میلان کوندرا در اول آوریل 1929 در برنو بزرگترین شهر موراویا در کشور چکسلاواکی متولد شد .

 

درست 10 سال پیش از آنکه نازی ها با توافق خاموشی اروپا به عمر جمهوری جوان چکسلاواکی پایان دهند .

 

میلان کوندرا فعالیت ادبی خودر را در کشورش چکسلاواکی شروع کرد اما در سال 1968 تانک های روسی از شرق سرازیر شدند و به " بهار پراگ " که تلاشی بود داخلی برای اصلاح نظام کمونیستی پایان دادند .

 در این سال یعنی1968 فعالیتهای ادبی میلان کوندرا نیز در کشورش به پایان رسید .

 

 


    

میلان کوندرا در اول آوریل 1929 در برنو بزرگترین شهر موراویا در کشور چکسلاواکی متولد شد .

 

درست 10 سال پیش از آنکه نازی ها با توافق خاموشی اروپا به عمر جمهوری جوان چکسلاواکی پایان دهند .

 

میلان کوندرا فعالیت ادبی خودر را در کشورش چکسلاواکی شروع کرد اما در سال 1968 تانک های روسی از شرق سرازیر شدند و به " بهار پراگ " که تلاشی بود داخلی برای اصلاح نظام کمونیستی پایان دادند .

 در این سال یعنی1968 فعالیتهای ادبی میلان کوندرا نیز در کشورش به پایان رسید .

 

زندگی کوندرا در چکسلاواکی مثل زندگی بسیاری از همکارانش در اروپای مرکزی پر از افت و خیز و دشواری بود ، او همیشه درگیر مبارزه بود تا هنرش را از حصار و تنگی آزاد کند .

 

کوندرا که خود در 18 سالگی ( 1947 ) به حزب کمونیست پیوست تصمیم کوندرا برای پیوستن به حزب مانند تصمیم اغلب هم نسلانش به جای اینکه انتخاب آگاهانه باشد ، عملی عریزی و سرکشانه بود و اجرای آیینی بود برای پیوستن به بزرگسلان .

مارکسیست در چکسلاواکی با سنتهای مردم آمیخته شده بود .

 

پدر کوندرا موسیقی دان بود خود کوندرا هم در نوجوانی کمی به موسیقی پرداخت ، بعد در 14 سالگی به شعر پرداخت .

او موسیقی را نخستین تجلی عظیم هنر در زندگی اش دانست ، اما هیچ گاه حرفه موسیقی را بر نگزید و هیچ یک از شعرهای که کوندرا در آن زمان سرود بر جا نمانده است .

 

اما دیری نپایید که روشنفکران و فرهنگیان و متفکران دریافتند که حزب در زمینه های زیبا شناسی نیز ، مانند همه ی زمینه های دیگر ، برای روحیه ماجراجویی ، فرد گرایی و آزادی اهمیتی قائل نیست .

کوندرا در 1948 به مدرسه ی فیلم و موسیقی پراگ پیوست .

کوندرا تصمیم گرفته بود شعر را رها کند ، او با یادآوری افکارش در آن زمان می گوید :

 

(( من موسیقی و شعر را دقیقاً به این علت رها می کنم که خیلی به قلبم نزدیک اند و به ساختن فیلم می پردازم ، چرا که فیلم برایم هیچ جاذبه مخصوصی ندارد . من به این طریق خود را از چنگ ملاحضه های شخصی رها می سازم و به تنها هنری که درست است یعنی هنری که در خدمت مردم است رو می کنم )) .

 

در واقع حزب همه چیز را محدود کرده بود ولی در آن زمان فیلم سازی جای رشد بیشتری بود ، اما اندکی بعد او را هم مثل خیلی های دیگر از حزب کمونیست اخراج کردند و هم از مدرسه .

