جوزف رپر شهر نخل هاي سوخته

((ببين

اين آخرين ملاقات 

  ميفهمي چي بهت ميگم

ديگه منو نميبيني))


1  3  6  0

((حال من خوبه     ولي تو باور نكن

مرگ من نزديك   ديگه شايد منو    نبيني و من آستينم خيس شده   

واسه اينكه كسي نيست اشكامو پاك كنه

من مرگ وبه زندگي ترجيه ميدم     سوار ماشينه مرده ها ميشم   

با لباس سفيد ميرم به جاييي كه ديگه منو نمي بيني

بزار بگم   اين آخرين ملاقاته   ديگه  همو نميببينيم))


در شهر گم شده است

در مه اين دود، در بغض اين سكوت

در آشوب قلب غمگينش

به ياد زنده ياد محمد مختاري ملقب به جوزف






لهجهٔ آبادانی

لهجهٔ خوزستانی یا جنوبی که به آن لهجهٔ آبادانی نیز می‌گویند یکی از لهجه‌های زبان فارسی است. این شیوهٔ سخن گفتن فارسی به‌دنبال آغاز فعالیت‌های نفتی در آبادان و مهاجرت اقوام ایرانی و غیر ایرانی (مانند انگلیسی‌ها، هندی‌ها و رانگونی‌ها)در دهه نخست قرن بیستم میلادی شکل گرفت[۱].تا پیش از آن شهری بنام آبادان وجود نداشت. بنا به گزارش یرواند آبراهامیان بیشتر مهاجرین به آبادان از مناطق صنعتی شمال خوزستانبوشهر و فارس و چهارمحال بختیاری بودند. تقریبا از تمامی مناطق ایران در آبادان هیئت یا مسجد و حسینیه یافت می‌شود که این نشان دهندهٔ وسعت برخورد اقوام با یکدیگر است که از آنجا که عمدهٔ سکنهٔ اصلی از استان بوشهر و فارس به آبادان مهاجرت کرده بودند لهجهٔ آبادانی که آهنگی نزدیک به لهجهٔ بوشهریشیرازی و کازرونی دارد را بتوان ترکیبی از لهجه‌ها و گویش‌های مردم مناطق یادشده دانست ونیز تاثیر کلمات بیگانه در لهجهٔ محاوره‌ای مردم آبادان اندکی بیشتر از مردم سایر مناطق است[۲].این لهجه بجز آبادان که در آن رواج عمومی دارد در شهرهای بندر ماهشهر، سربندر، امیدیه و شاهین شهر و بوشهر نیز کاملا رایج است. گاهی از آن به عنوان لهجهٔ جنوبی نیز یاد می‌شود و در میان خوانندگان و ارباب ترانه جایگاهی خاص دارد. و استان‌های و سبک بیانی شبیه به لهجه های


ادامه نوشته

نجف دریابندری متولد آبادان

شايد كمتر كسي فكر مي‌كرد پسر خلف ناخدا خلف از كوچه‌هاي گرم آبادان، روزي به يكي از مشهورترين نام‌ها در عرصه ترجمه ادبي ايران تبديل شود.

محال است اهل كتاب و كتابخواني باشيد و اسم نجف دريابندري را نشنيده باشيد.

دريابندري 40 سال است كه توي بازار كتاب ما حضور دارد و حالا ديگر در هر كتابخانه‌اي جا دارد.

توي كارنامه او از ترجمه رمان و معرفي نويسندگاني مثل اي.ال دوكتروف و كازوئو ايشي گورو پيدا مي‌شود تا ترجمه كتب فلسفي و طنزنويسي و البته كتاب آشپزي! بله، نجف دريابندري كتاب «مستطاب آشپزي» هم نوشته؛ يك كتاب درجه يك درباره غذاها، تاريخچه‌شان، ارتباطشان با فرهنگ و ادبيات و البته دستور پختشان.

