تلفن اشتباه(مینیمال /نوشته خودم)

_ الو امیر ، دیگه راحت شدیم .   طلاق گرفتم ، تمام شد

_ امیر کیه خانم ؟

مکث

_ ببخشید شماره را اشتباه گرفتم



                                                اشکان419 (م.ع)

                                                             89/03/27 

غیبت(پیتر بیکسل )

 

&                       غیبت :

مردی تعریف می کرد که چطوری می خواستند سر به نیستش کنند ، چطور بسته بودندش و چطور لوله اسلحه را روی شقیقه اش فشار داده بودند و فریاد می کشیدند .

او زنده است و تعریف می کند ، ما هم زنده ایم و گوش می کنیم .

پیتر بیکسل ترجمه بهزاد کشمیری

 

    سرباز روس (ماكس فريش)

 

&                       سرباز روس :

تابستان 1945 ، كوچه اي در برلين 

دوازده زنداني ژنده پوش به فرماندهي يك سرباز روسي از خياباني مي گذرند ، احتمالأ از قرارگاهي دور مي آيند و سرباز روس بايد آن ها را به جايي براي كار يا به اصطلاح بيگاري ببرد . آن ها از آينده شان هيچ نمي دانند.

ناگهان از قضا ، زني از خرابه اي بيرون مي آيد ، فرياد مي كشد ، به طرف خيابان مي دود و يكي از زندانيان را در آغوش مي كشد .

دسته كوچك از حركت باز مي ماند و سرباز روس هم طبيعي است كه در مي يابد چه اتفاقي افتاده است . او به طرف زنداني مي رود كه حالا آن زن را كه به هق هق افتاده در آغوش گرفته است . مي پرسد : «زنت ؟» ـ «بله »

بعد از زن مي پرسد : « شوهرت ؟ » ـ «بله »

سپس با دست به آن ها اشاره مي كند : « رفت ، دويد ، دويد ، رفت » . آن ها با ناباوري نگاهش مي كنند و مي گريزند .

سرباز روس با يازده زنداني ديگر به راهش ادامه مي دهد ، تا چند صد متر بعد گريبان رهگذر بي گناهي را مي گيرد و او را با مسلسل مجبور مي كند وارد دسته بشود ، تا آن دوازده زنداني كه حكومت از او مي خواهد ، دوباره كامل شود.

ماكس فريش - همشهري 26/6/81