 

علت این اخراج احتمالاً ذوق معما آفرینی و تخیل سر زنده اش بوده است . او را به جدی نبودن و داشتن افکار حصومت آمیز متهم کردند ، افکاری که بسیار از دوستانش نیز داشتند ، او یکی از اصول را یاد گرفت که در فضایی که حزب همه ی زندگی را مشخص کرده هیچ شک و شبه ای نباید آفریده شود و هر نوع اظهار نظر صاحبان قدرت را باید بطور مطلق جدی گرفت ، همچنین تجربه ی دستمایه ی نخستین رمان کوندرا " شوخی " قرار گرفت که درآن شخصیت عمده ی داستان قربانی احترام نگذاشتن به قدرت زمان خود می شود .

 

پس از 1950 کوندرا به کارهای مثل موسیقی و شعر بازگشت در 1953 وی توانست نخستین کتاب شعرش را به نام ( انسان ، باغ بزرگ ) انتشار دهد .

 

کوندرا در 1955 دومین کتاب شعرش را به نام ( ماه مه گذشته ) منتشر کرد ، سپس باز توانست به مدرسه فیلم و موسیقی پراگ باز گردد .

البته این بار عضو هئیت علمی دانشکده شد وبه تدریس ادبیات جهان پرداخت و در 1956 دوباره به عضویت حزب کمونیست در آمد و در همین سال در نشر هفتگی ( کانون نویسندگان چکسلاواکی ) پرداخت .

 

سال 1956 در سراسر اروپای مرکزی سال پر آشوبی بود ، جنبش ضد کمونیستی برای بدست آوردن استقلال و آزادی آغاز شده بود ، در پراگ پایتخت چک هم این امر شروع شد اما قدرتمندان خواستهای فزاینده ی روشنفکران پراگ را برای برقرای یک فضای باز سیاسی در نطفه خفه کردند .

آنها به کانون نویسندگان چکسلاواکی حمله کردند .

 

افراد بسیاری را از حزب و فعالیتهای آموزشی و مطبوعاتی کنار گذاشتند اکنون زمان آن فرا رسیده بود تا کسانی که در خط مقدم جبهه فرهنگی قرار داشتند مبارزه را آغاز کنند .

 

نشر روشنفکر و فرهنگی چک موفق شدند ، در رویدادهایی به نام ( بهار پراگ ) دست به اصلاحات بزنند و این یک موقعیت استنثایی بود .

اصلاحات در بیشتر کشورهای بلوک شرق آغاز شده بود .

 

گروه اصلاح طلب درون حزب که تا حدودی سر در گم شده بود ، سر کردگی دویچک و با حمایت نخبگان روشنفکر تا آنجا که چارچوب نظام سوسیالیستی اجازه می داد ، با تمام توان کوشید به آزادی و کثرت و تنوع هر چه بیشتری دست یابد .

و در همین زمان بود که کوندرا دوباره با یک نشریه ادبی شروع به همکاری کرد .

 

اما این موقعیت استثنایی در تاریخ بلوک شوروی در 20 اوت 1968 پایان یافت و بیش از دویست هزار نفر از سپاهیان شوروی و قوای کمکی آلمان شرقی ، لهستان ، بلغارستان و مجارستان با تانکها و نیروهای چتر باز چکسلواکی را اشغال کردند .

 

نیروهای اشغالگر که با تظاهرات خیابانی گسترده ای مواجه شدند متعاقباً تعدادشان به ششصد و پنجاه هزار نفر افزایش داده شد .

رهبران چکسلاواکی ، از جمله دو الساندر دوبچک به مسکو اعزام شدند و در آنجا آنان را وا داشتند با امضای سندی دست از اصلاحات دموکراتیک بکشند و به حضور نظامی شوروی برای مدتی نامعین ، در کشورشان تن در دهند .

 

در چهارمین کنگره نویسندگان که در روس 1967 برگزار شد کوندرا در نطق افتتاحیه خود ، خواستار آزادی هنری بیشتری شد کوندرا پس از تهاجم شوروی ، مانند هزاران نویسنده ، هنرمند ، روشنفکر و رهبر سیاسی ، به داشتن گرایش ضد انقلابی متهم شد و از مقام خویش در آکادمی موسیقی و هنرهای نمایشی برکنار شد .

 

ولی به هر حال ، نمایش نامه ی دومش ( عروسی مضاعف ) را یک گروه تئاتر تجربی جوان در 1969 در پراگ به صحنه برد .