بقيه كارهاي دريابندري هم درجه‌يك است. نجف متولد 1308 آبادان است، تا كلاس سوم دبيرستان بيشتر مدرسه نرفته. ناصر تقوايي رفيق كودكي‌هايش است. در جريان كودتاي 28 مرداد زندان رفته و تا دلتان بخواهد كتاب ترجمه كرده.

تخصص او «درآوردن» لحن نويسنده اصلي است.

نجف دریابندری: تاریخ تولد من یک اشکالی دارد؛ در شناسنامه اول شهریور 1308 نوشته شده ولی گویا در زمستان 1309 در آبادان متولد شده‌ام.

علتش هم این است که پدرم گویا خیلی عجله داشته مرا بفرستد مدرسه. 5 سالم بود که مرا فرستاد مدرسه ملی آبادان که خصوصی بود. این مدرسه ملی کمی بعد بساطش برچیده شد.

ولی من توی کلاس شاگرد برجسته‌ای بودم. یک مدرسه‌ای در آبادان بود به نام «فردوسی». خیال می‌کنم هنوز هم به همین اسم باشد؛ در محله «بوارده» آبادان؛ جزء شهرک‌هایی بود که شرکت نفت درست کرده بود. جشن فارغ‌التحصیلی ششمی‌ها را اینجا گرفته بودند.

خواهر من هم بینشان بود. یک روز رئیس فرهنگ و سه نفر دیگر آمدند به مدرسه ما و گفتند که شاگرد برجسته‌تان کیست؟ می‌خواهیم یک نفر باشد که یک شعری بخواند در آن جشن. خانم معلم‌مان مرا معرفی کرد. گفت این شاگرد خوبی است و شعر هم می‌تواند بخواند.

گفت چه شعری بخواند؟ یک شعری بود توی کتاب درسی کلاس اول: شب تاریک رفت و آمد روز / وه چه روزی چون بخت من پیروز و همین‌طوری الی آخر. این شعر مال یحیی دولت‌آبادی بود. گفتند این را از بر کن و روز جشن بخوان. من از بر کردم و روز جشن ما را برداشتند بردند مدرسه فردوسی. منتها اینها ظاهرا حواسشان نبود که این بچه باید یک نفر مواظب‌اش باشد، نگهداری کند از این بچه.

Najaf Daryabandari

من 7 سال داشتم و قرار بود در مراسم شعر بخوانم؛ باید می‌بودم که بعد شعر بخوانم یا نه؟! مرا بردند آنجا توی مدرسه ول کردند. من هم رفتم این طرف و آن طرف گشتم برای خودم. مدرسه بزرگی هم بود. رفتم یک جایی که دستشوری و توالت و اینها بود و درش هم بسته بود. پنجره‌هایش را نگاه کردم و دیدم یک نفر توی اینجا دارد ترومپت می‌زند. ترومپت دستش گرفته، بوق بلند می‌زند ولی در را بسته.

حالا این شخص که بعدا من شناختم‌اش، شخصی بود که در آبادان یک کتابفروشی داشتند در «بریم» به اسم «الفی» (Alfy). 3 – 2 تا برادر بودند اینها. یکی‌شان همینی بود که داشت اینجا ترومپت می‌زد. قرار بود توی همین مراسم ترومپت بزند. به‌هرحال من آنجا رفتم تماشای این «الفی» که ترومپت می‌زد توی دستشوری و دیگر یادم نیست که چی شد. بعدش جشن تمام شد و آمدم خانه.

خواهرم به من گفت تو کجا بودی؟ قرار بود آنجا بیایی شعر بخوانی؟ گفتم من که آمده بودم آنجا ولی کسی به من نگفت بیا شعر بخوان! به‌هرحال آن شعر را ما نخواندیم در مدرسه. تا اینکه 3-2 هفته بعدش از اداره فرهنگ یکی را فرستادند مدرسه ما که این شاگردی که قرار بود شعر بخواند را رئیس اداره فرهنگ خواسته.

