بار هستی / خانه ی شیشه ای ((میلان کوندرا ))
"در حقیقت زیستن"






عشق، به یك امپراتوری شبیه است؛ اگر اندیشه ای كه بر مبنای آن به وجود آمده از میان برود، خود عشق نیز از میان خواهد رفت.
(میلان کوندرا)

Ø تفاوت زن هاي موبور با زن هايي با موهاي تيره
بارتلف(bartleff) كه معلوم بود توجه زيادي به معلومات اسكرتا درباره زنها ندارد پرسيد (( آيا اعتقاد دارد كه رفتار موبورها با رفتار سبزه روها تفاوت دارد)) ؟
دكتر اسكرتا(skreta) جواب داد البته روشن و تيره – اينها دو قطب خصوصيات انساني هستند . موي تيره قدرت جسمي ، شهامت ، صراحت و ابتكار عمل را بيان مي كند ، در حالي كه موي بور سمبل زنانگي ، ملايمت و انفعال است . زن مو طلايي واقعاً دو برابر ، زن تر است . به همين دليل است كه شاهزاده خانم بايد مو طلايي باشد و به همين دليل است كه زنها – براي آن كه تا حد امكان زن باشند – موهايشان را بور مي كنند ولي هرگز سياه نمي كنند .
Ø توجيه كليما براي جلوگيري از بچه دار شدن روزنا
عزيزم من آرزوي تشكيل خانواده را ندارم . آرزوي عشق را دارم . عشق من تويي ، و بچه هر عشقي را به خانواده تبديل مي كند . به ملال . نگرانيها . اجبار . معشوقه به مادري عادي تبديل مي شود . نمي توانم تو را به عنوان مادر ببينم . تو عزيز من هستي ، و نمي خواهم تو را با كس ديگري شريك باشم . حتي با بچه .
Ø چرا روزنا مصر بود كه بچه اش را نگه دارد
از حاملگيش به عنوان رويدادي بزرگ در زندگيش و به مثابه فرصتي كه ديگر به اين زوديها دوباره فرا نمي رسيد آگاه بود . احساس پياده اي را داشت كه به انتهاي صفحه شطرنج رسيده و به وزير تبديل شده باشد . طعم قدرت جديد و نامنتظرش را چشيد . ديد كه تلفنش باعث به حركت در آمدن انواع و اقسام رويدادها شده است : نوازنده ترومپت مشهور خانه اش را ترك كرد تا با عجله به سوي او بيايد ، با اتومبيل قشنگش او را همراه خود به اينجا و آنجا ببرد ، با او عشقبازي كند . آشكار ، ميان حاملگيش و اين قدرت ناگهاني رابطه اي وجود داشت ، و ممكن بود صرف نظر كردن از اين يك به معناي محروم شدن از آن يكي باشد .
Ø چگونه شد كه دكتر اسكرتا بالاخره تصميم گرفت تن به ازدواج دهد ؟
هر بار كه از برج رصد خانه صعود مي كرديم ، كهوهتا(kveta) سعي مي كرد مرا به ازدواج ترغيب كند ، و من هميشه بالاي برج كه مي رسيدم آنقدر درب و داغان مي شدم كه احساس پيري و خستگي مي كردم و آمادگي ازدواج را پيدا مي كردم . اما هميشه مي توانستم بموقع خودم را كنترل كنم . هنگام پايين آمدن از برج دوباره تمام توش و توانم باز مي گشت و از مجرد ماندنم بسيار خشنود بودم . هر چند ، يك روز يكشنبه نحس ، كهوهتا(kveta)مرا از يك مسير انحرافي بالا برد و صعود آنقدر دشوار بود كه حتي پيش از اين كه به قله برسيم نفس زنان بله را دادم .
Ø چرا اولگا فكر مي كرد پدرش ممكن است قبل از اعدام باعث اعدام ديگران شده باشد ؟
از خودم مي پرسيدم كه آيا مردم درست همان كاري را با او نكردمد كه او با ديگران كرده بود ؟ هر چه باشد آنهايي كه او را پاي چوبه دار كشاندند درست مثل خودش بودند : همان اعتقادها را داشتند ، همان متعصبها بودند . آنها معتقد بودند كه هر عقيده مخالف – هر قدر هم جزئي و بي اهميت – تهديد مهلكي براي انقلاب است . آنها به طرزي بيمار گونه بد گمان بودند . آنها به نام اصول جزمي مقدسي كه خود او به آنها اقرار داشت باعث مرگش شدند . پس چرا اينقدر مطمئني كه او عيناً همان كار را با ديگران نكرده بوده است ؟
Ø آرزوي نظم در عين حال آرزوي مرگ است . زيرا زندگي فروپاشي بي وقفه نظم است .