که در این نمایشنامه اعتراضی بود بر قدرت حاکم .

 

در 1969 رژیم تحت الحمایه ی شوروی با قدرت تمام تثبیت شد و تصفیه ها شدت گرفت . کوندرا از انتشار آثارش منع شد و به ناچار شغلش را در نشریه ادبی که تعطیل شده بود از دست داد ، در 1970 به او فرصت دادند که با انتقاد علنی از خود ( یعنی خودش را زیر سوال ببرد ) حیثیتش را باز خرد . او با امتناع از این کار از امکان هر گونه کسب معاش از طریق نویسندگی محروم شد .

 

آثارش را از کتابخانه ها جمع کردند ، مسافرت او به غرب ممنوع شد و بر حق التالیفی که از انتشار آثارش در خارج به دست می آورد تا نود درصد مالیات بسته شد . نویسنده موقتاً به برنو بازگشت و در یک نشریه محلی به نام مستعار ، به نوشتن مطالبی در ستون طالع بینی پرداخت . اما هنگامی که در 1974 نام اصلی اش بر ملا شد ، وی را نیز از این درآمد محروم کردند .

 

یک سال بعد ، از دانشگاه رن در فرانسه دعوتنامه ای برای احراز مقام استدیاری در ادبیات دریافت کرد . از 1968 تا آن زمان ، برای اولین بار اجازه یافت که کشور را ترک کند و به این ترتیب موقعیت جدیدی پیدا کرد .

لحظه ی عظیمت ، که آمیزه ای بود از سبکی ، آسودگی و غم و اندوه ، چون یک ترجیع بند در آثارش تکرار می شود .

 

کشور فرانسه بحق میزبانی خوبی برای نوشته های کوندرا شد .

 

در ابتدا کتاب شوخی او را به فرانسه ترجمه کردند و با مقدمه ی لویی آرگون آن را انتشار دادند و بعد آثار دیگرش را با زبان اصلی انتشار دادند .

دومین رمان کوندرا "زندگی جای دیگری است " جایزه معتبر مدسیس را برای بهترین رمان خارجی منتشر شده در فرانسه نصیب او کرد و دوستی و پشتیبانی بسیاری از روشنفکران فرانسه را برایش به ارمغان آورد .

 

رمان های بعدی او ، جشن وداع ، ( مهمانی خداحافظی یا والس خداحافظی ) کتاب خنده و فراموشی ،  سبکی تحمل ناپذیر هستی ( بار هستی ) به گرمی مورد استقبال قرار گرفت .

کوندرا و همسرش  ( ورا ) برای همیشه در پاریس اقامت گزیدند و به سرعت در محافل روشنفکری فرانسه به صورت چهره های آشنا در آمدند .

 

او داستانهایش را به زبان چک و مقاله هایش را به زبان فرانسوی می نویسد .  تا  سال 1979 ، کوندرا همچنان یک شهروند چکسلاواکی بود ، اما هنگامی که کتاب خنده و فراموشی منتشر شد ، مقامات چکوسلواکی تابعیت او را لغو کردند و کوندرا همواره با این سوال روبه رو بود که چه تعریفی از وضعیت جدید خود دارد و در این پرسش 2 راه حل وجود داشت ، آیا همانند یک مهاجر زندگی کند ، یعنی همانند کسی که ضمیر و تخیلش همچنان در کشور قدیم ماندگار می شود ، یا یک فرانسوی درمیان فرانسویان شود و کوندرا دومی را برگزید .

 

کوندرا خود در یکی از مصاحبه هایش می گوید :

 

(( من برای همیشه در فرانسه خواهم ماند بنا به این دیگر یک مهاجر نیستم ، اکنون دیگر فرانسه یگانه وطن من است ، من احساس بی ریشگی نمی کنم ، 1000 سال چکسلاواکی جزء غرب بود امروز جزء امپراطوری شرق شده است . من در پراگ بیشتر احساس بی ریشگی می کنم ، تا در پاریس )) .

 

 

ashkan419 منتظر نظرات خوانندگان عزیز وبلاگ می باشد.

پایان