اینها هم گفتند بفرما، این است ببریدش. دست ما را گرفتند بردند اداره فرهنگ. آنجا نشستیم و بعد از چقدر ما را صدا کردند. گفت تو قرار بود شعر بخوانی توی مدرسه. چطور شد؟ گفتم نمی‌دانم چطور شد؟ گفت آنجا صدایت کردیم، این همه دنبالت گشتند نبودی. گفتم من داشتم تماشا می‌کردم یک نفر را که ترومپت می‌زد، من رفته بودم تماشای ترومپت.

گفت «خب، آنجا یک جایزه‌ای برایت معلوم کرده بودند که عبارت است از یک دفتری و یک دواتی و یک قلمی. اینجاست، اینها که جلوی من است. این را قرار بود آنجا شعر بخوانی و به‌ات بدهند. حالا من صدایت کردم این را به تو بدهم. منتها این شعر را برای من بخوان ببینم بلدی بخوانی یا نه».

من هم گفتم بله؛ «شب تاریک رفت و...» تا آخرش. خیلی هم بلند نبود. گفت «خیلی خب! خوب خواندی ولی چرا آن روز نبودی». گفتم «نمی‌دانم چرا نبودم». خلاصه آمد گوش مرا گرفت و حسابی پیچاند؛ به‌طوری که من داشتم به گریه می‌افتادم دیگر. گفت: «این مال این است که آن روز نبودی. بنابراین گوشت را پیچاندم که بعد از این وقتی قرار است یک جایی باشی، آنجا باشی واقعا. این دفتر و کاغذ هم جایزه‌ات است، بگیر و برو».

من هم دفتر را گرفتم و با چشم گریان برگشتم مدرسه دوباره. خلاصه، این از جایزه اولی که قرار بود به بنده بدهند. بعدا مدرسه ما باز جایش عوض شد، آمدیم به احمدآباد آبادان، کنار یک جایی که زندان آبادان بود که بعدها که من به زندان افتادم، همان جا بودم. این مدرسه که من 3-2 سال آنجا بودم تقریبا چسبیده بود به زندان. یک معلمی داشتیم آنجا به اسم آقای شاکری که معلم ورزش بود و موسیقی و یکی دو تا چیز دیگر. آدم خیلی شیک و جوانی هم بود. با معلم‌های دیگر خیلی فرق داشت.

بعد یک خانم مدیری هم داشتیم به اسم خانم رفیعی. زن خیلی خوبی هم بود. این آقای شاکری آمد به خانم رفیعی گفت که جشن نمی‌دانم چی هست در مدرسه «رازی» (که مدرسه بزرگی بود)، شما هم بهترین شاگردتان را معرفی کنید که آنجا جایزه بدهند به‌اش.

خانم رفیعی هم بنده را انتخاب کرد. آنجا که رفتیم، یادم هست که یک پیرهنی تن من کرده بودند که جلوش سبز بود، پشتش قرمز. یک عده دیگری هم بودند که جلوشان قرمز بود، پشتشان سبز. یک عده‌ای هم پیرهن سفید تنشان بود. اینها که می‌ایستادند و می‌چرخیدند این‌ور آن‌ور، پرچم ایران می‌شد.

من توی صف ایستاده بودم با این پیرهن. به من گفته بودند که گوشت باشد وقتی صدایت کردند بیا جایزه‌ات را بگیر. ما ایستادیم ولی هیچ‌وقت صدامان نکردند. بعد معلوم شد جایزه مرا داده‌اند به خواهرزاده رئیس فرهنگ آبادان.

جایزه سوم قصه‌اش دیگر به مدرسه ربطی ندارد. یک روزنامه‌ای چاپ می‌شد به اسم «چلنگر» (چلنگر به این آهنگرهای دوره‌گرد می‌گویند که در دهات و محله‌ها می‌گردند و آهنگری می‌کنند). مدیر این روزنامه یک شاعری بود (اسمش یادم نیست. به‌هرحال شاعر معروفی بود آن موقع). یک مسابقه‌ای گذاشته بود که هرکس یک داستانی بنویسد برای روزنامه، جایزه می‌گیرد.