يا به عبارت ديگر : آرزوي نظم دستاويزي شرافتمندانه ، بهانه اي براي انسان ستيزي خصمانه است .
قسمتهاي از رمان مهماني خداحافظي اثر ميلان كوندرا ترجمه:فروغ پورياوري
در رمان هاي ميلان كوندرا به غير از عناصر اصلي يك رمان عناصر اضافه ي ديگري مرتب سير اصلي جريان را دچار وقفه هاي كوتاه و گاهي بلند مي كند و اين وقفه ها گاهي در سطح نظريه هاي گفتگو وار شخصيتهاي رمان است . و گاهي ورورد مستقيم خود نويسنده است كه در جاهايي در هيبت سوم شخص وارد مي شود .
نوع اين وقفه ها اغلب محورهاي سياسي ، تاريخي ، اجتماعي ، هنري ، روانشناسانه و جنسي است بعضي اوقات اينقدر اين وقفه ها طولاني است كه مي توان به آنها يك مقاله هم گفت .
كوندرا علاقه دارد كه شخصيتها و موضو ع هاي مختلف مستند را با شخصيت ها و موقعيتهاي رمان خودش مقايسه كند كه البته كوندرا با اين كارش خواننده را به زحمت مي اندازد .
چرا كه خواننده بايد قبلاً معلوماتي را داشته باشد كه اين معلومات بايد گسترده باشد .
جنبه هاي روانشناسانه و تحليلي شخصيتي در سراسر اين رمان ها به چشم مي خورد وقتي شخصيت ها به بحثي مي نشينند افكارشان آنچنان درونگرايانه است كه خواننده را در اينكه ، حقيقت كدام نظريه درست است دچار سر گيجه مي كند .
كوندرا از تمام امكانات و استعدادش به طريقي آزادانه و بدون قيد و بندهاي رمان هاي كلاسيك استفاده مي كند . و در عين حال اهل نوشته هاي سورئال و پست مدرن و اين حرف ها نيست يك جور بدبيني منطقي در تمام نوشته هاي كوندرا به چشم مي خورد كه بيشتر آن نتيجه زندگي و يك كشور كمونيستي و پر از خفقان به نام چك است . حرف هاي زيادي را مي توان راجع به رمان هاي كوندرا زد و اينكه هر كدام نسبت به ديگري چگونه است اما فعلاً به همين مطالب بسنده مي كنيم .
به نظر من توصيه به خواندن رمان هاي كوندرا توصيه به تمرين آزادي است .
ashkan419
از این پس این دوماهنامه نیست بلکه گاهنامه ای است که گاه و بی گاه خود را از تنهایی در می آورد .
در فوریه 1948، کلمنت گوتوالد ، رهبر کمونیست ، در پراگ بر مهتابی قصری باروک قدم گذاشت تا برای صدها هزار مردمی که در میدان شهر قدیم ازدحام کرده بودند سخن بگوید . لحظه ای حساس در تاریخ قوم چک بود – از آن لحظات سرنوشت ساز که یکی دو بار در هر هزار سال پیش می آید .
رفقا گوتوالد را دوره کرده بودند ، و کلمنتیس در کنارش ایستاده بود . دانه های برف در هوای سرد می چرخید ، و گواتوالد سر برهنه بود . کلمنتیس دلسوز کلاه پوست خز خود را از سر برداشت و آن را بر سر گوتوالد گذاشت .
بخش تبلیغات حزب صدها هزار نسخه از عکس آن مهتابی را چاپ کرد . گوتوالد با کلاه خزی بر سر، و رفقا در کنار، با ملت سخن می گوید . تاریخ چکسلواکی کمونیست بر آن مهتابی زاده شد . به زودی در سراسر کشور ، هر بچه ای از طریق کتاب های مدرسه ، دیوار کوبها و نمایشگاه ها ، با آن عکس تاریخی آشنا شد .
چهار سال بعد کلمنتیس به خیانت متهم و به دار آویخته شد . بخش تبلیغات بیدرنگ او را از تاریخ محو کرد ، و البته چهره او را هم از همه عکس ها در آورد . از آن تاریخ تاکنون گوتوالد تنها بر مهتابی ایستاده است . آنجا که زمانی کلمنتیس ایستاده بود فقط دیوار لخت قصر دیده می شود . تنها چیزی که از کلمنتیس باقی مانده ، کلاه اوست که همچنان بر سر گوتوالد مانده است .
سال 1971 است ، و میرک می گوید که مقاومت انسان در برابر قدرت ، مقاومت حافظه است در برابر فراموشی .
