند گروههای فراماسونری برای عضوگیری به آزمونها خطرناک و فجیع دست میزنند؛ به گونهای که یکی از همکاران اداری موپاسان پس از انجام آزمونهای گروه مخفی، میمیرد و موپاسان درنامهای به یک دختر هرجایی مینویسد: «ادعا کردهاند که اذیت و آزارهای ما موجب مرگ او شده است.»
او در همان محیط اداری به کاوش در زندگی آدمهای فرودست میپردازد و درنامهای به مادرش مینویسد: «همزمان با داستانهایم درباره قایق سواری، مجموعهای از داستانهای کوتاه مینویسم که عنوان چنین است: بدبختیهای بزرگ آدمهای کوچک.»
نوآوریهای موپاسان در هنر داستان نویسی و تحولی که در ساختار داستان کوتاه پدید میآورد، نتیجه همین جستجوی مداوم است. فلوبر با اعتقاد به عدم کارایی شیوه کهنه رمان نویسی، با زاویه دید اول شخص که معمولا خود نویسنده است، در این باره مینویسد: «هنرمند در اثرش مانند خدا در آفرینش، نادیدنی و قدر قدرت باشد، چنانچه همه جا احساس شود، ولی به چشم نیاید.» موپاسان در شماری از داستانهای خود این رهنمود را به کار میبندد. او پس از سالها کار دولتی، در حالی که با بیش از سیصد داستان کوتاه و رمان، آوازهی روزافزونی یافته است، یکسره به نویسندگی میپردازد. در سال ۱۸۸۷ داستان بلند «هورلا» را مینویسد که امروز یکی از نمونههای کلاسیک ادبیات شگرف به شمار میرود.
چهار سال پس از نوشتن هورلا، یعنی از سال ۱۸۹۱، کم کم نشانههای روانپریشی در موپاسان پدیدار میشود. در اول ژانویه ۱۸۹۲ دست به خودکشی میزند. اما موفق نمیشود و ششم ژانویه همان سال به آسایشگاه دکتر بلانش منتقل میگردد. او دیگر هرگز از آن جا بیرون نمیآید و در ششم ژانویه ۱۸۹۳ در سن چهل و سه سالگی چشم از جهان بر میگیرد. موپاسان سرانجام واپسین اندرز استاد خود، فلوبر را به کار گرفت که میگفت: «نویسنده نباید چیزی جز آثارش از خود بر جا بگذارد.»
از داستانهای کوتاه و رمانهای موپاسان اقتباسهای گوناگون انجام گرفته است.
ترجمه شده به فارسی: سنجاق- توفان روح- عشق- قیمت اعدام- کلوشت- گردنبند الماس- گردش- گرگ- گوهرهای بدل- لبخند بخت- مادر گناهکار- مادر وحشی- هورلا- اشراف- تپلی و چند داستان دیگر- یک زندگی- عاقبت یکصد سائل- اشتیاق- اعتراف- انتظار- انتقام- باباملیون- بابای سیمون- پدرکش- جوان بوالهوس- داستان منتخب- داش مشدی پاریس- در یکی از شبهای بهار- دست انتقام- دلباخته زیبا- سرباز کوچک- رگ کوچک یا شکنجه وجدان- زن دیوانه- ژولی رومن- رز.
پینوشت:
برای آشنایی بیشتر با جهان داستانی موپاسان به مؤخرهی کتاب «هورلا» ترجمهی «شيريندخت وحيديان» از نشر چشمه مراجعه کنيد.