بنده هم دیگر بزرگ بودم آن موقع؛ 81 - 71 ساله. من یک داستانی نوشتم، فرستادم برایشان بعد دیدم داستان من چاپ شده، منتها درواقع نصف داستان چاپ شده بود. داستان من دو تا محور داشت؛ اینها یک خط داستانی را گرفته بودند، بقیه‌اش را ریخته بودند دور. گفتند این برنده جایزه داستانی ماست.

بعدا یک گلدان این‌قدری به من دادند. چیز مهمی نبود، روکش نقره داشت و بعد از سال‌ها که نقره‌اش پاک شد، زیرش مس بود. به‌هرحال این تنها جایزه‌ای است که بنده بابت فعالیت ادبی تابه‌حال دریافت کرده‌ام.

من دانشکده ادبیات هم هیچ‌وقت نرفتم. درس و مدرسه را همان‌طور که زود شروع کرده بودم، زود هم رها کردم. سال نهم مدرسه که بودم از بابت املای انگلیسی تجدید شدم. تابستان را شروع کردم به خواندن انگلیسی و از آن به بعد تا امروز که می‌بینید، مشغول حاضرکردن درسم هستم.

منبع:hamshahrionline.ir

http://www.jamejamonline.ir/newstext.aspx?newsnum=100907232032
ادامه نوشته

بهنام سراج متولد آبادان

بهنام سراج متولد آبادان، بازيكن سابق تيم‌هاي پرسپوليس و فولاد و عضو باشگاه صنعت نفت آبادان است كه مدتي براي تيم ملي فوتبال ايران نيز بازي مي‌كرد. هنگامي كه در باشگاه پرسپوليس بازي مي‌كرد در بين هواداران اين تيم به نام منجي معروف شده بود.

چون در فصلي كه بيشتر به عنوان بازيكن ذخيره وارد مي‌شد در بازي‌هاي حساسي براي پرسپوليس گل زد. او در حال حاضر حدود 38 سال دارد و چند سالي مي‌شود از فوتبال خداحافظي كرده است. آخرين باشگاهي كه اين بازيكن در آن حضور داشته، باشگاه صنعت نفت آبادان بود؛ باشگاهي كه فوتبال را از آن آغاز كرده بود. سراج در سال 86 از فوتبال خداحافظي كرد.

وي در مورد مهم‌ترين اتفاق زندگي خود مي‌گويد: موقعي كه جنگ آغاز شد من حدودا 7 ساله بودم و براي من جنگ هيچ معنايي نداشت، به غير از اين‌كه من را از بازي‌هاي كودكانه دور مي‌كرد. موقعي كه جنگ آغاز شد،به همراه خانواده مجبور شدم به شهر ديگري كوچ كنم و از شهر خودم دور شوم اين بدترين خاطره براي من بود و هر وقت ياد آن زمان مي‌افتم گريه مي‌كنم، چون دلم واقعا مي‌سوزد كه چه كودكي سختي هم نسلان من داشتند و چه عذابي كشيدند و براي آنها خيلي سخت بود كه كودكي آنها با جنگ همراه بوده است.ما در شهري ديگر با مشكلات زيادي مواجه بوديم و غم غربت هم باعث شده بود تا زندگي براي ما سخت‌تر شود. وقتي بعد از پايان جنگ به آبادان برگشتيم، شهري وجود نداشت و به يك ويرانه تبديل شده بود.هنوز هم اين شهر مشكلات زيادي دارد،اما خوشحالم در شهر خودم زندگي مي‌كنم و در آن نفس مي‌كشم. در طول سال‌هايي كه فوتبال بازي مي‌كردم مجبور بودم از آبادان دور باشم، اما حالا با خيال راحت مي‌توانم در شهرم زندگي كنم و هيچ فردي هم نمي‌تواند اين شهر را از من بگيرد.


http://www.jamejamonline.ir/papertext.aspx?newsnum=100842638874

ادامه نوشته