کشتار خونین بنگلادش ، به سرعت ، خاطره هجوم روسیه به چکسلواکی را فرو پوشاند ، قتل آلنده فریادهای مردم بنگلادش را محو کرد ، جنگ صحرای سینا مردم را واداشت تا آلنده را فراموش کنند ، حمام خون کامبوج خاطره سینا را فرو شست ، و چنین شد و چنین بود که همگان همه چیز را از یاد بردند .
( برگفته از کتاب کلاه کلمنتیس - نوشته میلان کوندرا – ترجمه احمد میر علائی )
نوشته های زیر از دست نوشته های ( آقای مجید ) دوست من می باشد .
معرفی رمان هویت ( شناسایی) اثر میلان کندرا
میلان کندرا را در ایران بیشتر با رمان بار هستی می شناسند. البته اگر بتوان آثار او را رمان نامید زیرا در این داستانها بسیاری از قوانین رمان نویسی شکسته می شود و نویسنده راهی نو را بر می گذیند. آثار کندرا را باید ضد رمان نامید. داستانهایی که تنها به بیان ماجرا نمی پردازند بلکه شخصیتها را بیان می کنند و به درون ناگفته های آدمی قدم می نهند. میلان در مکتوباتش از رفتارها و تفکراتی در شخصیتهایش صحبت می کند که حرف زدن درباره آنها ممنوع میباشد. نه تنها ممنوع از آن جهت که بسیاری از گفته ها در کشورهایی چون ایران به زیر تیغ سانسور میروند بلکه از آن سو که کسی جرئت بیان درونیاتش را ندارد. هر کدام از ما با این وجود که دوست داریم دیگران ما را درک کنند ولی از شناسایی هویتمان میترسیم. هنر میلان شناسایی هویت شخصیت داستانهایش است.
رمان هویت نسبت به دیگر آثار کندرا از پیچیدگیهای کمتری برخوردار است و به همان نسبت شخصیت ها هم کمتر هستند. داستان بر محور شانتال میچرخد که زنی میانسال است . شانتال در ابتدای داستان با اندوه به همسرش ژان مارک میگوید: مردها دیگر رویشان را بر نمی گردانند که به من نگاه کنند. بیان چنین جمله ای که بی شک با رنجش همسر مواجه خواهد شد باعث تمام رویداد های داستان می شود. از سوی دیگر ژان مارک زن دیگری را با همسرش اشتباه میگیرد.
-آیا واقعاً تفاوت بین این زن (همسرش) با سایر زنان تا این اندازه کم بود؟
این دو رویدا موجب میشود زن و مرد از اینجا به بعد از روزمرگی خود خارج شوند و در ماجرایی قدم بگذارند که سرانجام میتواند موجب تباهی هردو شود. زن و مرد داستان که تا پیش از این در کنار هم زندگی سعادتمندی داشتند از راه عشق دچار بی عشقی می شوند. داستان با وجود سیاهی ها سر انجامی سپید دارد.
نویسنده در این رمان سعی کرده است مثل همیشه تعریفی جدید و البته نزدیکتر به واقعیت از آنچه زندگی می نامیم ارائه دهد که در اینجا عشق زن و شوهرش و درونیات آنها مورد نظر بوده است. با این وجود مفاهیمی مانند بی حوصلگی در کنار داستان اصلی مطرح می گردد. این مفاهیم با وجود اهمیتشان کمتر مطرح شده اند و تنها می توان آنها را در کتاب ها روانشناسی یافت. هنر میلان بیان مطالب پیچیده با زبانی ساده تر است. نوشته های میلان دارای پیچیدگی های کلامی نیست بلکه دارای زیر و بم های ادبی می باشد که خواننده حرفه ای ادبیات می تواند نوشته را رمز گشایی کند. این یکی از مزیت های داستان است زیرا خواننده معمولی که بسیاری از پیش زمینه های فکری را ندارد در برخورد با این مطالب آنها را به شیوه ای دیگر تعبیر خواهد کرد. به عنوان مثال عمیق ترین احساسات انسانی را که در داستانهای کندرا مطرح می شود را هرزگی خواهد دانست.
موضوع مهمی که در خواندن داستان باید مد نظر داشت این است که ما ایرانیان در پس پرده های سانسور با بسیاری از حقایق آشنا نیستیم . این حقیقت تلخ درهای آشنایی با درون ادبیات را می بندد. در خواندن آثار کندرا خواننده ایرانی با این سوال مواجه می شود که این نوشته ها چطور از سد سانسور گذشته است و خود سانسوری مترجم چه تغییراتی در اثر داده است. شاید سانسورچی ها توانایی درک این کلمات را نداشته اند تا آنها را حذف کنند. شاید می بایست هنر دیگر میلان را این دانست که از زیر دست پاک کن به دستان ایران عبور میکند.
قسمتی از رمان هویت:
"چند روز بعد، زن لباس قرمز برای خود خرید. در خانه بود و به اندامش در آینه می نگریست. از زوایای مختلف، خود را در آینه وارسی می کرد. انگار تا آن لحظه نمی دانست پاهای کشیده و پوست سفید دارد.
ژان مارک وارد شد. با مشاهده شانتال در آن لباس سرخ و با شکوه که خرامان با گام های بلندتر از حد معمول، به سوی او می آمد با عشوه گری پیش می خواند و با دست پس می زد دچار شگفتی شد. مرد با تظاهر به شرکت در آن بازی فریبکارانه، به تعقیب زن پرداخت و زن نیز در حالی که وانمود کرد از مردی هوسران می گریزد، تا اتاق خواب خود دوید."
در این بخش میبینیم که زن به تازگی می فهمد که پاهای کشیده و پوست سفید دارد. این جمله اشاره به جسم انسان دارد اما با خواندن داستان می بینیم که زن و شوهرش به هویت خود پی می برند.
کتاب هویت (شناسایی) به دلیل سادگی نسبت به دیگر آثار می تواند شروع خوبی برای آشنایی با میلان کندرا باشد. نوشته های میلان کندرا با اینکه ضد رمان است اما به مهمترین وظیفه رمان وفادار مانده است. اینکه شخصیت اصلی رمان با دیدی بازتر و درکی عمیقتر به درک خود و سایرین بپردازد و از این راه داستانش را از سیاهی جدا کرده و به صفحات سفید هدایت کند. مهمترین شخصیت هر رمان کسی نیست جز خواننده آن.
شناسه اثر:
Kundera,
Identite = Identitty, c1998.
ISBN 964-5564-86-7
ترجمه های موجود:
1-شناسایی/ ترجمه گیسو پارسای- نشر شیرین، 1383
2-هويت/ترجمه دكتر پرويز همايون پور- نشر قطره،

من کتاب را با ترجمه خانم فروغ پور یاوری بطور کامل خوانده ام .
اگر بخواهم سلیقه ی خود را به مخاطبم بیان کنم باید بگویم کتاب جاودانگی در سطح بالاتری بود اما مهمانی خداحافظی هم زیبایی های خود را دارد .
همان طور که می دانید میلان کوندرا به قولی ضد رمان می نویسد .
کوندرا از وسط یک مطلب اصلی فاصله می گیرد و وارد مطلب دیگری می شود و بعد دوباره به موضوع اصلی باز می گردد .
خلاصه این آقای کوندرا فوق العاده خلاق و زیرک و باهوش و مخصوصاً بسیار با تجربه است . و از انواع تکنیک ها و حربه ها برای بیان جاذب خویش استفاده می کند .
در بیشتر رمان های میلان کوندرا با انواع مسائل روبه رو هستیم ، جنسی ، سیاسی ، رفتارهای موشکافانه ی تک تک شخصیتها ، بررسی افکار و منطق وجودی این تفکرها و موسیقی ، نگرش شخصیت ادبی ، نقاشی ، زبان و .. از نکات ویژه آن است که خواننده خود را در فضایی پر شکوه می بیند و آزادانه در فضای رمان قدم می زند .
کوندرا به خواننده می گوید شک کن ، فکر کن ، بخند ، ناراحت باش ، بیاموز .
کوندرا به افکار ما ، جملات و رویکردهای جدید را با سخاوت هدیه می دهد .
نوشته های زیر با استفاده از مقدمه ی خانم فروغ پور یاوری است :
داستان در 5 روز اتفاق می افتد که هر روز یک فصل داستان را تشکیل می دهد .
قهرمانان اصلی ( مهمانی خداحافظی ) که هر یک نماد نوعی جهان بینی به شمار می آیند عبارتند از : قهرمان اول داستان (( یاکوب )) یکی از قربانیان واژگونی ارزشهاست .
بنابراین برای خود نردبانی جدید از ارزشها ساخته است که بر نفی کل بشریت تکیه دارد .
او به جزء واپسین لحظات قبل از ترک وطنش که طی آن زندگی را از دید زیباشناسی مورد توجه قرار می دهد ، زن ، عشق و بچه و همراه آنها ، حیات را نفی می کند .
یاکوب در جایی از کتاب نقل ( سفر آفرینش ) می گوید : خود خدا هم از آفرینش بشر اظهار پشیمانی کرده است ، با این حال قبل از ترک وطن دیدار یک زن بسیار زیبا به او می فهماند که می توانسته است به گونه ای متفاوت برای هدفهایی دیگر زندگی کند . این تنها تاسف او به هنگام جدایی وطن است .
شخصیت بعدی دکتر اسکرتا است که پرداختن یاکوب به کار سیاست را احمقانه و کم اهمیت ترین بخشی از زندگیش می داند و می گوید ( سیاست کف کثیفی بر سطح است ، زندگی واقعی در اعماق جریان دارد ) .
دکتر اسکرتا رویای نوعی برادری جهانی میان انسانها را در سر می پروراند که از شعارهای روزمره فراتر رود ، دکتر برای رسیدن به این هدف از یک بانک اسپرم برای بارداری زنها استفاده می کند و این اسپرم ها متعلق به خود دکتر است بدون اینکه خانواده ها از این نکته باخبر شوند بچه هایی را تولید و رشد می دهند که شبیه دکتر هستند .
اگر یاکوب مظهر بیزاری و نفی جهان و اگر دکتر اسکرتا مظهر لزوم تغییر دادن چهره جهان است در عوض شخصیت سوم بارتلف مظهر حفظ ارزشهای قدیم و عشق به بشریت است .
کوندرا او را یک شخصیت پولدار ، دست و دلباز و امریکایی معرفی می کند که به همین دلیل قادر است هر کجا دلش می خواهد سفر کند .
بر چسب امریکایی ، ضمناً او را مستقیماً در تقارنی با دنیای خفقان آور کمونیستی قرار می دهد ، او زن و فرزندی دارد که دوستشان می دارد و به وجودشان می بالد ، ضمناً عاشق تمام آدمهاست به زنان به علت نقششان در آفرینش عشق می ورزد .
در جایی می گوید : ( بی اعتنایی به زن کفر کبیر و بی احترامی عظیمی به مخلوقات خداوند است ، جسم برای بارتلف نماد روح بود ، سر گرمی مطلوب او نقاشی چهره قدیسین است ، با هاله ای از نور آبی کم رنگ .
بارتلف در جایی می گوید ( نور شادی الهی ملایم و آرام است و رنگ آبی ملکوت را دارد ) .
رنگ لباس خواب هدیه عاشقی به معشوق ، آبی کم رنگ است رنگ آرامش و عشق .
رنگ قرص های آرام بخش هم آبی کم رنگ است و رنگ قاصدک هم ...
مهمانی خداحافظی هم یک تمثیل و یک معمای ماوراء طبیعی است . تلقی آن به عنوان یک رمان صرفاً سیاسی همانقدر اشتباه است که جا دادنش در میان کتابهای خلاف اخلاق .
بینش کوندرا از عشق و ارتباط جسمی میان زن و مرد بستری است که در آن امکان می یابد جنبه های غیر منطقی متناقض و بی ثبات زندگی را بنمایاند .
او از تراژدی سیاسی کشورش و از تراژدی تماس اغلب ناکام جسمی قهرمانانش فراتر می رود و به تراژدی بشریت می پردازد .
در جایی از کتاب گفته شده ( شریفترین احساسات می تواند به سهولت برای توجیه بزرگترین وحشتها به کار گرفته شوند . انسانی که قلبش سرشار از شور و شوق تغزلی است به نام مقدس عشق ، دست به بیرحمانه ترین کارها می زند .
مهمانی خداحافظی مهمانی مسخ شدگان است . مهمانی ارزش از دست دادگان است ، دکور مهمانی فضای بخار آلود و خفقان آور حمام آب معدنی است و سیاهی لشکرها زنان عقیم اند .
داستان بر مجبور تولید مثل می گردد . این مظهر دوام و بقای زندگی .
قهرمانان داستان همگی به نوعی وارد مبحث تولید مثل می شوند و طی گفتگوهایشان جنبه های گوناگون خود شناسی ، انسان شناسی و جامعه شناسی را به زیر سوال می برند .
داستان در فضای کافکایی در محیط بسته و خفقان آور یک استراحتگاه اتفاق می افتد .
نوشته ی فوق به کمک مترجم این رمان خانم فروغ پور یاوری بود .

اما به نظر من فضای داستان آنچنان هم کافکایی نیست . قبول دارم که فضای یک کشور کمونیستی بسته و محدود بوده و قبول دارم اتفاقات مصیبت باری هم رخ می دهد اما باز هم فضاء کافکایی نیست .
جریان از این قرار است که یک نوازنده ی مشهور ترومپت به نام آقای کلیما ( که یکی دیگر از شخصیتهای اصلی رمان است ) برای اجرای موسیقی به چشمه ی آب معدنی می رود و در آنجا با یکی از پرستارها به نام رزنارابطه برقرار می کند و بعد از مدتی رزنا با کلیما تماس می گیرد و به او می گوید که از وی ( کلیما ) حامله است و همچنین به نوعی به کلیما می فهماند که می خواهد بچه اش را نگه دارد اما کلیما بسیار شگفت زده می شود زیرا به نظر او همچنین اتفاقی غیر ممکن می آمد ، اما مجبور بود قبول کند که چنین اتفاقی که بسیار برایش ناخوشایند است اتفاق افتاده ، بنابراین تصمیم می گیرد با آوردن بهانه ای برای همسرش ( کامیلا ) رهسپار چشمه ی آب معدنی شود تا به گونه ی مسئله را حل و فصل کند .
زیرا کلیما بسیار به زنش که فوق العاده زیبا بود علاقه داشت . از این به بعد رمان به حرکت در میاید و کم کم شخصیتها در چشمه ی آب گرم در کنار یکدیگر قرار می گیرند .
در همین ابتدا شاید خواننده این مسئله برایش پیش آید که اگر واقعاً کلیما به همسرش علاقه داشت به او خیانت نمی کرد . اگر در متن رمان دقت شود بیشتر جواب ها گفته شده است .
کلیما می گوید من عاشق زن خودم هستم این راز جنسی من است که برای اکثر آدم ها بکلی غیر قابل درک است .
کلیما می گوید که ( هیچکس این را درک نمی کند و از همه کمتر زنم ، او فکر می کند که نشانه استوار عشق مرد بیعلاقگی او نسبت به زنهای دیگر است . ولی این حرف بی ربطی است . چیزی همیشه مرا به سمت زن دیگری می کشد ، اما به محض اینکه تصاحبش می کنم نوعی نیرو که خاصیت فنری دارد دوباره به طرف کامیلا پرتابم می کند . بعضی وقتها احساس می کنم که فقط به خاطر پیوند دوباره ، آن پرواز شگفت انگیز بازگشت ( سرشار از محبت ، اشتیاق ، افتادگی ) به سوی همسرم که با هر بیوفایی تازه بیشتر دوستش می دارم ، است که دنبال زنهای دیگری می افتم .
مثل همیشه کوندرا یک یک جزئیات را می کاود و بررسی می کند و از همه چیز می گوید .
کوندرا خیلی کم پیش می آید که خود در مورد اتفاقات و شخصیتها اظهار نظر مستقیم نماید و بیشتر این امر را به مخاطبش وا می گذارد .
اشكان۴۱۹
میلان کوندرا در اول آوریل 1929 در برنو بزرگترین شهر موراویا در کشور چکسلاواکی متولد شد .
درست 10 سال پیش از آنکه نازی ها با توافق خاموشی اروپا به عمر جمهوری جوان چکسلاواکی پایان دهند .
میلان کوندرا فعالیت ادبی خودر را در کشورش چکسلاواکی شروع کرد اما در سال 1968 تانک های روسی از شرق سرازیر شدند و به " بهار پراگ " که تلاشی بود داخلی برای اصلاح نظام کمونیستی پایان دادند .
در این سال یعنی1968 فعالیتهای ادبی میلان کوندرا نیز در کشورش به پایان رسید .

میلان کوندرا در اول آوریل 1929 در برنو بزرگترین شهر موراویا در کشور چکسلاواکی متولد شد . درست 10 سال پیش از آنکه نازی ها با توافق خاموشی اروپا به عمر جمهوری جوان چکسلاواکی پایان دهند . میلان کوندرا فعالیت ادبی خودر را در کشورش چکسلاواکی شروع کرد اما در سال 1968 تانک های روسی از شرق سرازیر شدند و به " بهار پراگ " که تلاشی بود داخلی برای اصلاح نظام کمونیستی پایان دادند . در این سال یعنی1968 فعالیتهای ادبی میلان کوندرا نیز در کشورش به پایان رسید . زندگی کوندرا در چکسلاواکی مثل زندگی بسیاری از همکارانش در اروپای مرکزی پر از افت و خیز و دشواری بود ، او همیشه درگیر مبارزه بود تا هنرش را از حصار و تنگی آزاد کند . کوندرا که خود در 18 سالگی ( 1947 ) به حزب کمونیست پیوست تصمیم کوندرا برای پیوستن به حزب مانند تصمیم اغلب هم نسلانش به جای اینکه انتخاب آگاهانه باشد ، عملی عریزی و سرکشانه بود و اجرای آیینی بود برای پیوستن به بزرگسلان . مارکسیست در چکسلاواکی با سنتهای مردم آمیخته شده بود . پدر کوندرا موسیقی دان بود خود کوندرا هم در نوجوانی کمی به موسیقی پرداخت ، بعد در 14 سالگی به شعر پرداخت . او موسیقی را نخستین تجلی عظیم هنر در زندگی اش دانست ، اما هیچ گاه حرفه موسیقی را بر نگزید و هیچ یک از شعرهای که کوندرا در آن زمان سرود بر جا نمانده است . اما دیری نپایید که روشنفکران و فرهنگیان و متفکران دریافتند که حزب در زمینه های زیبا شناسی نیز ، مانند همه ی زمینه های دیگر ، برای روحیه ماجراجویی ، فرد گرایی و آزادی اهمیتی قائل نیست . کوندرا در 1948 به مدرسه ی فیلم و موسیقی پراگ پیوست . کوندرا تصمیم گرفته بود شعر را رها کند ، او با یادآوری افکارش در آن زمان می گوید : (( من موسیقی و شعر را دقیقاً به این علت رها می کنم که خیلی به قلبم نزدیک اند و به ساختن فیلم می پردازم ، چرا که فیلم برایم هیچ جاذبه مخصوصی ندارد . من به این طریق خود را از چنگ ملاحضه های شخصی رها می سازم و به تنها هنری که درست است یعنی هنری که در خدمت مردم است رو می کنم )) . در واقع حزب همه چیز را محدود کرده بود ولی در آن زمان فیلم سازی جای رشد بیشتری بود ، اما اندکی بعد او را هم مثل خیلی های دیگر از حزب کمونیست اخراج کردند و هم از مدرسه . علت این اخراج احتمالاً ذوق معما آفرینی و تخیل سر زنده اش بوده است . او را به جدی نبودن و داشتن افکار حصومت آمیز متهم کردند ، افکاری که بسیار از دوستانش نیز داشتند ، او یکی از اصول را یاد گرفت که در فضایی که حزب همه ی زندگی را مشخص کرده هیچ شک و شبه ای نباید آفریده شود و هر نوع اظهار نظر صاحبان قدرت را باید بطور مطلق جدی گرفت ، همچنین تجربه ی دستمایه ی نخستین رمان کوندرا " شوخی " قرار گرفت که درآن شخصیت عمده ی داستان قربانی احترام نگذاشتن به قدرت زمان خود می شود . پس از 1950 کوندرا به کارهای مثل موسیقی و شعر بازگشت در 1953 وی توانست نخستین کتاب شعرش را به نام ( انسان ، باغ بزرگ ) انتشار دهد . کوندرا در 1955 دومین کتاب شعرش را به نام ( ماه مه گذشته ) منتشر کرد ، سپس باز توانست به مدرسه فیلم و موسیقی پراگ باز گردد . البته این بار عضو هئیت علمی دانشکده شد وبه تدریس ادبیات جهان پرداخت و در 1956 دوباره به عضویت حزب کمونیست در آمد و در همین سال در نشر هفتگی ( کانون نویسندگان چکسلاواکی ) پرداخت . سال 1956 در سراسر اروپای مرکزی سال پر آشوبی بود ، جنبش ضد کمونیستی برای بدست آوردن استقلال و آزادی آغاز شده بود ، در پراگ پایتخت چک هم این امر شروع شد اما قدرتمندان خواستهای فزاینده ی روشنفکران پراگ را برای برقرای یک فضای باز سیاسی در نطفه خفه کردند . آنها به کانون نویسندگان چکسلاواکی حمله کردند . افراد بسیاری را از حزب و فعالیتهای آموزشی و مطبوعاتی کنار گذاشتند اکنون زمان آن فرا رسیده بود تا کسانی که در خط مقدم جبهه فرهنگی قرار داشتند مبارزه را آغاز کنند . نشر روشنفکر و فرهنگی چک موفق شدند ، در رویدادهایی به نام ( بهار پراگ ) دست به اصلاحات بزنند و این یک موقعیت استنثایی بود . اصلاحات در بیشتر کشورهای بلوک شرق آغاز شده بود . گروه اصلاح طلب درون حزب که تا حدودی سر در گم شده بود ، سر کردگی دویچک و با حمایت نخبگان روشنفکر تا آنجا که چارچوب نظام سوسیالیستی اجازه می داد ، با تمام توان کوشید به آزادی و کثرت و تنوع هر چه بیشتری دست یابد . و در همین زمان بود که کوندرا دوباره با یک نشریه ادبی شروع به همکاری کرد . اما این موقعیت استثنایی در تاریخ بلوک شوروی در 20 اوت 1968 پایان یافت و بیش از دویست هزار نفر از سپاهیان شوروی و قوای کمکی آلمان شرقی ، لهستان ، بلغارستان و مجارستان با تانکها و نیروهای چتر باز چکسلواکی را اشغال کردند . نیروهای اشغالگر که با تظاهرات خیابانی گسترده ای مواجه شدند متعاقباً تعدادشان به ششصد و پنجاه هزار نفر افزایش داده شد . رهبران چکسلاواکی ، از جمله دو الساندر دوبچک به مسکو اعزام شدند و در آنجا آنان را وا داشتند با امضای سندی دست از اصلاحات دموکراتیک بکشند و به حضور نظامی شوروی برای مدتی نامعین ، در کشورشان تن در دهند . در چهارمین کنگره نویسندگان که در روس 1967 برگزار شد کوندرا در نطق افتتاحیه خود ، خواستار آزادی هنری بیشتری شد کوندرا پس از تهاجم شوروی ، مانند هزاران نویسنده ، هنرمند ، روشنفکر و رهبر سیاسی ، به داشتن گرایش ضد انقلابی متهم شد و از مقام خویش در آکادمی موسیقی و هنرهای نمایشی برکنار شد . ولی به هر حال ، نمایش نامه ی دومش ( عروسی مضاعف ) را یک گروه تئاتر تجربی جوان در 1969 در پراگ به صحنه برد . که در این نمایشنامه اعتراضی بود بر قدرت حاکم . در 1969 رژیم تحت الحمایه ی شوروی با قدرت تمام تثبیت شد و تصفیه ها شدت گرفت . کوندرا از انتشار آثارش منع شد و به ناچار شغلش را در نشریه ادبی که تعطیل شده بود از دست داد ، در 1970 به او فرصت دادند که با انتقاد علنی از خود ( یعنی خودش را زیر سوال ببرد ) حیثیتش را باز خرد . او با امتناع از این کار از امکان هر گونه کسب معاش از طریق نویسندگی محروم شد . آثارش را از کتابخانه ها جمع کردند ، مسافرت او به غرب ممنوع شد و بر حق التالیفی که از انتشار آثارش در خارج به دست می آورد تا نود درصد مالیات بسته شد . نویسنده موقتاً به برنو بازگشت و در یک نشریه محلی به نام مستعار ، به نوشتن مطالبی در ستون طالع بینی پرداخت . اما هنگامی که در 1974 نام اصلی اش بر ملا شد ، وی را نیز از این درآمد محروم کردند . یک سال بعد ، از دانشگاه رن در فرانسه دعوتنامه ای برای احراز مقام استدیاری در ادبیات دریافت کرد . از 1968 تا آن زمان ، برای اولین بار اجازه یافت که کشور را ترک کند و به این ترتیب موقعیت جدیدی پیدا کرد . لحظه ی عظیمت ، که آمیزه ای بود از سبکی ، آسودگی و غم و اندوه ، چون یک ترجیع بند در آثارش تکرار می شود . کشور فرانسه بحق میزبانی خوبی برای نوشته های کوندرا شد . در ابتدا کتاب شوخی او را به فرانسه ترجمه کردند و با مقدمه ی لویی آرگون آن را انتشار دادند و بعد آثار دیگرش را با زبان اصلی انتشار دادند . دومین رمان کوندرا "زندگی جای دیگری است " جایزه معتبر مدسیس را برای بهترین رمان خارجی منتشر شده در فرانسه نصیب او کرد و دوستی و پشتیبانی بسیاری از روشنفکران فرانسه را برایش به ارمغان آورد . رمان های بعدی او ، جشن وداع ، ( مهمانی خداحافظی یا والس خداحافظی ) کتاب خنده و فراموشی ، سبکی تحمل ناپذیر هستی ( بار هستی ) به گرمی مورد استقبال قرار گرفت . کوندرا و همسرش ( ورا ) برای همیشه در پاریس اقامت گزیدند و به سرعت در محافل روشنفکری فرانسه به صورت چهره های آشنا در آمدند . او داستانهایش را به زبان چک و مقاله هایش را به زبان فرانسوی می نویسد . تا سال 1979 ، کوندرا همچنان یک شهروند چکسلاواکی بود ، اما هنگامی که کتاب خنده و فراموشی منتشر شد ، مقامات چکوسلواکی تابعیت او را لغو کردند و کوندرا همواره با این سوال روبه رو بود که چه تعریفی از وضعیت جدید خود دارد و در این پرسش 2 راه حل وجود داشت ، آیا همانند یک مهاجر زندگی کند ، یعنی همانند کسی که ضمیر و تخیلش همچنان در کشور قدیم ماندگار می شود ، یا یک فرانسوی درمیان فرانسویان شود و کوندرا دومی را برگزید . کوندرا خود در یکی از مصاحبه هایش می گوید : (( من برای همیشه در فرانسه خواهم ماند بنا به این دیگر یک مهاجر نیستم ، اکنون دیگر فرانسه یگانه وطن من است ، من احساس بی ریشگی نمی کنم ، 1000 سال چکسلاواکی جزء غرب بود امروز جزء امپراطوری شرق شده است . من در پراگ بیشتر احساس بی ریشگی می کنم ، تا در پاریس )) . پایان